تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

توی این مدت بارها این صفحه را باز کردم و حرفی برای نوشتن نبود.

ذهن درگیر روزمرگی است

درگیر امروز و فردا شدن ها

غم ها می آیند و می روند.

از غم مشکلات زندگی های دور و نزدیک

تا غم ارتباطات ناقص و سو تفاهم های الکی

ولی الان دلم میدان بهارستان است.

به لحظات آخرشان فکر می کنم.

به اینکه به چه چیز فکر می کردند؟

به اینکه حتما دلشان پیش عزیزانشان بود.

به اینکه شاید خشمگین بودند از نامردمی ها...

به اینکه ....

به آنهایی که چنین کردن می اندیشم.

به لذتی که درون این خشونتشان بود.

طعم پیروزی

طعم خونین دریدن و پاره کردن

آنها به چه چیز فکر می کردند؟

وقتی دستها را می بستند و درون آب می انداختندشان؟

آزمایشهای استنفورد ناامیدم کرده است از حضور وجدان در لحظات این چنینی

جنگ

جنگ لعنتی

هنوز هرشب نعمت امنیت و سلامت را بزرگترین داشته هایم می دانم.

و هنوز در گوشه گوشه جهان انسان ها زیر پوسته آدمیت می درند و می کشند و لذت می برند.

خشونت و سبعیت شاخ و دم ندارد.

حتی شاید در تمام این پلاکاردها و شعارهای جناحی نهفته باشد.

دلم گرفته ...

پ.ن:

دوستی گفت:

حالا که قرار است شهدای گمنام را در نقاط حساس کشور دفن کنند، چرا آنها را ﺩﺭ ﺩﺍﺩﮔﺴﺘﺮﯼ ها ﺩﻓﻦ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ قضات ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺷﻬﯿﺪ ﺷﺪﻧﺪ ﮐﻪ آنها ﺑﻪ ﻋﺪﺍﻟﺖ ﺣﮑﻢ کنند؟؟!!

ﭼﺮﺍ ﺩﺭ مجلس و ﺩﻓﺘﺮ هیات ﺩﻭﻟﺖ و شهرداری و...
شهداء را ﺩﻓﻦ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ نمایندگان و ﻭﺯﺭﺍ و شهردار
ﭼﺸﻤﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ، ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻥ ﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺣﺎﮐﻢ ﺷﺪﻥ ﺍهداف بلند انسانی ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﺳﺖ.
پیشنهاد ﮐﻨﯿﻢ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻣﮑﺎﻥﻫﺎئی ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺛﺮﻭﺕ ﺟﻤﻊ ﻣﯽﺷﻮﺩ،
ﺷﻬﯿﺪ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ "ﻫﻤﻪ" ﺑﻔﻬﻤﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺎﻝ ﺧﻮﻥ ﺷﻬﺪﺍ ﻣﺴﺌﻮﻝ ﻫﺴﺘﻨﺪ.
شهدا شرمنده ایم که عکستون رو دیدیم ولی عکستون عمل کردیم...
شرمنده ایم...


۱۳٩٤/۳/٢٧ | ۳:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir