تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یکی بود یکی نبود

شاهدخت زیبایی بود که در دست دیو بدجنسی اسیر شده بود و توی قلعه ای دوردست زندانی بود.

شاهزاده ای از سرزمین های دور اوازه این شاهدخت زیبا را شنید و یک دل و نه صد دل عاشق او شد و هفت دست کفش آهنین خرید و به راه افتاد.

توی راه با هزار جور خطر دست و پنجه نرم کرد تا رسید به قلعه

القصه وقتی پای قلعه رسید دید که جایی است بس سترگ و با دیوارهای بلند که نفوذ ناپذیر است.

اما این باعث نشد تا سرد و منصرف شود.

خلاصه کلی به در و دیوار زد تا توانست راهی برای ارتباط با شاهدخت زیبای قصه پیدا کند و شاهدخت هم بهش جای شیشه عمر دیو را نشان داد.

و توانستند با همدستی هم دیو بدجنس را بکشند و تا آخر عمر با خوبی و خوشی زندگی کنند....

 

قصه های قدیمی، همه و همه درس های زندگی را به ما می آموزند. قصه دیو و شهزاده در بند مال قرن های پیش نیست.

قصه دختران امروز است.

دخترانی که در دست دیو تنهایی اسیرند.

اما کجایند شاهزاده هایی که باید برای نجاتشان بیایند؟

شاید نسلشان منقرض شده؟

شاید در میخانه های بین راه مست و لایقل در آغوش روسپیان خوش می گذرانند...

شاید هم آمده اند و پای دیوارند و منتظر کمک از درون قلعه...

من فکر می کنم پارادایم جهان عوض شده ولی ذهن ما هنوز درگیر دختران درون قلعه است....

دختران در ذهن خود دنبال ناجی می گردند و مجبورند با کلاغها همنشین باشند....

مردان هم راه های سخت را دیگر نمی پسندند. این از کردارشان پیداست.

دختران از قلعه ها پایین می آیند ولی افسون دیو همراهشان است

مردان دیگر نه کفش آهنین دارند و نه حال جنگ.

حتی اگر شیشه عمر دیو را هم دستشان بدهی می برند می فروشند!!!!!

خلاصه که دختران قلعه نشین گیج و گنگ می گردند و کمتر می یابند...

۱۳٩٤/۳/۸ | ٤:۱٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir