تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بین همه شیون ها و مویه ها توجهم رفت به قطعه آن طرف و مراسمی که به موازات مراسم دخترک ما درجریان بود...

برعکس شلوغی و ازدحامی که برای این مادر جوان بود آن طرف بیست سی نفر در سکوت ایستاده بودند و مداحی با صدای نخراشیده زبان می گرفت....

حرف از فرزندان نداشته آن زن بود و تنهاییش در طول زندگی ....

از خواهرزاده ها و برادرزاده هایش می خواست برایش فرزندی کنند و شب اول قبرش را نورباران کنند با دعاهایشان...

کم کم از جمع فاصله گرفتم و به سویشان رفتم...

جمعی ساکت و مغموم ایستاده بودند و چند تایی بی صدا می گریستند و بقیه این پا و آن پا می کردند.

چند سالش بود؟

نمی دانم.

ازدواج کرده بود؟

شک دارم..

نزدیکتر شدم تا از حال و روزش بپرسم ولی بحث قیمت قبر و خرید و فروشش داغ بود.

ایستادم و خیره شدم به خاک هایی که تند و تند چاله قبر را پر می کرد.

مراسم خاکسپاری منهم اینگونه خواهد بود؟!

منهم بچه ای ندارم.

هر چند که کودک دوساله دوستم کمی آن سوتر بی خبر از داغ بی مادری بی مهابا در میان قبرها می دوید و بودنش نیز سودی به حال تن رنجوری که زیر خاک رفت نداشت.

و بدتر چشم ها نگرانش بودند که عاقبتش چه خواهد شد

اما عجیب با این زن غریبه همذات پنداری می کردم.

دلم می خواست می شناختمش.

به صورت زنانی که می گریستند نگاه کردم.

گویی خواهرانش بودند.

سپید روی و سپید موی

دلم می خواست در آغوششان بگیرم

و بگویم جایش خالی نباشد.

شاید آنجا تنها نباشد

۱۳٩٤/۳/۳ | ۱:۳٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir