تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

عکس های جدید را که گذاشته ام، چند پیام از دوستان دور و نزدیکی که مدتهاست ندیده اند می رسد:

خوشحالم که چشم هایت می خندد.

چه خوب که برق چشم هایت برگشته است.

چشمهای شادت دوباره آشنا شد.

زیباتر شده ای و تبلورش در درخشش چشمهایت است.

و .....

من بی اختیار لبخند می زنم.

چه خوب که دوستانی دارم که اینچنین دقیق هستند و حال مرا می فهمند.

گرچه چشم های من آینه روحم هستند و خیلی زود همه چیز را لو می دهند ولی خوب است که حس خوبم را نیز منتقل می کنند.

روزگاری از ترس غمی که از چشمانم می ریخت مجبور بودم هیچ جا نباشم تا مبادا دلی بگیرد.

حالا خدا را شکر که روزگار می چرخد نه بر وفق مراد که غم های بزرگ همیشه هستند.

از مشکلات عزیزترینم تا پیچیدگی های مالی و ترسهای نهفته...

مهم این است که من قویتر هستم.

 و می توانم از آفتاب و باد و باران لذت ببرم.

می توانم مسیرم را دنبال کنم و حرص و جوش بخورم و باز به یاد بیاورم که هدفم چیز دیگر بود و باید دم را غنیمت دانست.

و همه اینها را مدیون خیلی چیزها هستم.

گذشت زمان

حمایت دوستان

شجاعت خودم

خانواده

مسیرم

شفاف بودنم با خودم

و ....

و خدایی که همین نزدیکی هاست.

۱۳٩٤/٢/٢٧ | ٩:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir