تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی به کل پارسال نگاه می کنم می بینم که تمام لحظات حقیقی  سال گذشته زمان هایی بوده است که در کنار دوستانم بوده ام.

با اینکه فکر می کردم کار کردن و بازگشت به محیط کاری که دوستش دارم باعث می شود لحظات حقیقیم گسترش پیدا کند ولی باز هم وقتی چشمم را می بندم و دقایق رفته را مرور می کنم می بینم، خالص ترین لحظات شاید همان شب مهتابی بود که با رودابه توی جاده جنگلی می راندم و یا سفر مشهد خانه پریسا و یا پیاده روی توی کوچه پسکوچه های درکه توی یک غروب تابستانی با سپیده و......

و همین لحظات بودند که زندگی من را رنگ زدند و انرژی را به جانم تزریق کردند.

بنابراین با اینکه هر لحظه و هر دقیقه از حضور در محیط کارم خدا را شاکرم ولی انگار زندگی من کنار این دوستان رنگ می گیرد.

امسال دیگر هر لحظه و هر فرصت را مغتنم می شمارم برای با آدم ها بودن.

دیگر بدون ترس از کوه کارهای معوقه بی محابا از شرکت بیرون می زنم تا ناهار را با رودابه بخورم و یا جلسه را بهم می زنم تا چای با سپیده را از دست ندهم.

به هر حال ارزش لحظه های حقیقی بالاتر از همه لحظات دیگر است.

"در کل زندگی تمامی این لحظات زمانی حقیقی است که شما تنها در آن لحظه باشید. تنها به آن لحظه فکر کنید."

و عجیب هم در روح حک می شوند.

وقتی به زمان های گذشته فکر می کنیم لحظات حقیقی تنها زمان هایی هستند که پررنگ هستند و ماندگار.

همیشه تازه اند و خاطره هایشان هیچ وقت رنگ نمی بازد و فراموش نمی شود.

لحظات حقیقی باعث می شوند تا زندگیت رنگی شود.

زندگی پربار شود و معنی دار.

هرچقدر بیشتر باشند، انگار بیشتر زندگی کرده ای...

انگار زمانت را از دست نداده ای.

لحظاتی که در حقیقت زندگی کرده ای ولاغیر

۱۳٩٤/۱/۱۸ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir