تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد از یک هفته استرس کشیدن و فشار ، یک ساعت مانده به همایشی که برای ششصد نفر ترتیب داده بودم ، ناگهان انگار همه چیز تمام شده بود و کلا مغزم هنگ کرده بودو انگار نه انگار که قسمت مهم و اصلی کار باقیمانده و جماعت توی سالن منتظرند تا برم و کارهای آخر را انجام دهم. یعنی در ان زمان اگر یکی زنگ می زد و به ناهار دعوتم می کرد بلاشک سر ماشین را کج می کردم و باهاش می رفتم. اگر تلفن های پشت سر هم دوستانی که توی سالن بودند نبود حتی ممکن بود سر از جاده چالوس یا لواسان دربیاورم یا توی یکی از پارکهای سر راه روی تاب بنشینم و از باد و افتاب لذت ببرم. دوستان هم انگار فهمیده باشند یکی درمیان زنگمی زدندکه راننده وسایل کرایه راهش را گم کرده و یا شیرینی ها نرسیده و کلیپ اولیه باز نمی شود و گلها را رنگدیگر فرستاده اند. و یکی در میان هم همکاری که فریاد می زد تو کجایی !؟ ولی من انگار نه انگار . شاید هم خواست خدا بود که این لحظات اخر بتوانم خونسرد باشم و دوام بیاورم. همه چیز خوب برگذار شد و تمام شد .....ولی من می توانستم بگذارم و بروم از طبیعت لذت ببرم و یادم برود که اگر نروم همه فقط گیج توی هم می چرخند و با اینکه کارها تقسیم شده بازهم نمی دانند چکار کنند.
۱۳٩۳/۱٢/۱٥ | ۸:٢٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir