تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سه هفته گذشت از روزی که یار دبستانی گفت دکترش مشکوک به سرطان است و باید ازمایش های جدید بدهد و چه حالی بر من رفت  و او نفهمید.
دو هفته گذشت از شبی که خواهرم از خواب بیدارم کرد که مامان حالش خوب نیست و اورژانس خبر کردیم و تا صبح توی بیمارستان سر کردیم تا دلیل درد عجیب را بفهمند و چقدر بی پناه بودم.
یک هفته گذشت از روزی که همکار محترم چند قدم آنورتر زیر ماشین رفت و پایش خرد و خاکشیر شد و بین انهمه آدم فقط من بودم که رفتم سراغش و تمام روز به جای کنفرانس توی بیمارستان قدم رو رفتم و چقدر دست تنها بودم و ترسیده...
حالا یک هفته مانده به جشن آخر سال خیریه و هزار تا کار نکرده ....
دوهفته مانده به بازارچه خیریه و سه هفته مانده به عید....
و تمام اینها بماند کنار چند پروژه عقب مانده و کارفرماهای عصبانی ...وتمام اینها بماند و یک امتحان پیش بینی نشده از اعماق تاریخ برای دریافت مدرکی که سالها فراموشش کرده بودم و حالا به آن نیاز پیدا کردم و  امتحانی که کلا باعث شد همه محتویات ذهنم پاک شود و جایش را مشتی فرمول بگیرد.

و دقیقا دو روز است که کل مغزم تعطیل شده و هیچ چیز تویش جای نمی گیرد.
نه حرف ها را می شنوم و نه کارها یادم می ماند.
از این سر اتاق تا ان طرف که میروم ذهنم پاک می شود و نمی دانم مقصد و هدف کجا بود و چکار داشتم.
انگار ذهنم توان اینهمه درگیری را نداشته و کلا تعطیل شده است.

حالا مثل آدم های مکانیکی راه می روم و فقط هرچه دیگران می گویند اجرا می کنم و دستورالعمل داخلی ندارم.!!!!

۱۳٩۳/۱٢/۸ | ۱:۳٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir