تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

حجم  زیاد کارهایی که روی میز مانده می ترساندتم...

کارهای شرکت...

کارهای خیریه...

امتحان کذایی معوقه....

همه اینها به علاوه برنامه هایی که در سال نود و سه اجرا نشد و در حد حرف و ایده باقی ماند.

باز هم به آنها اضافه شود تجربه هایی که نکردم و فرصت هایی که از دست رفت.

تمام این مسائل باعث می شود که این روزها عصبانی باشم و بی حوصله

دلم یک فرشته نجات می خواهد که مجبورم کند از این فضا بیرون بیایم....

دقیقا "مجبور"م کند!

الان در وضعیتی نیستم که با نرمی و ملایمت حالم خوب شود که بدتر هم می شود چون باعث می شود دلم به حال خودم بسوزد.

دقیقا مثل دوست هایی که وقتی حالت خوب نیست و تو غار خودت هستی ، سر و کله شان پیدا می شود و از زیر لحاف بیرون می کشندت و از خانه بیرونت می برند...

نفسم از این همه کار بند آمده....

۱۳٩۳/۱٢/٤ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir