تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

می خواهم باهاش قرار بگذارم .

توی چشمانش نگاه کنم و حرف بزنم...

بگویم که از 18 سالگی تا 30 سالگی دغدغه اصلی زندگیم پیدا کردن همدم وهمراهی بوده است برای فرار از تنهایی...

بگویم که 10 سال تمام تلاشم برای فرار از تنهایی بود در حالیکه در کنار دیگری تنها تر از همیشه بودم....

بگویم که سی سالم بود که فهمیدم تنها تر از من هم هستند و تنها بودن بدتر از زمانی است که نام و حضور کسی را یدک بکشی که همراهت نیست و همدمت....

بگویم که تنهایی دیگر برایم زجر نیست و موهبتی است....

بگویم از همان زمان بود که فهمیدم دغدغه های دیگری هم برای زندگی است.

بگویم که ازدواج شد اولویت دست چندم زندگیم....

کار و پیشرفت اجتماعی برایم مهمتر شد...

استقلال و دانش ارزش بیشتری پیدا کرد....

اگر حضوری را می خواستم برای لحظه هایی بود که روز به روز کمتر می شدند...

بگویم که دیگر کمتر کسی برایم ارزش خاص دارد.

بگویم که استانداردهایم بالاتر از حد معمول شده است به خاطر حضور ادم های بزرگ ...

و بگویم به خاطر تجربه هایی که با ادم های کوچک داشته ام اعتمادم کمتر شده و حریم خصوصیم وسیع تر....

می خواهم بگویم که الان برایم مهم است همراهی داشته باشم که دلش بتپد برای کشورم .... و نه اینکه به آسایش کشور های اسکاندیناوی حسرت بخورد.

همراهی که دغدغه عشق بدون قید و شرط داشته باشد و امید برای تغییر ....

همراهی که افق دیدش بلند باشد و هدفش بزرگ ...

کسی که اسایش حیطه امنش اولویت اولش نباشد....

کسی که پویا باشد و هوشیار...

می خواهم بگویم می دانم اینها همه ایده ال است ولی ایده آل من است چراکه در همین زمان دخترانی وجود دارند که مردی با شرایط او مطلوب ترین مرد روی زمین است.

می خواهم برایش بگویم که نیاز به همراهی دارم برای رشد و فرار از روزمرگی...

نیاز به کسی دارم که همراهم باشد در راه عشق و ایثار....

کسی که بلند پرواز باشد و قوی....

خواهم گفت که ایده ال من شاید با دیگران متفاوت باشد....

اما برایش نخواهم گفت که عشق را در خانه ویرانه جنوب شهر تجربه کردم زمانی که با او به دیدن یتیمان می رفتم ....

نخواهم گفت که عاشقانه ترین لحظاتم زمانی بود که از عیادت غریبان سرطانی بیمارستان امام برمی گشتیم و به زاری می گریستم ....

حیف که او مسیرش را عوض کرد....

اما می گویم  که شاد ترین لحظاتم زمانی بود که این دوستان بعد از چند ماه کار سختمان به کشور برگشند....

می گویم که هنوزبزرگترین هدفم برداشتن قدمی برای سرزمینم و مردمانش است..

می خواهم روبرویش بنشینم و صادقانه بگویم که دیگر برایم ازدواج مهم نیست. به مشکلات و فشار جسمانی ماهانه عادت کرده ام و با کار زیاد جسم خسته ام را ساکت می کنم.

اما برایش خواهم گفت که هنوز در طلب همراهی هستم که من را یاری کند ....

حمایتم کند و انگیزه هایم را قوی کند....

بی دغدغه و ترس می گویم تا بداند و اینقدر اصرار نداشته باشد برای معاشرت....

حوصله تلفن های بی محتوا را ندارم که من خوبم و تو خوبی و چه می کنی و دیگر چه خبر بارها تکرار می شوند. وقتی هم برایش ندارم . این یعنی که ما حرف مشترکی نداریم .

جواب تلفن هایش را ندام و گفتم ترجیحم دیدنش است و نه تلفن ....

و حالا می خواهم بگویم تمام آنچه را که باید گفت. می دانم که رنگ و بوی خودخواهی دارد سخنانم

اما دیگر ترسی از رفتن و نماندنش ندارم و انگیزه ای برای نگه داشتنش به هر قیمتی....

شاید اگر سال ها پیش بود ادامه می دادم و خودم می سنجیدم که ایا مرد میدان هست و یا نه ....

اما الان نه حالش را دارم و نه فرصتش و نه حتی انرژیش را ....

اعتماد می کنم به اینکه نقش بازی نخواهد کرد ...

و می دانم اگر بخواهد برای بدست اوردنم راه بیاید و فیلم بازی کند خواهم فهمید چرا که راه سخت تر از آن است که زمان زیادی را تاب بیاوری وقتی باورش نداری....

رک و راست و بی تشویش حرف ها را به او خواهم گفت.

مرد میدان باشد می ماند و تازه اول راه اشنای است با او...

و شاید دلبستن به او....

۱۳٩٠/۱٢/۱٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir