تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سفر فضایت را عوض می کند...

تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت محدود بودی ....

و در عین حال تازه می فهمی که چقدر در شهر خودت امکانات و شرایط خوبی هست که برایت عادی شده است...

در گشت و گذار توی شهر دیگر برایم بیش از هرچیز دیدن آسمان لذت بخش بود.

پهنای گسترده آبی ...

و چقدر دیدن افق های باز حال دلم را خوب می کرد...

امروز در خیابان های شهر که راه می رفتم متوجه شدم که توی تهران انگار در عمق زندگی می کنیم ...

تبدیل شده ایم به موجودات زیر زمینی انگار ....

موجوداتی که در عمق راه های ساختمانی سر به تو دارند و فقط به جلو و پایین نگاه می کنند...

و آسمانی که در دوردست هاست...

بعد هم کوه هایی که شهر را احاطه کرده اند...

دماوندی که دیو سپید را دربند کشیده است خود در کام دود است.

افقی پیش روی مردم تهران نیست.

افق های باز برای کودکان شهر من مفهومی ندارد...

حکایت زندگی در این شهر هم همان است.

زندگی بدون افقی که خورشید در آن غروب کند.

خورشید شهر من پشت ساختمان های بلند پنهان می شود و نمی فهمیم کی روز جای خود را به شب می دهد.

اسمانی که شب ندارد

چراغ های شهر ستاره های را کور کرده اند.

همه اینها در روح مردم این شهر تاثیر دارد .

در امیدشان...

در انگیزه هایشان...

در نگاهشان به آینده...

در رفتارشان با یکدیگر....

موجوداتی که زیر خاک زندگی می کنند چشم ندارند...

کور هستند ...

احتیاجی ندارند...

آسمان شهر را فقط در بالای آسمان خراش ها باید تجربه کرد...

اگر بادی وزیده باشد.

و چه کم است این فرصت...

۱۳٩۳/۱۱/۱ | ٢:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir