تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امروز به درک تازه ای از یک جمله قدیمی رسیدم...

....هر چیزی در این دنیا بهایی دارد و هزینه ای....

متوجه شدم در طول زندگی می دانستم که برای داشتن خیلی چیزها بهایی می پردازم ولی هیچ وقت به آن توجه نمی کردم....

بهای با سواد شدن را با نشستن روی نیمکت های چوبی توی اتاق های دمکرده مدرسه پرداختیم....

بهای هویت اجتماعی را با ساعت های متوالی درس خواندن برای کنکور و استرس و فشار امتحانات پایان ترم و انتظار برای جواب گرفتن از ارسال رزومه های متعدد....

در طول زندگی برای داشته هایمان بهایی داده ایم . اما تفاوتی وجود داشت در زمانی که این هزینه را قبل از حصول نتیجه پرداخت می کردیم و زمانی که بعد از استفاده از امکانات و نعمات صورت حساب در دامانمان نهاده می شد.....

در طول زندگیم بهای ارتباطات را بعد از تمام شدن رابطه پرداختم و تمام سنگینی و دردش به همین خاطر بود....

مانند میهمانی که آخر میهمانی می فهمد که باید صورت حساب را پرداخت کند.....

اگر در طول میهمانی خوب از خودش پذیرایی کرده باشد مدتی بعد کلاهی که سرِش رفته کمرنگ می شود ولی اگر بهش خوش نگذشته باشد و حال نکرده باشد بهایی که می پردازد بسیار برایش گران تمام خواهد شد و تا ابد به یاد خواهد داشتش....

تمام ارتباطاتم را جلوی چشمم آوردم. متوجه شدم که هزینه ای که برای تک تکشان داده ام چیزی فراتر از انتظارم بوده که همیشه فکر می کردم میهمانم و این خوان نعمت بیدریغ است گسترده در روبرویم.....

بعد که سفره برچیده شد و من ماندم و دردی که بود. تازه متوجه می شدم که به اندازه ای که پرداخت کردم استفاده نکردم.....

اما چند سال اخیر که دل در گرو عشق هایی دور از دسترس داشتم به این فکر می کردم که جلو خواهم رفت و بهایش را خواهم پرداخت....

چرا قدم پیش نگذاشتم؟

چون توان پرداختش را نداشتم... البته بماند که قدر و قیمت را هم نمی دانستم و این خود مزید بر علت بود.... که شاید با دانستنش می توانستم بهتر تصمیم بگیرم.

و این روزها مقتصدانه قدم بر می دارم. می دانم برای هر لحظه با هم بودنمان قیمتی نگاشته می شود و من می خواهم حد کمال استفاده را از این فرصت ها بنمایم چرا که دیر یا زود سفره را برخواهند گرفت و به قولی ترسم که بهره ای نبری.....

شاید کمی دیر باشد برای درک این مساله ....

ولی همین که امروز که بیست روز مانده به سی و پنج سالگی این مساله ساده را که همیشه می دانستم فهمیدم باز جای شکر دارد....

 

 

 

۱۳٩٠/۱٢/۱٢ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir