تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

توی تمام اون شلوغی های سالن چندین صد نفره یکهو پرت شدم به یک صبح جمعه پاییزی. از اون جمعه صبح هایی که پنجشنبه اش اتاقت را تمیز کرده بودی و برنامه عصرانه داریوش کاردان را گوش کرده بودی و  خلاصه عصر و شب دلپذیری با خودت داشتی و بعد جمعه صبحش که چشم هات را باز می کنی یادت میفته که امروز تعطیل است و می تونی توی تخت برای خودت وول بخوری و کتاب بخوانی...

اون روز صبح را هم خوب یادم است مجله سروش نوجوان را که دیروز خریده بودم از بالای تخت برداشتم و عجیب محو تماشای جلدش شدم .

جلدش مربوط به داستان دانه گلی بود که شاهزاده ای به دختران دم بخت شهر داد تا همسرش را از میان آنها انتخاب کند.

یک جلد بنفش با گلدانهای پراز گل و یک گلدان خالی .

و بعد از صفحه اول واو  به واو شروع کردم به خواندن .

توی سالن هنوز غوغای اعلام جوایز بود و هنوز تب و تاب انتخاب برگزیدگان من اما، توی آن صبح دلپذیر پاییزی رسوخ کرده بودم.

توی آن صبحی که که برایم مجله سروش نوجوان شد یک حس خوب و آدم هایی که توی آن بودند شدند آدم های خوب زندگیم و چقدر دوست داشتم نزدیکشان باشم.

عجیب است که اسم هایشان در ذهنم حک شد.

و سالها بعد ، شاید هفت یا هشت سالی گذشت تا چرخش سیب زندگی مرا میان جمعی گذاشت که شدند بخشی از هویت من ...

و توی آن جمع بود که وقتی یکی گفت رودابه کمالی دوباره تمام آن حس خوب آن صبح طلایی پاییزی وجودم را دربرگرفت.

حالا قریب بیست و چندسال از آن جمعه دلنشین می گذرد.

سالهاست که رودابه همراه فراز و نشیب زندگیم شده است، دخترانش عین همان گلدانهای گل روی مجله جای خالی گل گلدانم را پر می کنند.

خانه اش مامن سختی هایم است.

همسرش برادر مهربانی که پشتم به وجودش گرم است.

توی آن شلوغی سالن اما، یادم آمد به آرزوی نوجوان بیست و چندسال پیش.

آن صبح مرغ آمین چقدر نزدیک بود و من ندانستم.

 

 

۱۳٩۳/۱٠/٤ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir