تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دقیقا ۴٠ روز است که زندگیم شده فقط کار و کار و کار، یعنی هـیچ گسستی بین چرخه خانه و در حقیقت خواب و کار پیش نمی آید. هیچ تقریحی و هـیچ هیجانی و نه هیچ گپ و گفت دوستانه ای... یک جورایی توی این چهل روز خودم را قرنطینه کرده بودم ولی فکر نمی کنم روزهای بعد هم خیلی فرق کند، در حقیقت دنیای بیرون را هم خیلی دوست ندارم، دنیایی که خیلی دیگر با ارزش های من همگن نیست، تلاش برای تغییرش هم بیعوده است، فقط می توانم دور و بر خودم را سالم نگه دارم و همینش هم انرژی بر است. شهر دودزده هم با تمام آلودگی هایش فرسایشی شده و در آن حبس شده ام. خبر از حال خودم ندارم، هر کس هم که زنگ می زند حرف هایی برای گفتن دارد و بعد اگر یادش باشد حالی بپرسد چیزی برای گفتن به او را ندارم، برای آن چند یار صمیمی هم اگر بخواهم حرف بزنم فقط اشک می ریزم و می گویم نمی دانم چرا. به همین خاطر باز هم سرم را با کار گرم می کنم و بدی آن اینجاست که هرچه بیشتر کار می کنم کمتر پول در میاورم و می دانم که باید بیشتر انسان باشم تا روی رزاقیتش را به من بنماید. اما دیگر نه توان بیمارستان رفتن دارم و نه روحیه بهزیستی و سرای سالمندان. مگر نه اینکه چندین سال متوالی شب های یلدا انار دون می کردیم و هر سال بیمارستانی می بردیم تا پیش کسانی باشیم که از خانه دور هستند؟! چه شد آنهمه شور و عشق؟! نه اناری هست و نه عشقی. اما تا دلت بخواهد ادم های تنهایی هستند که دلشان می خواهد شب یلدا را با کسی سپری کنند که طولانی تری شب را برایشان کوتاه کند. و من امیدوارم تا آن شب بتوانم همتی کنم و از جا بلند شوم
۱۳٩۳/٩/٢۸ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir