تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیشب میهمان داشتم...

خاله ها و دایی نازنین....

حکایت من حکایت پادشاهی است که 12 تا بشقاب بیشتر نداشت و برای تولد دخترش ژری سیزدهم را دعوت نکرد...

منهم مجبور شدم تا صبر کنم دختر خاله ها سفری باشند و میهمانی دوستانه ای تا تعداد افراد خانواده را از 50 نفر به 12 نفر برسانم....

شب خوبی بود. برای اولین بار توانستم 2 ساعت قبل از حضور میهمانان خانه باشم . چون معمولا خودم نیم ساعت زودتر به خانه ای وارد می شوم که توش بمب ترکیده است.....

امسال عید شاید اخرین عیدی باشد که خانواده 50 نفریمان دور هم باشیم. از جمع 12 نفری دیشب 6 نفر در حال کوچند ....

دلم می گیرد و هنوز به رفتن ها عادت نکرده....

انکار می کنم رفتنشان را....

اما دیروز به این فکر می کردم که توی این شلوغی کار و روزمرگی به دست خودمان ، خود را محروم می کنیم از نعمت هایی که داریم....

چه فرقی است بین آن کودکی که والدینش جدا شده اند و یک روز در هفته پدرش را می بیند با کودکی که پدر و مادر هستند اما درگیر کار ند و تنها یک روز در هفته باهم هستند. تازه به نظر من وضعیت اولی بهتر است چون حداقل در ان زمان پدرش با تمام وجود در کنارش است....

متوجه شدم که برای انکار دلتنگی هایم به کار پناه برده ام... انگار تمرین جدایی می کنم و ندیدنشان....

اشتباه می کنم اما...

چرا که :

فرصت شمار صحبت، کزین دوراهه منزل.........چون بگذری دیگر نتوان بهم رسیدن

۱۳٩٠/۱٢/٥ | ٩:٤٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir