تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کلی از قسمت های خوب مهمانی دیشب به صحبت کردن درمورد تجربه هایی که نداریم گذشت، جاهایی که نرفتیم، چیزهایی که نخوردیم و بعد بازهم وعده هایی که همیشه به خودمان می دهیم که یک برنامه بگذاریم تا فلان جا برویم و یا فلان کار را بکنیم؟ چرا هیچ وقت این برنامه ها عملی نمی شود؟ به نظر من در اکثر مواقع چون باید یکی همت کند و بقیه را راه بیندازد ولی در مورد جمع کوچک ما بیشتر ملاحظات ناگفته است شاید، از بودن باهم و هم صحبتی باهم لذت می بریم ولی ناخودآگاه برای خود مرز قائل می شویم و یا پیشتر نمی رویم. جمع اندک ابرادی همزبان و همفکر ولی با جنسیت های متفاوت! و همین می ترساندتمان؟! از چه از خودمان ؟! از وابستگی ؟! از حرف و حدیث در جمع بزرگتر ؟ چه اشکال دارد اگر من و آقای میم با هم به کشف فلان قنادی برویم؟ و یا با خانم سین و آقای دال به سفری یک روزه ؟یک چیزی می گوید اشکال دارد؟! ولی فکر می کنم دیگر فرصتی برای فکر کردن به اشکال ها و ایرادها نیست، زمان برای تجربه کردن کم است، روزمرگی مثل مردابی در خود غرقمان می کند . به هر حال دورهمی کوچک دیشب عجیب حالم را خوب کرد
۱۳٩۳/٩/۱٤ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir