تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی پشت چراغ قرمز، دسته نرگس را توی دستهای پسرک گلفروش دیدم شوکه شدم! مگر فصل نرگس شد؟ هنوز داوودی های رنگارنگ پاییزی را ندیده ام که نرگس آمده ،!! بعد کمی که آرامتر شدم یادم افتاد که امسال اگر سفر کوتاه عاشورا را فاکتور بگیرم ، فقط یک چند ساعتی پاییز داشتم و طبیعت وگرنه که کلا دور افتاده ام از گل و برگ و درخت و تمام ارتباطم نگاهی از دور به درختان بلند قامت خیابان مسیر هر روزم است ولاغیر... کار و آدم ها جای همه ارتباطم را با طبیعت پر کرده اند و حتی نیازش را هم ندیده ام، هر روز از کنار باغ گلی رد می شوم و رنگ تند سیکلامن ها چشمم را خیره می کند و وعده می دهم که عصر سری بهش می زنم ولی وقتی کهکارم تمام می شود دیگر در باغ به رویم بسته است، این پاییز در هیچ برگریزانی قدم نزدم و زیر بارانی راه نرفتم، چون انگار می خواستم جبران لحظاتفقدان سال پیش را بکنم که در حسرت چنین موقعیتی بودم. لحظه لحظه وضعیت فعلیم رویایی است که پارسال همین روزها برایم غیرممکن می نمود، اما با توجه به خوی وحشی و طبیعت گردم اگر به این وجه توجه نکنم دیر یا زود صدایش در خواهد آمد،، زودتر باید خودم را به دسته گلی میهمان کنم ،
۱۳٩۳/٩/۱٢ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir