تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

ناراحتم، چه کار کنم خوشحال شوم،؟ یا خشمگینم؟ چکار کنم آرام شوم و .... خیلی وقتها باموجی از احساسات روبرو می شویم که روال. آرام زندگی را بهم می ریزند، و بعد سعی می کنیم با خاموش کردن آن حس ها زندگی عادی را از سر گیریم. غافل از اینکه احساسات در حقیقت چراغ خطر هاییی هستند که نقش هشدار دهنده را دارند و از یک عدم تعادل درونی خبر می دهند و سعی دارند به ما بفهمانند که در درون ما جایی نا متعادل است، تابحال دیده اید کسی وقتی چراغ بنزین ماشینش روشن می شود، سعی کند چراغ را خاموش کند؟ هیچ کس اینکار را نمی کند چون می داند چراغ فقط یک نشانه است و سریع در پی بنزین می رود تا کارکرد ماشین مختل نشود. ولی کاری که ما با حس های ناخوشایندمان می کنیم معمولا مانند خاموش کردن چراغ خطر بی توجه به دلیل پشت آن است. حس های ما خبر از نیازهایی می دهند که در درون ما وجوددارد و باید متحقق شوند و اگر برایشان چاره ای اندیشیده نشود زندگی را منتل می کنند. حس های ناخوشایند مثل خشم، غم، دلخوری، و.... پشت همه این حس ها نیازی است که باید ببینیمشان، نیازی که باید برایش راهکار پیدا کنیم، راهکاری که کمترین آسیب را به خودمان، دیگری و محیط بزند ولی از آنجایی که ما فقط درصدد از بین بردن این حس هستیم دم دست ترین راهکار را که به آن خو گرفتیم برای آرام شدن برمی گزینیم و. چندی بعد هم روز از نو و روزی از نو.... اما برای اینکه از احساساتمان به نیازها و از نیازها به راهکارهایش برسیم ، این است که بتوانیم کمی با خود خلوت کنیم و دقیقا از خودمان بپرسیم چه مرگمان است؟ کاری که این روزها برای من عذاب علیم شده و به لطایف الحیلی از زیرش در می روم و سعی می کنم حتی الامکان با خودم تنها نباشم ، دیوار بلندی نیز کشیده ام که کمکی هم از بیرون نیاید و هرکس پایش را نزدیک می گذارد با نیش زبان می رانمش و این دوره هم کسی حوصله ناز کشیدن و ناز خریدن ندارد. نه اینکه هیچ قدمی برنداشتم، تا شناسایی نیاز پیش رفتم ، اما وقتی کار به جایی رسید که باید راهکاری برای نیازم پیدا می کردمستاصل شدم و سردرگم ، مشکل اینجاست که این روزها اطرافیانم اینقدر در گیر هستند که نمی توانم با آنها حرفی بزنم یعنی آنها آنقدر حرف و دغدغه دارند که به من نمی رسد. و همین باعث شد که فاصله بیفتد و دلم نمی خواهد منهم چنین تجربه ای را برای دیگری درست کنم. زمانی عهد بسته بودم بکوشم حضورم مایه آرامش و شادی شود، و دیروز وقتی در جمع چند نفر گفتند با دیدن چشمان پر از بغض و صورت درهم من دلشان گرفت دوبارهتصمیم گرفتم کمتر جایی بروم که مجبورش م خودم باشم، وگرنه پشت نقاب که همه چیز خوب است و روزگار بر وفق مراد. البته آن حرف هم از سر صمیمیت بود ولی حیف که الان نیازی به اینگونه صمیمیت ندارم ، چون باعث می شود احساس کنم ازاردهنده ام، مهری که می خواهم نوعش کمی فرق می کند شاید پذیرنده تر ، بی ترحم تر، حمایت گر تر و جدی تر مهری که سوژه اش من باشم و نه دیگری. در جملاتی که گفته شد بیشتر حس شکایت کردم که چرا با حال بدم حال خوششان را خراب کردم و نه نگرانی برای حال بدم. ولی تجربه خوبی بود چون یاد گرفتم اگر کسی حالش بد است طوری صحبت کنم که موضوع صحبت او باشد و نه من. این روزگار هم می گذرد...
۱۳٩۳/۸/٢٧ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir