تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

این روزها باز بدجور گیر افتادم بین عقل و احساس...

عقلی که تو را مناسب نمی داند و احساسی که با تمام قدرت مجبورم می کند به تو محبت کنم و بروزش دهم ...

می دانم ما حرفی مشترک نخواهیم داشت و زندگی در کنار هم جهنمی بیش نخواهد بود ولی نمی توانم حضورت را از زندگیم حذف کنم ...

هنوز وقتی مشکلی پیش می آید به تو فکر می کنم که حمایتم کنی ولی نمی خواهی و یا نمی دانی .

با تمام وجود می خواهم خوشحالت کنم و نگاهم به دست های توست که آیا از دست پخت من نیز بر می داری یا میوه ای که با عشق برایت پوست کنده ام و میان  خوراکی های دیگران روی میز است را بر می گزینی؟

خودم هم نمی دانم چه می خواهم ...

دوستت دارم  ولی نمی دانم می دانی یا نه ...

می گویند می دانی ولی چون عاقل تر از منی و تفاوت ها را می بینی به روی خودت نمی اوری ...

و من می گویم که آنقدر شجاع نیستی که قدم پیش بگذاری ...

ولی می دانم که هیچ کدام حوصله شکست مجدد را نداریم

۱۳۸٩/۱٠/٩ | ٢:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir