تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

خیلی وقت است که حرف نزده ام، یعنی بیشتر از آنکه گوش کرده ام حرف نزده ام، همه سراغم را می گیرند و از نبودنم گله دارند، خودم هم همینطور. ارتباطم با خودم قطع شده است. ساکت شده ام و حرفی هم برای گفتن ندارم، از وضعیت نوشته های اینجا پیداست. بدی ماجرا اینجاست که تمام آنها که سراغم را می گیرند نه برای خودم که برای خودشان می خواهندم، امروز یکیشان را دیدم، بعد از چند هفته ای، توی ماشینش که نشستم گفت کجایی تو و دو ساعت بعد را بی وقفه درد دل کرد. و وقتی پیاده شدم گفت که مواظب خودم باشم و یک وقتی بگذارم تا بیشتر باهم حرف بزنیم و تمام مدت به این فکر می کردم که من حرفی نزده بودم در این دوساعت؟! و او حتی نفهمیده بود و شکر که شادتر از پیشم رفت .در تمام این چند هفته فقط یکبار تاب تحملم تمام شد ولی باز هم حرفی برای گفتن برای صاحب غاری که سرزده رفته بودم نداشتم. دو هفته است که تمام ارتباطم با دوستان نزدیکم قطع شده است وهیچ تلاشی برای شروع دوباره نمی کنم. می ترسم آنقدر دور شوم و زمان بگذرد که دیگر ترمیم هم نشود و تمام اینها چنان ماهرانه زیر نقاب ها و نقش های روزمره پنهان شده که از بیرون همه چیز عالی بنظر می رسد. و سرم را گرم کرده ام به کار و کار و کار....
۱۳٩۳/۸/٢٥ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir