تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

زیر دست مشاطه ماهر چندین ساله ام نشسته ام و دانه دانه ابروهای سرکشم را تادیب می کن، سعی می کنم حواسم را به جایی غیر از عکس های علمی ریشه و پیاز مو و لایه های پوست بدهم تا کمتر زجر بکشم، گوشم در همهمه به صدای گفتگوی زنی با تلفنش می رسد و ذهن فضولم آن را جذاب تر از بحث های علمی درماتولوژی می یابد و تمرکز می کند روی این گفتمان. نمی دیدمش و تنها می شنیدمش که حال و احوال می کرد با آنور خط که گویا پسر تازه دامادش بود، سوال هایش درد را بالکل از جسمم به روحم منتقل کرد؟ بهت می رسد؟ در خدمتت هست؟ بهت حال می دهد؟! میز غذا را خوب تزیین می کند؟ سالاد و دسر برایت درست می کند؟ شیرینی با چایی برایت میاورد؟ غذای مانده که نمی دهد؟ نان تازه می گیرد؟ میوه می خوری ؟ ماساژت می دهد؟ فکر کردم کمی بیشتر گوش دهم این تازه مادر شوهر وارد بقیه مقولات هم شده و به جزییات هم خواهد پرداخت و ترجیح دادم به همان بحث شیرین هفت لایه پوست بیندیشم و مویی که باید از میان این لایه ها بیرون کشیده شود و اما چه سود که اگر ریشه اش بماند دوباره سر خواهد زد و فقط درد خواهم کشید. کارم که تمام شد، خانم مشاطه گفت هیچ وقت نازک نارنجی نبودی و اینقدر اشک نمی ریختی ؟ اینبار چه شد؟ و من هیچ نداشتم بگویم جز اینکه سعی کنم به پشت سرم نگاه نکنم تا چشمم به آن زنی که روزی تازه عروسی بوده نیفتد.
۱۳٩۳/۸/۱۱ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir