تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سرم به کار خودم گرم بود، یادم نیست، یا ارسال پیامک بود یا حذف پیامک های تبلیغاتی و ذهنم درگیر هزار توی خیال ،.

راننده برای خودش خرف میزد ،

قبل ترش که مسافری نبود با من و بعد که مسافر دیگری آمد گوش کردن را سپردم به او،

گوشم اما ، آوا ها را می شنید و لحن ها را در میافت،

لحن تحقیر آمیزش را ،

لحن عصبیش را ،

لحن اینکه ثابت کند خودش از همه برتر است، و همه خرند،

ما خانم ها عادت داریم به این قمپز در کردن مردها،

دوستشان داشته باشیم با دهان باز نگاهشان می کنیم و می ستاییمشان،

نداشته باشیم نمی شنویمشان،

حداقل من اینطوری هستم.

وقتی بی هوا جلوی ماشین دیگری پیچید تا مهارتش را در رانندگی اثبات کند نگاه خشم آلودم به نگاه تایید طلب زیر چشمی اش افتاد و کل ماجرا دستم آمد،

سر چهار راه راننده ای از رانندگی اش شکایت کرد،

با متلک و تمسخر شروع کرد و بعد هم با قفل فرمان خارج شد،

نگاه نکردم چه شد،

کرایه را روی صندلیش گذاشتم و خارج شدم،

اون وسط صدایش را شنیدم که گفت: خانم بنشین الان واه میفتیم!

زیرلب فحشش می دادم ،

هرچه بد و بیراه بلد بودم نثارش کردم و پریدم توی ایستگاه مترو،

توی آن زیر زمین خنک ، نشستم و می لرزیدم،

، باید بایکی حرف می زدم ،

ترسیده بودم، احتیاج به یک نیروی حمایت گر داشتم ،

نیروی قویتر،

نیروی مردانه و نه از جنس حمایت زنانه ،

تند و تندمردهای دور و برم را مرور می کردم،

برادم در دسترس نبود،

دوستانم چه بگویم بهشان؟!

از دعوای یک راننده تاکسی ترسیده ام و انتظار حمایت دارم؟!

آرامتر شدم و با کلی بستنی و شکلات دست آخر سر کار رفتم.

راستش را بخواهید سخت ار از اینکه حمایت بخواهید و کسی را نداشته باشید تا حمایتتان کند این است که به آدم اشتباهی پناه ببرید.

کسی که شما را محکوم کند که چرا سوار این ماشین شدی یا با آژانس می رفتی ،

کم نیستند اینگونه مردان.

کسی که راهکار دهد که به پلیس زنگ می زدی .

باز هم کم نیستند که خنگ های خدا دعوای دوتا راننده تاکسی پلیس زنگ زدن نمی خواهد.

و یا کسی که بگوید جمع کن بابا مگه چی شده !!!

و هیچ کدام نمی فهمند وقتی زنی مثل من بهشان پناه برده یعنی خیلی مستاصل شده و خیلی درهم شکسته و فقط حمایت می خواهد که بگوید خیلی خوب ، تمام شد، دیوانه ای بود که از زندگی تو خارج شد و رفت و حالا من هستم و مراقب تو ام و یا هستم که هر وقت ترسیدی بهم پناه بیاری.

پ. ن: بی انصاف نباشم و بگویم که کسی که فکرش را هم نمی کردم برادرانه این نقش را پذیرفت و به حرف هایم گوش داد.و فقط گفت : مردک دیوانه بوده ، چه خوب که پیاده شدی

۱۳٩۳/٧/٢۸ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir