تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

عید شد و من باز اشک ریختم، این عید هیچ وقت بدون چشم تر نمی گذرد چرا که جان من معنای کلماتی را که می شنود را می فهمد و من نه، عید شد و باز من دستم در دست دیگری بود برای محکم کردن پیمان خواهرانه مان و من به ده دست دیگری می اندیشیدم که در این ده سال گرفته بودم، ده دست دیگری که به جز دو نفرشان بقیه از محرم ترین محرمانند و امن ترین امنیت ها،عید شد و من باز عهد بستم بهترین ها را برای خواهرم بخواهم و بدون او حتی وارد بهشت نشوم،و او نیز، مسئولیت سنگینی است، این را در این ده سال فهمیدم، در سالهایی که خواهران بعضی دوستانم راه دیگری پیش گرفتند و مسیرشان عوض شد، سالهایی که باید بین حال بد خودت و خواهرت یکی را انتخاب می کردی، سالهایی که فاصله ها زیاد شد و بعدمکانی فرصت با هم بودن ها را گرفت،.اما دیشب برای تک تکشان پیغام فرستادم که همانطور که بعد منزل نبود در سفر روحانی، دل من نیز به مهرشان گرم است و گرم خواهد ماند گرچه خودم شرط خواهری را خوب بجا نیاوردم.
۱۳٩۳/٧/٢۱ | ۱:٤۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir