تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

به بهانه عید قربان و مسلخ اسماعیل، برآن شدم تا از هاجر بیشتر بدانم، و چقدر کم بود اطلاعات، کلا اگر از قسمت بت شکنی و گلستان شدن آتش بر ابراهیم بگذریم، این پیامبر برایم معمایی حل ناشدنی است، رفتارش با همسرانش را درک نمی کنم، وقتی غم ساره را از باردار شدن هاجر می بیند، خدا به او امر می کند هاجر را از خانه دور کند تا ساره غصه نخورد. به ساره حق می دهم و درکش می کنم. زنی که دیگر زیبایی و جوانی ندارد و حال کنیزش جایش را گرفته و دیگر توجه شوهرش را ندارد و خدا چه خوب دلش را بدست می آورد. حس می کنم دل صاف و ساده ای داشته است. از آن طرف هاجر را یکه و تنها ول می کند وسط بیابان با یک نوزاد کوچک. حتی پیاده هم نمی شود. قول داده است به ساره. بهش حق می دهم مرد است و قول. ولی خدای من!!! بیابان ؟ زن تازه زایمان کرده !!! بعد از اینهمه مسافت سفر ؟! و بعد هم تسلیم هاجر. حقا که جایش باید در صدر بهشت باشد. کدام زنی چنین چیزی را می پذیرد؟ زنان الان که دست کم چهارتا لیچار بار شوهرشان می کردند اگر نمی کشتندش. و بعد هم سعی نفس گیر صفا و مروه. در آن بیابان و آفتاب سوزان حجاز . همراه با دل نگرانی برای نوزادی که به تنهایی رهاشده در شنهای داغ بی پناه و در آسیب حیوانات. چه کشیده ای زن. زمزم می جوشد. بر می گردد، آب را می بندد، می گویند اگر نمی بست شاید به جای چشمه رودی شده بود و همین است که نباید نعمت ها را محدود کرد و باید رها کرد و بخشید. سه روز بعد ابراهیم بر می گردد، هنوز سواره، بر سر عهد خود با ساره است. زمزم قبیله های اطراف را به خود کشیده و دیگر هاجر تنها نیست. بر می گردد به سوی ساره. همیشه از این آیه خوشم می آمد، جایی که فرشتگان به ابراهیم و زنش مژده فرزندی را می دهند و ساره می گوید، من چگونه فرزندی خواهم داشت در صورتیکه زنی پیر هستم؟ اسحاق بدنیا می آید. هنوز ابراهیم هنگام دیدار از هاجر اجازه ندارد از اسب پیاده شود. یعنی هنوز عهدش با ساره پا برجاست. و داستان قربانی کردن اسماعیل داستانی که برای هیچ انسانی قابل درک نیست، فرزند کشی؟ هرچقدر هم بگوییم پیامبر است و وحی شده و.... فقط باید به جشم همان اسطوره و نماد نگاهش کرد ولا غیر. اینجوری وفای ابراهیم به ساره هم همان اسطوره می شود و نماد وگرنه کدام مرد است که به زن اولش اینگونه متعهد بماند؟ باز هم هاجر است و دردی عظیم، شوهرت، پاره تنت را که با خون دل بزرگ کرده ای به مسلخ برده، بی خبر از تو، نمی دانم هاجر چگونه این حکایت را شنید؟ روایت است که شیطان خبرش را برایش برد. بعید هم نیست، و چه کرد را نمی دانم. اسماعیل سیزده ساله اما، گفت پیراهنم را دربیاور تا مادرم غصه نخورد. دلی برای مادرت مانده پسرکم؟ چه شاد است امشب هاجر، دیدن دوباره پسرش و در آغوش کشیدنش. هرچقدر هم بخواهم تصور کنم او ابر انسان است ولی ته تهش برایم زنی است درد کشیده که چاره ای جز تسلیم نداشته. و فکر می کنم تمام روز عید قربان یک طرف ولی هاجر تمام امشب را تا به صبح چشم دوخته به صورت پسرش و لبخند زده است. ساره و هاجر را ستایش می کنم، هردو را ،یکی را به خاطر سادگی و خلوص دلش، یکی را به خاطر تنهایی و شکستگی دلش، زنهایی که در سایه زندگی ابراهیم خلیل خود سایه ساری هستند برای تامل ما زنها
۱۳٩۳/٧/۱۳ | ٩:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir