تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

هدیه ام را مشخص کردم، گیرنده اش را هم... خانه ام تمیز و مرتب است، خودم هم... اینبار برای حضور فرشتگان آمادگی دارم. عطر زده و آراسته... که شنیده ام بوی خوش دوست دارند. صبح یک شادی کوچک در دلم جان گرفت، باید انیمیشن را هرچه زودتر یاد بگیرم، احساساتم دیگر نه در قالب کلمات می گنجند و نه در نقش ها و خطها، برای تشریکشان و وصفشان باید نمایششان بدهم، وگرنه ناتوانم از بیانشان، این شعله سبز و صورتی و زرد شادی که از اعماق دلم جوشید و لبخند بر لبم نشاند را دلم می خواهد با دیگران شریک شوم، هرچند کسری از ثانیه بیشتر عمر نداشت ولی نوید بخش یک روز خوب بود. یک روز عید. عیدی با رنگ و بوی همه عیدهای کودکیها. فکر می کنم روز به روز بیشتر از آن والد بزرگ فاصله می گیرم و به کودک درونم نزدیک می شوم، بکن و نکنهای ذهنیم کمتر شده و بیشتر در لحظه هستم. لذت های بودنم بیشتر از داشتن هایم شده است.خوب و بدش را نمی دانم . سی و چند سال با والد بزرگ دیکتاتور زندگی کردم و ترسان از اشتباه و خطا و سرشار از عذاب و سرزنش های درونی، حالا با یاد آوری حال روز چنین روزهایی در سال گذشته شادی های کوچک را قدر می دانم و بودن حس هایم را شکر می گذارم و رهایشان می کنم. دیگر به خاطر دوست داشتن خودم را سرزنش نمی کنم، به خاطر خشم از خودم بدم نمیاید، به خاطر ترس سعی می کنم فرار نکنم، البته سعی می کنم!!! و شادی را با آغوش باز می پذیرم و عذاب وجدان نمی گیرم که چرا شادم. بدجنسی هایم را می بینم، حسادت هایم را، تنبلی ها و مهرطلبی ها را و سعی می کنم نیازهایم را بشناسم، سعی می کنم واقع بین باشم، خودم را دوست داشته باشم و نخواهم نظرم را تحمیل کنم، سلطه جوییم را هدایت کنم.بهای تصمیم هایم را بپردازم. واقع بین باشم. و سعی کنم دوست بدارم
۱۳٩۳/٧/۱۳ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir