تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دو قدم اونورتر، بعد از آخرین خونه یکهو همه جا ساکت میشه ، انگار نه انگار که از یک پیچ که بگذری سر و صدا و هیاهوی شهر امانت را می برد، سکوتآنقدر خالص است که نفست بند می آید ، نه حتی صدای پرنده ای، و نسیم پاییزی، مثل همان بود که بالای جبل الرحمه میامد. آفتاب هم بود و آسمان . چند درخت گردو ، شاتوت و توت سفید. و سکوت . عرفه امسال متفاوت ترین بود بعد از سالها، متن را که می خواند معنیش را من می خواندم، و همین شد که کلمات دعا بر جانم نشست. همانطور که می گویند تا راهی را خودت نروی یاد نمی گیری، انگار تا دعا را اینگونه نمی خواندم لمسش نمی کردم. تمام این سالها دلم هوای چنین دعایی را داشت. امروز برای من روز عجیبی بود، اتفاقهای عجیب تری هم داشت، آدم های قریبی را شناختم و دلم از غریبی خودم گرفت.
۱۳٩۳/٧/۱٢ | ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir