تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یاد گرفته ام سه اصل را در زندگی جلوی چشمم داشته باشم:

1- دنیا دار قرار نیست و همه چیز می گذرد. دنبال سکون نباید بود و پویایی و رشد اصل است.

2- مرگ هست پس وقتت را صرف کاری کن که ارزش داشته که قبل از مرگ تجربه اش کنی و فکرت را مشغول چیزی کن که ثمری داشته باشد

3- با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با خودت رفتار شود...

اما این روزها با تک تک این اصول مشکل پیدا کرده ام. اولی کمتر ولی دوتای دیگر خیلی...

دنیا دار قرار نیست. دقیقا زمانی که می خواهم لم بدهم و از آرامش غار تنهایم و نعمت های دور و برم لذت ببرم یک هو این جمله توی ذهنم می آید. و صد البته به این فکر می کنم که این جمله را در تمام ان روزهای تلخ هم می دانستم. روزهایی که تک تک لحظه هایش بسان سالی می گذشت و تلخ بودند. اما نمی دانم این کلمات را کجا گم کرده بودم که فکر می کردم این تلخی و سختی تا ابد خواهد ماند و من دیگر قد راست نخواهم کرد. چند سال بعد بحران بعدی که پیش امد بین هق هق هایم می گفتم می دانم که می گذرد ولی الان دلم سوخته ...

مرگ ! وقتی فکر کنی مرگ می اید سراغت و یا سراغ دیگران ، انوقت کمی روی قضاوتت و رفتارت تجدید نظر می کنی. فکرت را مشغول کی چی گفت و چرا گفت نمی کنی! دنبال رسالت و هدفت توی این دنیا می روی و تلاش می کنی تا هرکاری را چنان انجام دهی که گویی آخرین بار است.

اما این روزها یاد مرگ مرا تشویق به شکستن هنجار ها می کند. احساس می کنم که در قید بند هنجار ها ماندن باعث می شود که تجربه نکنم خیلی از چیزهایی را که باید بیازمایمشان...

اما رفتار با دیگران، این روزها فکر می کنم باید با خودم چنان رفتار کنم که با دیگران رفتار می کنم. مهربانتر و بخشنده تر...و متوجه شدم االزاما دیگران انچه من دوست دارم را دوست ندارند .

باید کمی با خودم خلوت کنم و قطب نمایم را تنظیم .

 

۱۳٩٠/۱۱/۱٧ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir