تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

چند وقتی هست ، بیشتر از یک ماه، حس می کنم ذهنم خشک شده، علی رغم حجم زیاد اطلاعات ورودی، باز هم هیچ واکنشی نشان نمی دهد، تبدیل به یک گیرنده شده و حتی نمی دانم جقدرش را ذخیره می کنددر مورد روزمرگی و کارهای عادی مثل قبل است، اما دیگر ذهنم به چالش کشیده نمی شود، دیکر درگیر کشف رازهای این دنیا و خودم نیست، دیگر از هیچ چیز درس نمی گیرد و این یعنی برهوت، به قول استادی یبوست فکری! اما امروز صبح مطلبی خواندم در مورد نهنگها، چیزی که همیشه می دانستم، اینکه آنها ابشش ندارند و باید هر از چندگاه به طور منظم برای تنفس به سطح آب بیایند، یعنی برای زنده ماندن باید کار و زندگیشان را ول کنند و بالا بیایند تا نفس بکشند، و اینکه ما نهنگ نیستیم ولی برای زنده ماندن ، باید بالاتر برویم تا نفس بکشیم. بالاتر از روزمرگی هایمان، حالا هرچقدر هم این روزمرگی ها پیچیده و مهم باشند ولی باز هم زندگیمان مهم تر است و تازه آن بالا آفتاب است، نور هست و هرای تازه.... باید سطح آب زندگی هایمان را کشف کنیم، جایی که توش می توانیم نفس بکشیم و تازه شویم. پ. ن: متوجه شدم دلیل این خشکی ذهن کتاب نخواندن است، اینترنت با اینکه منبع غنی اطلاعات است ولی برای من جای کتاب را نمی گیرد. کلمات روی کاغذند که نرونهایم را تحریک می کنند و به شور می اندازند و مغزم فعال می شود.
۱۳٩۳/٧/٧ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir