تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

کودک درون زده بالا...

درست جایی که همه دارند ادای بزرگ ها را در میاورند...

اداهاشون برام بانمکه...

بعضی وقتها هم مسخره است...

خوب منهم به نظر اونها خجسته ام...

خیلی در قید و بند این نیستم اونها چی فکر می کنند...

نه! راستش والد درونم شبها چوبش را بر می دارد و غر و لند می کند.

ولی برایم اهمیت ندارد. یعنی خیلی اهمیت ندارد.

دغدغه من آنجا چیز دیگری است.

بعد از خود کار سازمان که حکم فرزندم را دارد....

من برای این آنجا را انتخاب کرده ام که شاد باشم.

آنجا برای من حکم تفرجگاه را دارد و نه محل کار...

همه از من ده سالی کوچکترند.

گاهی می گویم شاید با این شیوه از من حساب نبرند.

ولی مهم نیست.

مدیر قبلی با کفش پاشنه بلند و کت و دامن سرکار می آمد و من با شلوار جین و مانتوی کوتاه...

البته پاشنه بلند و روسری رسمی را هم باخودم می برم برای روز مبادا.

ترجیح می دهم خودم باشم.

مدیریت من در شیوه عملکرد من است.

و همین است که اینهمه اصرار داشتند که اینکار را قبول کنم.

مشکل فقط حضور مدیر بلاتکلیف قبلی است که تقریبا همه کارهایش بین دیگران تخس شده و واکنش های ناخودآگاهش را درک می کنم.

و مسلما هیچ رقمه من را هضم نمی کند.

گرچه تا هفته قبل در سمت مشاور ارشد سازمان کلی هم دوستم داشت.

از یک طرف نمی خواهم زحماتش بر هدر برود و دوست دارم کارش را دنبال کنم و ادامه دهم ولی از طرف دیگر نمی توانم در شرایط بحرانی سازمان خیلی هم منتظر شوم تا او تصمیم  بگیرد کارهایش راتحویل دهد.

فعلا که کودک درون سرخوش است و برای خودش می تازاند.

آواز می خواند و برنامه ریزی می کند و کار می کند.

سیستم گور باباش را هم فعال کرده و تا جایی که ضرر نداشته باشد صبر می کند.

لبخند های الکی و " چه خوب که هستی" های مصلحتی و ... را هم می بیند و میشنود و بایگانی می کند و هرکار هم می کنم دور نمی ریزد.

مشکل اینجاست که مدیر قبلی دست پرورده خودم بود.

خودم تعلیمش دادم و بیشترین حمایت را از او کردم تا شاید کاری از پیش ببرد ولی بارش زیاد بود و غرورش زیاد تر.

من رفته ام تا بارش را کمتر کنم.

غرورش را در جای مناسب تر به کار گیرم که طبیعی است درک نکند، در آن جایگاه حس بهتری خواهد داشت .

توی یک سیستم کوچک زیر ده نفر اینهمه حرف و حدیث...

واکنش هایش را می فهمم.

خودم هم کم نداشته ام و ندارم ولی سعی می کنم نداشته باشم ...

اما به قول مارین سورسکو

دلم به حال پروانه ها می سوزد
وقتی چراغ را خاموش می کنم

و به حال خفاش ها
وقتی چراغ را روشن می کنم

نمی شود قدمی برداشت
بدون آن که کسی برنجد؟

۱۳٩۳/٧/۳ | ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir