تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیشب اولین میهمانی را در خانه خودم تجربه کردم....

خانه جدیدانگار با من و رویا هایم سنخیتی ندارد...اتفاق هایی که اینجا میفتد در حقیقت متفاوت از تصور و برنامه هایم است...

همیشه به یک خانه سبز و سورمه ای فکر می کردم ولی سرخی دیوارهای این خانه برایم شگفت اور است...همیشه به میهمانی اول و میهمان های خاص فکر می کردم ولی حضور افراد دیشب برایم غریب بود.

شب خوبی بود و تجربه خوبی....

همکاری گفت که اینجا زیاده از حد خانه است و تو زیاده از حد بانوی خانه...

گفتم مشکلش چی است؟ گفت اینجوری دیگر جایی برای کسی نمی ماند که در زندگیت حضور پیدا کند چراکه انگار همه چیز داری....

دیشب خیلی به این موضوع فکر کردم. همه چیز دارم  و خدا را هم شاکرم ولی دلیل نمی شود که حضوری را کم نداشته باشم.

حضوری که بودنش در زندگیم باعث رشد شود و ارامش...

ولی ته ته دلم دیگر به ازدواج و تعهد بلند مدت فکر نمی کنم. بودنش برایم کافی است . شاید تنها رابطه ای صمیمی تر را طلب کنم...

۱۳٩٠/۱۱/۱٦ | ٥:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir