تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

آخرین غروب تابستان است.

با اینکه تابستان فصل محبوبم نیست ولی تغییر فصل اذیتم می کند.

یعنی ترس از تغییر پیدا کرده ام.

امروز به یکی از خصوصیات کمرنگ و یا حتی بیرنگم فکر می کردم.

جاه طلبی

این خصوصیت در من به نازکی و تردی بال پروانه است.

آدم رفتنم نه رسیدن

معمولا به قله نگاه نمی کنم و بیشتر سرم به گل و بوته و ظرافت های اطراف گرم است.

و همین می شود که هیچ وقت قله ای را فتح نمی کنم.

چون نمی دانم کجا می روم.

می روم تا سایه سار آن درخت

تا خنکای آن رود

به دنبال آن پروانه

و نه به نیت آن قله سر به فلک کشیده

و این است راز سردرگمی من.

انسان جاه طلب اما قله دوردست را نشانه گذاری می کند

چشم می دوزد به آن و راه می افتد.

در سرما و گرما

بی توجه به بوته گل وحشی

و بی اعتنا به زمزمه آبشار

پاهایش خسته می شوند و زخمی

اما از پای نمی افتد

با ثبات قدم می رود

و به قله می رسد.

و آنجاست که همنشین عقابها می شود و از فراز ابرها به آبی آسمان می نگرد.

راستش را بگویم نمی توانم بین این دوسبک زندگی ارزش گذاری کنم.

اما خوشحالم که به این شناخت رسیده ام.

خوشحالم که دیگر حسرت جایگاهی را نمی خورم که به خاطرش خیلی چیزها را ازدست نداده ام.

اما نفس آدمی است دیگر

دلش همه را باهم می خواهد

ولی راهکاری وجود دارد

راهکاری ازلی و به ظاهر ساده و در باطن دشوار

راهکاری به نام اعتدال

می شود قله را دید.

مسیر را مشخص کرد

ولی آهسته و پیوسته رفت.

گاهی تند و گاهی کند و زیبایی ها را از دست نداد اما اسیرشان نشد.

سرگردان نماند

مدام سر بالا گرفت و به قله نگاه کرد.

اما توقف نکرد.

راه از رفتن برسد

این را عین القضات همدانی گفته است.

۱۳٩۳/٦/۳۱ | ٥:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir