تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

:17سپتامبر 1941 (26 شهریور 1320) محمدرضا پهلوی در جلسه فوق العاده مجلس به رعایت کامل قانون اساسی سوگند خورد و شاه شد و قول داد که اگر درگذشته اشتباهی صورت گرفته جبران کند.

24 ساعت پس از خروج رضا شاه از تهران، در گوشه و کنار شنیده می شد که وی آزاد نیست. گرچه آزادانه حرکت می کند، ولی عملا زندانی دولت انگلستان است و هر کجا که این دولت بخواهد او را خواهد برد و تحت مراقبت قرار خواهد داد و به احتمال زیاد از ایران تبعید و به یک مستعمره دور افتاده انگلستان فرستاده خواهد شد.

در همین روز سرلشکر احمد نخجوان که پس از مرخص کردن سربازان پادگانها و بی دفاع کردن کشور از دست رضا شاه کتک خورده بود، خلع درجه و زندانی شده بود آزاد شد و ضمن تجلیل از او!! پنج روز بعد دوباره وزیر جنگ شد!. سرتیپ علی ریاضی هم که به همان دلیل زندانی شده بود آزاد گردید.

در همین روز نیروهای شوروی و انگلستان به عنوان فاتح ایران وارد تهران شدند و این شهر را به اشغال خود درآوردند و فرار اتباع آلمان و ایتالیا از ایران تسریع شد. محبوسین زندان قصر که از اشغال تهران آگاه شده بودند قصد فرار داشتند که به سوی آنان تیر اندازی شد . باوجود این ، بعداز ظهر این روز دستور آزادی زندانیان ـ سیاسی و عادی ـ صادر گردید. اشغال نظامی تهران بر دامنه احتکار و به سبب آن گرانی اجناس مورد نیاز از جمله نان افزوده شد و گزارشهای متعدد در زمینه ناامن شدن راهها و راهزنی انتشار یافت و برنگرانی مردم افزود. مردم عادى تا مدتها از رفتن رضا شاه ناخرسند بودند.

 

تاریخ را می خوانم

73 سال از 26 شهریور 1320 گذشته است.

از روزی که تمام اتفاقهای بالا افتاده ...

چشم هایم را می بندم و سعی می کنم آنچه در فیلم ها دیده ام و در کتابها خوانده ام و از بزرگتر ها شنیده ام در ذهنم گرد هم بیاورم و این روز را تصور کنم.

حال روز  زندانیان سیاسی عصر رضا شاه  و خانواده های آنها را

حال روز سربازان رها شده در سطح شهر را

حال و روز مردم هراسان از قحطی و جنگ را

حال و روز دانشجوبان خارج از وطن را

و حال و روز خود رضاشاه را

6 شهریور 1320 روز عجیبی برای کشور من است.

73 سال از آن روز گذشته است و من هنوز نمی دانم رضا شاه مرد خوبی بود یا نه؟

منصف باشم در قیاس با بقیه دولتمندان قبل و بعدش باید بسنجم.

حیف که من مال نسلی هستم که کتاب های تاریخم تا انقلاب اسلامی و یا فوقش جنگ ایران و عراق بیشتر به من یاد نداده است.

داستان های بزرگ علوی، جلال آل احمد، مسعود به نود و .... را توی ذهنم مرور می کنم.

رمان های خسرو معتضد را هم...

و یاد دل آشوبه همیشگیم در ترافیک همیشگی جلوی زندان قصر میفتم که الان تفرجگاهیست برای خودش...

زندان قصری که الان تبدیل به موزه شده و من هنوز نمی توانم از جلوی ان رد شوم چه برسد که قدم در آن فضای پر از درد سالیان پر از خفقان دولتهای مختلف بگذارم.

شاید ریاضت من این باشد که پا در آن فضای مخوف بگذارم و تمام این 73 سال را مرور کنم.

پ.ن: دیشب که برای رسیدن به یکی از دنج ترین خانه های شهر از کنار زندان اوین رد شدم.....

۱۳٩۳/٦/٢٦ | ٢:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir