تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سه سال پیش برای اولین بار از در این ساختمان وارد شدم و این ساختمان شد بخشی از زندگی من، جایی که به نوعی بهترین و بدترین روزهای زندگیم را در آن گذراندم. روزهای خوشی که شاد و پر انرژی بودم و روزهای تلخی که عصبی و ناامید بودم. توی این سه سال چند باری کار به انجا رسید که فکر کردم دیگر پا در آنجا نخواهم گذاشت، سال پیش وقتی وسایلم را جمع کردم و اخرین نگاه را به اتاقها انداختم، فکر کردم که آیا خاطرات خوبم از ذهنم پاک خواهند شد؟ امسال وقتی بعد از هفت ماه دوباره توی آن اتاق نشستم برایم مثل رویا بود حضور دوباره در آن فضا. امروز وقتی برای تخلیه شرکت رفتم ، در را که باز کردم همه وسایل را قبلا کارتن کرده بودند و حتی دیوار پوشها را جدا کرده بودند. فضا حس غریبی داشت. تمام گریه ها و خنده هایم مانند فیلم از جلوی نظرم عبور کرد. تاخیر دیوانه کننده کامیون باربری باعث می شد که تمام حس های این سه سال دوباره مرور شود. تمام حرص و جوش ها. تمام شادی ها، تمام غم ها، تمام هیجان ها، این فضا برایم حکم خانه را داشت، خانه ای که بانوی آن بودم، و حالا بی تاب بودم برای رفتن، برای شروع دوباره در فضایی جدید، بدون خاطره، بدون نقش قدیمی ، بدون دردهایی که پشت سر گذاشتیم. لحظه شماری می کردم برای دیدن دفتر جدید. کامیون که رسید انگار بال در آوردم. نبش قبر اجباری خاطرات را قطع شد و من دفتر یک فصل زندگیم را بستم. قبل از تمام شدن بارگیری جایم را با دیگری عوض کردم و به سوی فصل جدید راندم.
۱۳٩۳/٦/٢۱ | ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir