تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دیروز روز سردی بود...

خیلی سرد...

از صبح که داشتم آماده می شدم توی خانه سردم بود و حتی کارهایی که که تمامی نداشت مانع از این نمی شد که سرما را حس نکنم....

فقط اخر شب توی ماشین به مدد بخاری کمی گرم شدم و شاید هم به خاطر حضوردر کنارش....

بعد زیر پتو با کلی ژاکت و جوراب و کلاه چسبیده به شوفاژ کتاب می خواندم که متوجه شدم این روزها از میان صدها کتابی که دارم ناخوداگاه کتاب های شبانه ام کتاب های عاشقانه ای هستند که تم جنگی دارند...

جنگهای داخلی امریکا ، جنگ های انگلیس و فرانسه ، جنگ های صلیبی ، جنگ تمدن مایا و اسپانیا ......حمله مغول ها ...اعراب و ...

انگار با خواندن این داستان ها می خواهم به خودم وعده بدهم که این دوران هم می گذرد. وقتی در باره سوپ های رقیق و نان های بیات می خوانم و یا در خصوص بیماری ها و تباهی ها سرما بیشتر در استخوان رخنه می کند...

5 سالی می شود که برای این دوران آماده می شوم . 5 سال از آن شبی که بهم گفتند دوران سختی شروع می شود و تباهی همه جا را فرا می گیرد. و یادم هست که آنشب در اغوشش بهم گفت که عوضش ما هم را داریم و دلمان به هم گرم است....به یکسال نکشید که دل بریدیم و سرمای ترس از سوراخی که ایجاد شد به درونم نفوذ کرد .

ولی همانطور که گفته بودند روزگار سخت و سخت تر شد و دیگر کم کم در امد ها تکافوی هزینه روزمره را هم نمی دهد. آن شب سطل ماست 500 تومانی را مثال زد که 2000 تومان خواهد شد و من ماست را 2800 خریدم چند شب پیش...

دلهایمان پر از ترس است و به ظاهر زندگی روزمره را می گذرانیم. خواب های آشفته و کابوس های شبانه اپیدمی شده اند.این روزها بار ها می شنوم که دیگری از خواب جنگ می گوید از کابوس ویرانی...

به گرم ترین لحظه دیروز می اندیشم . گرمایی که سرمای وجودم را از بین برد. گرمای دلم بود. کاش می توانستم دلم را در سخت ترین شرایط گرم نگه دارم . حتی به اتش نگاهی...

۱۳٩٠/۱۱/٤ | ۱:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir