تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

تو کل سینما فقط ما سه تا بودیم که دو تا بچه همراهمون بود ....

شهر موشها هرچقدر برای همه اون چند صد نفر آدم بزرگ نوستالزیک بود برای او دو تا بچه هیجان انگیز بود.

غش غش خنده هاشون و واکنش های هیجانیشون باعث می شد همه برگردند دنبال صدا بگردند.

تمام صبح تا ظهر داشتیم توجیح می کردیم که به خدا و به پیر و پیغمبر این بار فیلم مال شماست...

باورشون نمی شد که میشه توی سینما فیلم بچه گانه دید.

یک سره کلنجار می رفتند که بریم تاتر و نه سینما...

بچه های این روزها هم بچگی نمی کنند.

حالا هی ما دهه پنجاه و شصت بشینیم مرثیه بخوانیم.

وضع اینها خرابتر است.

حداقل ما حیاطی داشتیم و باغچه ای

خانه مادر بزرگی و بود و دخترخاله هایی

اینها که حبسند تو آپارتمانهای فسقلی

خانه مادربزرگها هم که قفسیست همسان خانه خودشان

دختر خاله و پسرخاله ها هم که انگشت شمار شده اند...

از دو سالگی پشت ایپد و لب تاپند و خبر از کرم خاکی و غنچه گل ندارند

دویدن را بلدند ولی کو حوصله پدر و مادر برای همراهی

تلویزیون را خبر ندارم که چه می کند

مهد های خصوصی که شهریه هایش سر به فلک می زند.

ماهی هشتصد هزار تومان..؟!

مهد های دولتی هنوز هست؟

یک زمانی کلاس های خلاقیت برای کودکان داشتم.

تجربه جالبی بود.

حیف که توی مدرسه با بولدوزر از روی همه این استعداد ها رد می شوند .

شهر موشها هر چقدر دور افتاده بود مدرسه مجهزی داشت.

۱۳٩۳/٦/۱٥ | ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir