تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

لطافت اطلسی های سفید و بنفش دم در خانه پریسا آینه تمام نمای مهربانی صاحبخانه هستند، هر بار که از کنارشان رد می شوم لبخند می زنم و دستم را میهمان نرمیشان می کنم، تمام این یک هفته همین حس تمام وجودم را در بر گرفته بود، یکجور لطافت مهگونه از جنس حریر و رویا، مثل خود اطلسی ها، اگر سرتق بازی های نیم وجبی نبود و شلوغ کاری های پدرش شاید هر روز باید نیشگونی می گرفتم تا باور کنم در سرزمین پریان نیستم. مهربانی های رودابه از جنس دیگری بود، گل سرخ درشت مخملی، تند و رنگی، قاطع و بدون چون و چرا، خیره ات می کرد و نمی فهمیدی چه مدت سرگرمش شده ای، پرشور و پر انرژی... بعد احساس می کردم چقدر با وجود همه این ارتباطات مجازی غریب شدیم، این یک هفته فهمیدم که چقدر روحم تنهاست، و برای فرار از این تنهایی چکار که نمی کند و دست به دامن چه کسانی که نمی شود. و چقدر خدا را شکر کردم که تو همان غربت خانه سپیده هست و مهربانی عطر یاسش، دونفره هایی که یک جورایی زنده نگهم داشته است و مثل عطر یاس رازقی دورم می پیچد همه تلخی ها را از خاطرم می برد. و وقتی داشتم به بهارنارنجها فکر می کردم، فریبا زنگ زد تا خیالش راحت شود من چرت گفته ام در مورد مهمان نشدن در خانه اش، مگر می شود یک مهمان حرفه ای را به این راحتی از کسب و کار انداخت؟! آنهم توی خانه ای که عطر بهار نارنج دارد و میوه های نارنج خوش رنگ و بو... ممکن است بنابر مقتضیات زمانی به تاخیر افتد ولی سوخت و سوز ندارد!!!
۱۳٩۳/٦/۱٢ | ٤:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir