تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

هنوز شوال تمام نشده ولی انگار ماه ها از روزها و شبهای رمضان گذشته است.

نمی دانم چقدر توانسته ام حال و هوای  رمضان را حفظ کنم.

قران نخواندم.

ورزش هم نکردم.

ولی تا جایی که توانسته ام سعی کردم که روزی یک کار خیر را انجام دهم.

نا امید نیستم و این نشانه خوبی است.

اما با رخوت و بی انگیزگی چند قدمی بیشتر فاصله ندارم و این خطرناک است.

روز دوم است که مشهدم و هنوز امادگی زیارت رفتن را ندارم.

می دانم که فقط باید بروم و بنشینم تا خودشان درمانم کنند.

اما ...

راستش شوقی ندارم و این می ترساندم.

البته من می گذارم به پای اینکه شوق زندگی را از یاد برده ام.

بی رودربایستی بگویم عشق می خواهد که من ندارم.

زندگی عاشقانه را تجربه کرده ام.

به هر بهانه ای به سوی معشوق دویدن و دنبال بهانه گشتن برای اندک تماسی و سراغی گرفتن.

هر روز هم تجربه اش می کنم و شکرمی کنم که مبتلایم کرده تا حداقل به بهانه او رویم را به سوی خودش برگردانم.

گرچه فاصله ها زیاد است.

موانع و سد ها هم زیاد است.

تلاشی برای نقب زدن هم که نکرده ام پس توقع بیهوده ایست که بخواهم عشقشان به من برسد.

رمضان حداقل درها بازبود و نسیمی می وزید.

حال من مانده ام و دری که کلیدش را هم دارم و بازش نمی کنم.

غفلت همین است دیگر ...

و بعد در قنوب نماز صبح می گویم یا قریب، قریبم باش...

یادم میفتد که او رقیب و قریب است و منم که غافلم و اهمال کار...

شاید فقط در حیاط حرم بنشینم.

۱۳٩۳/٦/٤ | ۳:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir