تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

من خودم کم غر نمی زنم ولی دوستی دارم که استعدا خاصی دارد از غر زدن درباره بهترین اتفاق های زندگیش...

و الان من دیگر کم آورده ام.

دیگر نمی توانم به حرفهایش گوش دهم.

دیگر نمی خواهم جواب تلفنش را بدهم تا یک ساعت بشنوم که چرا شوهرش می خواهد او را برای سالگر ازدواجشان سورپریز کند و سفر خارج ببرد و عقلش نمی رسد که باید به او مقصد را بگوید.

دیگر حوصله ندارم که در مورد اینکه پول ندارد تا کادوی یک میلیونی برای همسرش بخرد و مجبور است با هشتصد تومان سر و ته قضیه را هم بیاورد با او همدلی کنم.

نم یتوانم به او بگویم که که همین اتفاق ها هم کلی نکات خوب دارد. همین سفر وو همین سورپرایز کلی هیجان است و من جای او بودم خودم را می سپردم به دست اتفاقات پیش بینی نشده...

حالا چه اهمیت دارد چمدان لباست جور باشد یا نه...

مهم خود سفر است، جای جدید، آدم های جدید...

نمی توانم به او بگویم همین که می خواهی کادو بخری و عشق و محبتت را برسانی کافی است وگرنه 200 تومان توفیری ندارد در عشق و علاقه شما...

یکسره از دست کارهای شوهرش می نالد و غرمی زند و هر بار هم می گوید اخلاق گندش وسلیقه اش مثل توست!!! و هربار برای پیش بینی عکس العمل او از من نظر می خواهد! چون هر بار یک سوال را از هردویمان پرسیده یک جواب شنیده!!!

راستش را بخواهید من هم کلا فکر می کنم کارهای شوهرش جالب است ولی خوب من و شوهر او هیچ وقت نمی توانستیم باهم زندگی کنیم چون سر دو روز همدیگر را قورت داده بودیم.

یکسره می نالد.

شاید منهم همین هستم برای او.

ولی دیگر توان گوش دادن به او را ندارم.

نمی فهممش...

غمش از جنس من نیست.

دردش با من بیگانه است.

یا اینکه اینها بهانه هایی است که می گیرد و من نمی توانم بهش بگویم که دردت جای دیگری است و همین مستاصلم کرده.

من دیگر سنگ صبورش نیستم، این را می دانم.

شاید خیلی نازک شده ام.

شاید خیلی دور شده ام.

شاید ...

۱۳٩۳/٥/٢۸ | ۱:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir