تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

آلبوم را باز کردم که عکس های بیست سالگی را نشانش دهم، چشمم افتاد به عکس های پدرم...

چقدر جوانتر بوده...

من هنوز پدرم را مانند همین عکس های 17 سال پیش می بینم.

ولی وقتی چشمم به صورتش میفتد و می بینم چقدر پیر شده است باور نمی کنم.

پدرم هنوز برای من همان مرد 17 سال پیش است.

از همان زمان ها دیگر پیرتر نشد.

پیر شدنش از دو سه سال پیش یکهو مشهود شد.

از همان زمان هم دیگر چشم هایم را بستم.

از همان زمان هم دیگر ندیدمش با اینکه کنار هم زندگی می کنیم.

از همان زمان هم دیدار هایمان کم شد.

من به سر کار می رفتم و او خواب بود و من میامدم و او خواب بود.

در هفته چند ساعتی باهم هستیم.

در این چند ساعت هم سعی می کنم سیر نگاهش کنم.

او پیر شده است.

ترس از دست دادنش تمام وجودم را فراگرفته است.

کابوسش دیوانه ام می کند.

تنها مرد زندگیم است که می توانم هنوز به او تکیه کنم.

بدون او بی پشتوانه خواهم شد.

پیریش عذابم می دهد.

اینکه هنوز سرحال و روی پای خودش است شادم می کند.

اینکه هنوز مرد زندگی همه ماست آرامم می کند.

همه زندگیم را از او دارم.

مهربانیش و حمایتش ...

پ.ن :تنها ماندن همین ترسها را هم دارد.

۱۳٩۳/٥/٢٥ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir