تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

قبل از اینکه این فصل را تمام کنم شاید باید از تمام آدم های آن روز ها بنویسم که امدند و رفتند. ادم هایی که خودشان هم خبر نداشتند که در ذهنم چه حرفهایی به من گفتند و چه شنیدند و چه جاهایی با هم رفتیم و .... آدم هایی که شاید اگر کوچک ترین خبری از حس من داشتند ، امروز زندگی من و آنها رنگدیگری داشت...

خیلی ها را حتی اسمشان را نمی دانم که توی فیس بوک دنبالشان بگردم و خیلی ها را هنوز دورادور می بینمشان ....

همین خاطره های دوردست است که باعث می شود یک شب که برحسب تصادف بعد از سال ها از کوچه مدرسه رد می شوی یکهو دلت بگیرد و حس کنی اتفاقی افتاده ...

می ایستی و به صدای دلت گوش می دهی و یادت می آید، روزهایی را که به شوق دیدار پسرک با فورتانوس سبزش از این کوچه گذر می کردی...

و حالا بعد از ١٧ سال گذر از آن کوچه اینگونه تاثیر گذار بوده است...

لحظاتی هستند در زندگی آدم که بعد از سال ها هنوز شفافند و لحظاتی که می دانی بوده اند ولی هیچ چیزی در ذهنت باقی نگذاشته اند...

نوجوانیم در حالی سپری شد که دختر خاله های کوچکترم با یکی دوسال اختلاف به من پیوستند و  همراهانی شدند برای شیطنت ...

یکی شماره می گرفت یکی دیگر زنگ می زد و مشخصات نفر سوم را می گفت ...

و ته دلم خوشحال بودم که حالا که پسرا بهما به چشم بچه نگاه می کنند مانیز کودکانه سر کارشان می گذاریم و در حریم امن دروغ مصون می مانیم...

۱۳۸٩/۱٠/٩ | ٢:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir