تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

امسال سال تمام شدن ها بود.

مثل آخرهای مدرسه که دفترهای مشقت یکی یکی تمام می شوند و به برگ آخر می رسند.

امسال هم سال تمام شدن دفترچه های زندگی من بود.

سال تمام شدن بابا.

سال تمام شدن عمه جان.

سال تمام شدن دورهمی های خانوادگی.

سال تمام شدن مهمانی های خانه خاله جون.

سال تمام شدن کلی اتفاق که دیگر تکرار نمی شوند.

سال تمام شدن عصرهای بالکن دایی جون.

از امسال به بعد دیگر آش لبوی عمه جان را نخواهم چشید.

دیگر سر سال تحویل نمی توانم سربه سر بابا بگذارم.

دیگر روابط با خواهرزاده جان مثل قبل نیست.

با اینکه در طول ده سال گذشته؛ سعی کردم با تمام وجود زندگی کنم و قدر هر لحظه باهم بودن را بدانم ولی حجم خاطرات و تعداد دفترهای به پایان رسیده آنقدر زیاد است که قلبم درد می کند.

حسرت نمی خورم برای کارهای نکرده، چون کم نگذاشتم.

اما تمام شدن ها درد دارند.

دردشان قلبت را می چلاند و نفست را بند میاورد.

 در استانه چهل سالگی خیلی از دفترهایم تمام شد.

شاید باید به کلاس بالاتر بروم....

۱۳٩٥/٩/۱٦ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دقیقا وسط این بلبشوی نارنجی مبارزه با خشونت علیه زنان کتاب " خاطرات یک گیشا" دستم رسید.  

کتابی که از بیست سال پیش تا بحال سودای خواندنش را داشتم.

گیشا در فرهنگ ژاپن قشر خاصی از جامعه هستند که برخلاف تفکر عامه روسپی نیستند و در حقیقت زنان هنرمندی هستند که سخت تعلیم دیده اند تا هنرهای خود را در مجالسعرضه کنند و ابزار سرگرمی مردان را فراهم آورند.

 آن ها دخترانی هستند که از کودکی تحت تعالیم خاصی برای خدمت رسانی به مردان تربیت می شوند. در زبان ژاپنی گی به معنی هنر و مهارت و شا شخص است. ترکیب گی شا یعنی هنرمند. گیشاها قدمتی 200 ساله دارند. این دختران از کودکی در گیشا خانه ( اوکیا ) آئین گیشایی را آموزش می دیدند که عبارت بوده از : رقص سنتی ژاپن، نواختن ساز و دانستن موسیقی سنتی ، پذیرایی با چای، گل آرایی ، شعر خوانی و دانستن ادبیات برای خوش بیانی.

گیشاها زنانی هستند که موسیقی، آواز، رقص و شعر، سخنوری و داستان‌سرایی بلدند و با تعالیم درازمدت در مؤسسه‌ها و آموزشکده‌های خاصی، با قدرت کلام، آواز، هنر شعر و موسیقی و صدای خود، دیگران را سرگرم می‌کنند و به شکلی انفرادی مجموعه‌ای از هنرها را به نمایش می‌گذارند. گیشاها در بداهه‌گویی و بیانِ افسانه‌های حماسی، عاشقانه و تاریخی مهارت خاصی دارند و بنابراین لازم است خلاقیت و بهرة‌ هوشی بالایی داشته باشند.

گیشا به‌نوعی واسطة هنرهای ظریف و سنتی ژاپن با هنرهای روز است و برای رسیدن به این منظور، تعالیم دشوار و فشرده‌ای را زیر نظر مربیان کارآزموده می‌گذراند که این دورة آموزشی بین پنج الی ده سال طول می‌کشد. گیشا باید با تمرکز و جدیت به یادگیری بپردازد و فروتنی و اخلاق گیشاگری را تجربه کند.

یک گیشای واقعی به‌طور منظم تمام دوران بلوغ و نوجوانی خود را صرف آموزش می‌کند تا به مجموعه‌ای از هنرها و توانایی‌های بیانی و بدنی دست یابد و همین ریاضت و پشتکار جدی است که گیشا را چنین دست‌نیافتنی و در عین حال خواستنی جلوه می‌دهد. تنها تصور اینکه یک گیشای کار‌آزموده باید حدود پنجاه تا صد حکایت و قصة تاریخی و فولکلور ژاپن را بلد باشد و بتواند در مواقع مختلف تک‌نفره این قصه‌ها را روایت کند، اهمیت و دشواری گیشاگری را در حفظ هنر و فرهنگ سنتی ژاپن به‌خوبی نشان می‌دهد و در عین حال وظیفة دشوار زنان را در ایجاد آسایش برای دیگران به‌خوبی مشخص می‌کند. در نهایت آنچه که گیشا با خود می‌آورد رایحه‌ای دلپذیر از شادی، زیبایی، وقار و آرامش در زندگی روزمرة مردم است.

لباس گیشا کیمونو است و رنگ و نقوش کیمونویی که یک گیشا می پوشد با فصل و با سن گیشا تغییر می کند. گیشا بودن در فرهنگ ژاپن شغل با احترام و با ارزشی است و اشتباه گرفتن آن با فاحشگی ، پس از جنگ جهانی دوم به وجود آمده ، در آن دوران فاحشگان برای جلب مشتریان آمریکایی ، مانند گیشا ها آرایش می کردند و خودشان را گیشا می نامیدند در حالی که یک گیشا نباید ازدواج کند یا اگر کرد باید از شغلش کناره بگیرد، او هیچ وقت برای پول تن فروشی نمی کند . 

با خواندن این کتاب متوجه شدم در فرهنگ مردسالار ژاپن این دسته از زنان جایگاه خاصی داشته اند و هنوز هم دارند.

بعد به مصادیقی که این روزها به عنوان خشونت  علیه زنان  مطرح می شود فکر کردم.

مصادیقی که بعضا جزئی از فرهنگ ما هستند و نگرش به آنها از زاویه خشونت یک کمی قابل تامل است و بدون زیرساخت فرهنگی بدتر کار را خراب می کند تا سازنده باشد.

برای مثال اینکه برابری حقوق زن و مرد را مطرح می کنیم ، گروهی می پندارند که این یعنی زنی که کار می کند نباید توی خانه دست به سیاه و سفید بزند ولی در حقیقت برابری حقوق در امر خانه یعنی هر کس پول بیشتری به خانه بیاورد توی خانه کار کمتری خواهد کرد و اگر حقوق زن بخور و نمیر است و فقط به اندازه مایحتاج شخصی اوست هر چقدر هم زمانش صرف کار بیرون شود دلیل نمی شود کار خانه را لنگ بگذارد.

و یا وقتی مرد حقوق مکفی ندارد و درامد زن از او بیشتر است مسئولیت هایش در خانه از زن بیشتر است.

و پشت این قانون مشکلات اساسی تری نهفته است.

مثل عدم برابری حقوق زن و مرد در محیط کار با توجه به تساوی توانایی هایشان.

و یا فشار فرهنگ عامه بر روی کار مردان در خانه.

به هر حال نه به خشونت علیه زنان از یک پروفایل نارنجی بیشتر کار می برد.

این ماجرای پروفایل های نارنجی فقط به ما فهماند که چنین اتفاقی وجود دارد و جماعتی زیاد در گیرش هستند.

اما باید توجه داشت که انجام کار فرهنگی زمان می برد و ساختار می خواهد.

منی که امروز پروفایلم را نارنجی کردم و فردا توی جلسه مصاحبه شغلی تمام زنانگیم را بکار بردم تا نظر مساعد کارفرما را بگیرم هنوز که هنوز است درگیر ب بسم الله هستم.

منی که با پروفایل نارنجی کتاب مکر زنان را به خوبی در ارتباطاتم اعمال می کنم چه دلیلی دارد که جامعه ام تکانی به خودش دهد در راستای احقاق حقوق اولیه ام.

به هر حال برای تغییر باید خودمان را بشناسیم.

جامعه و تاریخمان را بشناسیم و محدودیت ها و توانایی ها را دریابیم تا بتوانیم ساختار را عوض کنیم.

۱۳٩٥/٩/۱۱ | ٩:٤٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دو تا قطار بهم خورده اند و کلی آدم کشته شده و کلی دیگر هم زخمی شده اند.

فقط و فقط هم به خاطر اینکه دو تا آدم فقط کاری را انجام داده اند که وظیفه شان بوده است و برایشان تعیین شده و در کل ماجرا خبری از تفکر و تعقل نیست.

یکی کارش را انجام داده و چراغ را قرمز کرده چون باید قرمز می شد و دیگری کارش را انجام داده و چراغ را سبز کرده است چون قاعدتا باید سبز می بود.

هیچ خورده ای نمی شود بر این دو تن گرفت.

در روز با کلی آدم برخورد می کنیم که مثل این نفر فقط کارشان را انجام می دهند.

نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش.

"وظیفه من نیست" هم جمله منطقی و محکمه پسندی است که مثل حناق گلوی آدم را می گیرد و زبانت را بند می آورد.

خیلی راحت می گوییم وظیفه ما نیست و راهمان را کج می کنیم.

به قول دوستی پولدار و بی پول، زن و مرد، تحصیل کرده و بی سواد هم ندارد.

شده ایم ماشین هایی که به طور مکانیکی کارشان را انجام می دهند.

نه حسی و نه تعقلی...

من معمارم.

قرار است ساختمان بسازم.

می سازم.

رمپ ندارد؟ به من چه .

منکه سالمم و بچه هم ندارم.

من پزشکم.

باید در روز 20 تا مریض ویزیت کنم.

نفر 21 است.

به من چه.

به اندازه کافی وقتم را صرف درس و مشق کرده ام و از زندگی غقب هستم.

من بقالم.

باید اجناس مورد نیاز را بفروشم.

این کارخانه جنسش خوب نیست؟ مهم نیست بیشتر به من سرویس می دهد و هدایایش بهتر است.

من داروسازم.

سود توی آرایشی بهداشتی است.

نحوه مصرف دارو را اشتباه نوشتم؟ مهم نیست.

من کارخانه دارم.

مهم تولید بیشتر است.

مواد اولیه ام کیفیت ندارد؟ وظیفه من نیست.

هابز گفت انسان گرگ انسان است.

راستش را بخواهی هابز را بیشتر از همه عرفا که معنقدند انسان دریای نوری است که دریچه اش را پلشتی گرفته باور دارم.

وقتی که انسانیت را فدای منافع کردیم...

وقتی که برای خودمان خط کشیدیم که فقط این حیطه عملکرد من است و خارج از آن به من چه؟

وقتی به نتایج بلند مدت رفتارمان فکر نکردیم...

وقتی خودمان را ارجح بر دیگری دانستیم...

وقتی ادم ها برایمان بی ارزش شدند....

دیگر اسممان انسان نیست.

همان گرگ درنده باشیم بهتر است.

پروتکل های رفتاری و ارزشی از بین رفته اند.

دیگر مرز خوبی و بدی را با تعاریف قدیمی نمی توان تفکیک کرد.

اما این ره به ترکستان است...

اکثر ما در جوانی می خواستیم جهان را تغییر دهیم.

جهان ما را تغییر داد و ما دست روی دست گذاشتیم.

اما تغییر از خود ما شروع می شود.

 از من که صبح وقتی رسیدم سر خیابان ماشین که جلوی پایم ترمز کرد پریدم تو ندیدم که 4 نفر قبل از من آنجا ایستاده بودند.

از منی که وقتی مشتری 200 تومان پول خرد نداشت کارش را لنگ گذاشتم و فرستادمش دنبال پول خرد. دستگاه کارت خوان از بانک قطع است و به من چه؟ او اگر می خواهد کارش انجام شود باید هزینه اش را بدهد.

از منی که موقع پارک کردن نگاه نکردم که پارک کردن در اینجا باعث می شود تا کسی نتواند به راحتی داخل کوچه شود.

از منی که فقط حرف زدم و شعار دادم و پای عمل رسید به منافع خودم فکر کردم.

 دنیا با من عوض می شود.

همانطور که طی این چند سال دنیا را به گند کشیده ام با خودخواهی هایم ....

۱۳٩٥/٩/٧ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

تمام دیشب فکر می کردم.

بی تعارف بگویم کسی چشمم را گرفت.

تمام دیشب به این فکر می کردم که حالا چکار کنم؟

یاد آقای ام افتادم که وقتی بعد از بیست سال دیدمش، در لفافه گفت که چقدر توی دانشگاه بهم فکر می کرده است و من به تمام کارهایی که به خاطرش کرده بودم فکر کردم و تمام دل لرزیدن ها و تته پته کردن هایم آمد جلوی چشمم.

بهش گفتم خوب پس چرا نیامدی جلو؟ گفت: هیچ واکنشی از تو ندیدم و من قلبم ایستاد.

تمام آ« روزها فکر می کردم عاشقی تابلوتر از من در دانشگاه وجود ندارد و همه می دانند که چقدر درگیر شده ام.

و حالا بعد از بیست سال توی این گالری شلوغ و پرهیاهو به من می گوید هیچ واکنشی از من ندیده؟

دخترش را بوسیدم و خداحافظی کردم.

و یا آقای ش که تمام انرژیم را جمع کردم و به پشتوانه جلسات تراپی و خانم روانشناس بهش گفتم که حس واقعیم چیست؟ و او هم بعد از دوسال نفهمیده بود که تمام هست و نیستم را برایش گذاشته ام و تمام زندگیم به عشق او پیش می رود.

و یا آقای  ب که دوسال بعد از اینکه بهش گفتم ازش خوشم می آید سر و کله اش پیدا شد که بگوید فکرهایش را کرده و حالا می خواهد جلو بیاید و گفت آن زمان که گفتی برایم عجیب بود چون تو هیچ عملکردی مبتنی بر دوست داشتن نداشتی؟

و.....

و آن زمان فهمیدم که من عاشق بودن را بلد نیستم.

من آنقدر عمیق عاشق می شود که تا بخواهد از لایه های بیرونی نفوذ کند زمانم تمام شده و فرصت از کف رفته....

تنها چیزی که بلدم سرویس دادن بی نتیجه است.

اینکه بدویی تا هرچه او لب تر کرد سریع در اختیارش بگذاری...

کارهایی که به تو ربطی ندارد ولی می توانی را برایش انجام دهی...

ببری ، بیاری و هرچه می خواهد بهش تقدیم کنی....

و بعد هم در یک گوشه تاریک بنشینی و سیر نگاهش کنی...

و در حسرت این باشی که یک روز، جلو بیاید و بگوید که او هم دوستم دارد.

بعد هم نتیجه تمام آن حرف هاییست که بعد از تمام دلشکستگی ها و اشک ها شنیدم در زمانی که دیگر فایده ای نداشت.

این یعنی مسیری که می رفتم اشتباه بود.

سال ها اشتباه کردم.

سخت ترین کار توی این دنیا این بود که بگویم دوستت دارم و یا حتی بگویم از کسی خوشم آمده است.

فکر می کردم که خودشان می فهمند.

هرچند که هیچ کدام هیچ وقت نفهمیدند.

دیشب دقیقا زمانی مچ خودم را گرفتم که داشتم به تمام خوش خدمتی هایی که می توانم برای این رفیق از راه رسیده دلم انجام بدهم فکر می کردم و نقشه می کشیدم که این کار را اول برایش انجام دهم و یا آن یکی را...

بعد یکهو آب سردی روی سرم ریخته شد که چکار داری می کنی؟

دوباره ؟

همان مسیر اشتباه؟

چرا مستقیم نمی روی بهش بگویی که خوشت آمده ازش؟

همانطور که خانم دکتر همیشه می گفت؟

چه چیز را از دست می دهی؟

این روزهای زودگذر شاد را؟

این روزها هم که دایمی نیستند و به طرفه العینی بر باد می روند.

می گوید نه؟ از نه شنیدن می ترسی؟ بگوید نه چه می شود؟

هیچ چیزی نمی شود فقط این دفتر هم زودتر بسته می شود و اینهمه انرژی صرف چه خواهد شدها نمی شود.

مگر نه اینکه حس کرده ای او هم بی تمایل به تو نیست و همه رفتارش را اینگونه تفسیر کردی؟

پس این تعلل برای چیست؟

برای اینکه فکر نکند تو هم مثل بقیه دختر ها هستی؟

اینکه بخواهی اویزانش شوی و یا سو استفاده کنی ؟

فکر کند چه می شود؟ تو که نمی خواهی آویزان شوی و  خدا را شکر  آنقدر تامین هستی که نخواهی به کسی وصل شوی و یا جایگاه اجتماعی خودت را داری که نیاز به کسی نداشته باشی.

چرا بازی را برد- برد پیش نمی بری؟

دوست داشتن نباید اینهمه سخت و پیچیده باشد.

مگر نه اینکه به دوستت گفته بودی که آقای ه اگر دوستت دارد چرا نمی گوید؟ چرا جرات و شهامت ندارد؟ مگر نه اینکه شجاعت از شروط اولیه ات است.

پس چرا خودت اینهمه محطاط و محافظه کاری؟

از چه می ترسی؟

بلد نیستی بگویی دوستت دارم و این یک تابو است.

بشکن

پ.ن: می دانم که او هم مثل خیلی های دیگر که آمدند و رفتند، می گذرد و من همچنان در انفعال باقی خواهم ماند.

۱۳٩٥/٩/٦ | ٦:۳۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

توی اینستا یک ژانر عکاسی هست مربوط به عکس مکان های متروک.

جاهایی که روزگاری برو بیایی داشتند و حالا به هر دلیلی بی سکنه مانده اند و آدم ها دیگر سراغی از آنها نمی گیرند.

این مکان ها می توانند دهکده ها و شهرهایی باشند که به دلایل جنگ، عوامل طبیعی  و یا بسته شدن منبع اقتصادی شهر متروک شده اند و یا حتی مکان هایی مثل ساختمان های مسکونی و تجاری و کارخانه ها که صاحبانشان ترکشان کرده اند.

 حتی ماشین های قدیمی از کار افتاده و یا وسایلی که دیگر بلااستفاده اند.

به هر حال دنیایی است این دنیای متروکه ها...

دیشب دنبال کلمات سرچ شده توی وبلاگم بودم که سر در اوردم از دنیای متروکه وبلاگستان...

وبلاگ هایی که ماه هاست  رها شده اند و هیچ خبری از صاحبانشان نیست.

دقیقا همان حال و هوای دنیای عکس های متروکه بهم دست داد .

فقط اینجا به جای عروسک و لنگه کفش و یا بشقاب های ترک خورده ، این کلمات بودند که به حال خودشان رها شده بودند و البته خیلی ترسناک تر از دنیای عکس ها بود.

چون اگر به تاریخ نوشته ها نگاه نمی کردی ، انگار هنوز روح در وبلاگ جاری بود و می توانستی روزمرگی ها را دنبال کنی تا جایی که یکهو همه چیز بی هیچ پیش زمینه ای تمام می شد.

دیشب یک ساعت تمام داستان زندگی دختر 19 ساله ای را خواندم که به در پست های اول مجبور شده بود به زور پای سفره عقد بنشیند و از عشق قدیمیش دل بکند و 6 سال تمام شرح بالا و پایین زندگیش را نوشته بود و فرزندش را به دنیا آورده و درسش را ادامه داده بود و خلاصه زندگیش را می کرد تا جایی که یکهو نیست شد و یک سالی می شود که وبلاگش را به روز نکرده است.

در طول این 15 سال وبلاگ نویسی تجربه این را داشتم که بارها روز و شب همراه دلنوشت های کسی بودم و یکهو کلا وبلاگ را تخته می کرد و داستانش می شد یک پرونده ناتمام در ذهن من.

اما این روزها این یک پدیده فراگیر شد و وبلاگستان شد یک دهکده متروکه برای آدم ها و همه به اینستا و تلگرام کوچ کردند جز معدودی .

من اما، چسبیده ام به این صفحه سفید و آبی.

اینستا را هم به روز می کنم و یا مطالبم را تلگرام نشر می دهم  ولی نوشتن در وبلاگ برایم حال دیگری دارد.

به هر حال تجربه عجیبی بود این گردش شبانه در وبلاگستان متروک .

پ.ن: برای عقب نماندن از قافله

کانال تلگرام

صفحه اینستاگرام

۱۳٩٥/٩/۳ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir