تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

آخر های مهمانی خانه مادربزرگ بود که بیرون آمده بودیم و توی تاریکی حیاط باصفای آنها ایستاده بودیم به بهانه هوا خوری و در حقیقت ابراز دلخوری های رنگ و وارنگی که هیچ کدامشان را درک نمی کردم.

سه چهار ماه از روزی که مرد جوان به عنوان خواستگار بهم معرفی شده بود می گذشت و من هنوز نمی فهمیدم که چه جوری باید در این رابطه رفتار کنم که او گله نکند و شاکی نباشد.

داشت با حرص می گفت که چرا وقتی من بهت گیلاس تعارف کردم نخوردی ولی یک ساعت بعد از توی بشقاب گیلاس برداشتی ؟ و من نمی فهمدیم که چرا باید وقتی چیزی را میل ندارم به زور بخورم و اگر آن زمان نخورم دیگر نباید حق خوردنش را داشته باشم.

مرد جوان ده سالی از من 20 ساله بزرگتر بود و فکر می کردم که خوب لابد می فهمد و منم که اداب و رسوم را بلد نیستم .

سر و صدای مهمان ها از داخل بلند بود و سرم را بالا گرفتم رو به اسمان تا شاید مفری باشد برای گله شکایت هایی که حالا برمی گشت به رفتار خانواده ام.

نفسم بند آمد وقتی یک خط کوتاه سفید را در آسمان دیدم که می درخشید.

سالها بود که با اسمان شب زندگی کرده بودم و شب ها چشم توی چشم ستاره ها می دوختم تا خوابم ببرد و حالا این خط نورانی برایم تازگی داشت.

 با هیجان به مرد جوان گفتم اینو نگاه کن!

سرش را بالا گرفت و گفت چی؟

گفتم مگر نمی بینی؟ ستاره دنباله دار توی آسمان است.

گفت : آهان آره ولی داشتم می گفتم  مادرت به شوهر خاله ات بیشتر از من احترام می گذارد  و.....

نگاهی بهش کردم که دستش را پشت کمرش زده بود و تند و تند داشت می گفت.

و من هم با دهان باز چشم دوختم به چشم ستاره دنباله داری که بعدا فهمیدم اسمش هیل- باب  است .

این ستاره درخشان شمال شرق آسمان بود و به همین خاطر تا آن شب از دید من که رو به آسمان جنوب اشراف داشتم پنهان مانده بود.

خلاصه که آن شب و شبهای دیگر هم گذشت و هیل باب و آن مرد جوان از زندگی من رفتند و دیگر هیچ کدام را ندیدم.

----

تمام عزمم را جمع کرده بودم تا به پسر عمع جان رو بندازم و منهم همراهش برای دیدن کسوف به بیابان بروم.

و او که همراه دیگر همکلاسی های دانشکده پزشکی بود قبول کرد تا مرا با خود ببرد. بودن توی اکیپ ناشناخته و پر جنب و جوش دانشجویان پزشکی برای من که دیرجوش بودم و بی اعتماد به نفس عذابی الیم بود که البته دیدن آخرین خورشید گرفتگی قرن چربیده بود به این شکنجه.

چیزی از خورشید و گرفتگیش یادم نمیاید جز شیشه هایی که با دود شمع سیاه کرده بودیم و عجله ای که لیدر تور داشت برای برگشتن.

فقط دلگرفتگی آن غروب را خوب یادم است که چرا نمی توانم با کسی بجوشم و چرا اینقدر احساس حقارت دارم.

-----

هر سال به شهاب باران اسدی که می رسیم عزمم را جمع می کنم که بزنم به دل جاده و شهاب ها را رصد کنم و از بزرگی آسمان به وجد بیایم و هر سال هم میسر نمی شود و کسی نیست که به اندازه خودم دل به آسمان شب سپرده باشد تا همراهیم کند.

----

نشسته بودم توی تاکسی و چشم دوخته بودم به ماهی که می گفتند ابرماه است و تا 18 سال دیگر ماه اینقدر نزدیکمان نخواهد شد.

گرد و نارنجی . تفاوتی با ماه های شب چهارده ای که در خاطرم بود نداشت. حتی بزرگترش را هم یادم است در نیمه شب جاده مشهد که نیم ساعتی نشاندم جای شاگرد راننده تا خوب سیاحتش کنم.

شاید این ماه هم مثل شب یلدا که تفاوتش در کسری از ثانیه است با دگر شب ها تفاوتش آنقدر کم بود که به چشمم نمیامد.

سردرد و تهوع امانم را بریده بود آنقدر که نمی توانستم به بقیه بگویم ماه را ببینید.

ماهی که می گویند اینقدر خاص است.

از تاکسی که پیاده شدم دقیقه ای زل زدم به صورت قرص ماه و نفسی از دود و غبار فروبردم.

با خودم گفتم اینهم بگذرد.....

۱۳٩٥/۸/٢٧ | ۱:٥٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چند سال قبل دوستی بعد از 10 سال دوری از وطن تصمیم گرفت به مام میهن مراجعه کند و بر طبق رسوم موجود التقاطی از همه پرسید که چه چیزی برسم سوغات بیاورد و یک روز با هیجان به همه اعلام کرد که برند معروف و معتبر ویکتوریا سکرت آتش به مالش زده و سه جفت صد تومان خودشان اجناسش را عرضه می کند و به مناسبت همین فرخنده رویداد ، او هم تصمیم گرفته تا برای همه امتعه این برند را سوغات بیاورد.

ما هم جملگی خورسند و خجسته شدیم بابت این تصمیم و خیلی سریع لیستی از سایزها  و مدل ها را به وی اعلام کردیم.

چندی گذشت و دوست گرانمایه قدم بر خاک وطن گذاشت ولی به واسطه شلوغی های سفر و دید و بازدیدهای استانی میسر نشد همدیگر را در خلوت ببینیم و سوغاتمان را ببرگیریم.

 این شد که تمامی آن محموله ارزشمند ماند در صندوق عقب دوستی تا برساند به دست صاحبانش و از قضا دزدی نابکار در شبی بارانی ، تصمیم به ربودن ماشین گرفت که دستش کوتاه ماند و تنها ساک سوغات ارزشمند ما را از صندوق عقب ماشین زیر بغل زد و در تاریکی شب گم شد.

و ما همه انگشت حسرت به لب گزیدیم که ای داد و بیداد از جور زمانه و متفکر که حالا آن دزد بی لیاقت با 35 جفت لباس زیر آنچنانی  از هر رنگ و مدل و سایز چه خواهد کرد!

ظن ها و گمان ها رفت که اگر متاهل باشد که خوش به سعادت زنش و چون سایزها متفاوت است به احتمال زیاد تجدید فراش خواهد کرد و اگر مجرد باشد با توجه به سایز لباس ها همسرانی بر خواهد گزید که زحماتش به باد نرود.

داستان ها به مخیله مان خطور کرد از اتفاقاتی که این محموله در پیش دارد. از جنایت های عشقی تا تبلور افسانه های قدیمی

بسکه در این دولت فخیمه توی مغزمان فرو کرده اند که مردها چنان خاصیتی دارند که یک لباس زپرتی دل و دینشان را برباد خواهد داد و به گمراهی و فساد میفتند ، از تصور اینکه دزد نابکار این جنس ها را گوشه خیابان رها کند و یک رهگذر تنها ببیند و عاشق شود و   به مانند شاهزاده توی داستان سیندرلا درب به درب سراغ دختر دلخواهش را خواهد گرفت دماغمان را چین می دادیم و سر تکان می دادیم.

و یا اینکه این لباس ها باعث کشته شدنش به دست همسر گرامیش شود که تصوری از شغل شریف اقا ندارد و به گمانش اینها هدایایی است که برای معشوقگان در پرده خریداری شده و شبی با یکی از همان البسه ظریف او را خفه می کند و جنازه اش را برای عبرت سایرین بر سر در می آویزد.

باری این داستان در غبار فراموشی بود که چند روز پیش در بزرگراه پراید مشکی داغونی جلوتر از ما گاز می داد و به یکباره پنجره را پایین کشید و چند دست بالاتنه لباس زیر را در رنگ های مختلف به وسط بزرگراه پرتاب کرد.

مردک چنان قیافه موجهی داشت که من به این نتیجه رسیدم این همان شاهزاده رباینده لباس های ماست که در به در گشته و نتوانسته صاحب این لباس ها را بیابد و حالا از غصه مجنون شده و اینگونه شعار شهر ما خانه ما را به گند می کشد.

القصه از حرص گاز دادیم و بوقکی هم برای این مرد شکست خورده زدیم که برادرجان آشغال نریز....

۱۳٩٥/۸/٢٤ | ٧:٢٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

به یک حساب سرانگشتی حدود ۴ ماه و چند روز تا چهل سالگی باقیمانده....

این روزها به این فکر می کنم که آیا این همان زندگی است که برای ۴۰ سالگی انتظار داشتم؟

در حقیقت دهه سی صرف زندگی ای شد که باید در ۲۰ سالگی تجربه اش می کردم.

ولی چون بیست سالگی را معطوف کرده بودم به یک هدف و آن همان ازدواج بود و نه رشد و استقلال پشت سر هم پر از ناامیدی و شکست بود.

سی سالگی تمام معادلاتم را بهم زد. همه چیز عوض شد. حتی ذایقه ام.

به هر حال ۴۰ سالگی نزدیک است و می گویند اوج بلوغ معنوی است. و من هیچ برنامه ای برای ۴۰ سالگی ندارم.

دیروز به دوستی می گفتم شاید برای این سبک زندگی همین ۴۰ سال بس باشد

۱۳٩٥/۸/٢۳ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امسال سال سختی بود ولی درس های خوبی هم داشت.

مثلا دوباره به خاطرم آورد که نباید از کسی انتظار داشته باشم تا نیازهای من را براورده کند.

من باید نیازهای خودم را بشناسم و برای پاسخ گویی به آن ها راهکاری پیدا کنم و شاید این راهکار مستلزم کمک گرفتن از دیگران باشد و آن وقت است که با بیان مساله از دیگران کمک می خواهم و نه اینکه بدون گفتن مشکلم انتظار داشته باشم کسی به کمک من بیاید.

 افرادی هستند که با توجه به تیپ شخصیتشان ذاتا حامی و پشتیبان هستند ولی الزاما این افراد نیز همیشه و هرجا حواسشان به تو نیست که بفهمند نیاز تو چیست و چه کمکی از دستشان بر می اید.

خیلی وقت ها ما روی آدم ها بیشتر از آنچه باید حساب می کنیم و این باعث می شود که ضربه بخوریم و اعتمادمان به دنیا کم شود.

به هر حال امسال با توجه به اتفاق های پیش امده متوجه شدم که زیاده از حد چشم یاری از دیگران داشتم و آنها هم به من به چشم یک انسان موفق و محکم نگاه می کردند که دلیلی ندارد انرژی برایش صرف کند و به کمک هیچ کس احتیاجی ندارد.

و صد البته که وقتی با آنها صحبت کردم خیلی از سو تفاهم ها حل شد.

این نوع رفتار جنبه دیگری هم دارد . تو نمی توانی بدون درخواست از دیگران ، در مورد میزان مهربانی و یا حمایتگریشان قضاوت کنی ولی اگر نیازت را اعلام کردی و آن شخص آنچه در توانش بود را از تو دریغ کرد می توانی مرزهایت را با او جابجا کنی و او را یک پله دورتر از جایی که قرار داده بودی بگذاری و توقعاتت را از او کم کنی. او میشود یک شخصی که می شناسی و می تواند کاربردهای دیگری داشته باشد. مثل اینکه باهم قرار بگذارید و خوش باشید و یا پز بدهی که فلانی را می شناسی ( اگر ادم خاصی باشد)

و در عوض کسانی که بی ادعا و بی چشم داشت در سختی ها کنارت هستند را نزدیک تر کنی و لذتش را ببری...

به هر حال فهمیده ام که مهم این است که خودت شاد باشی و حس خوب داشته باشی. و اگر نتوانی راهکارش را پیدا کنی زندگی سخت خواهد شد.

پنجشنبه میهمانی خاصی دعوت بودیم که در یک رستوران برگزار می شد و البته نه صاحب مهمانی و نه مهمان ها برایم چندان دلنشین نبودند که بخواهم با سر و جان به آن مهمانی بروم ولی نرفتنم موجبات ناراحتی چند نفر را فراهم می کرد که البته ارزش نداشت به خاطر چند ساعت وقت باعث ناراحتی ایشان شوم. مثلا اگر نمی رفتم شوهر یکی به او سرکوفت می زد که دیدی فلانی که اینقدر برایت عزیز است و ... نیامد! و آن عزیز دلش می شکست و من در حقیقت به خاطر اذیت نشدن او ترجیح دادم آنجا حضور داشته باشم. البته اینکه او آدم احمقی را برای همسری انتخاب کرده دلیل نمی شود من خودم را توی دردسر بگذارم ولی بعضی وقت ها بهایی که برای چیزی می دهی کمتر از آن است که انجام ندادنش دردسر دارد.

به هر حال به آن رستوران رفتم و ساکت با یک لبخند احمقانه به بقیه نگاه می کردم که خیلی هایشان را نمی شناختم و خیلی ها هم همصحبت من نبودند و جز سلام و احوال پرسی حرف دیگری با هم نداشتیم.

و البته غذایش هم چندان چنگی به دل نیم زد. به هر حال بعد از شام تصمیم گرفتم از این وضعیت بیام بیرون و حالا که وقت گذاشته ام بهره ای هم ببرم.

 به همین خاطر برادرزاده جان را بلند کردم و به حیاط رستوران رفتیم. فضایی دلنشین و با صفا. کلی شیطنت کردیم و از بالارفتن از درخت  تا قدم زدن تو حوض و .... عکس های مسخره خنده دار و ....

بعد هم دوباره سر و وضع را مرتب کردیم و خانمانه به رستروان برگشتیم.

و همین باعث شد شبی که می توانست کسالت بار باشد حالش عوض شود و خاطره ای خوب باشد.

همیشه البته امکان این شیطنت ها نیست ولی همیشه امکان این هست که راه کار دیگری پیدا کنی تا فضا را به نفع خودت تغییر دهی و بازی برد- برد باشد.

و صد البته که منهم همیشه در این کار موفق نیستم ولی این روزها موقع تصمیم گیری حتی برای خرید چند تا سوال از خودم می کنم:

1- این تصمیم شادت می کند و حالت را بهتر می کند؟ اگر نه ، بهایی که برایش می پردازی ارزش دارد یا عواقبش سخت تر است؟ چه جایگزینی داری؟ زمان که بگذرد می توانی عواقبش را گردن بگیری و بگویی خودم خواستم این اتفاق بیفتد؟

مثلا برای خرید لباسی که فروشنده به زور می خواهد بقبولاند که مناسب من است.

ایا داشتن این لباس حالم را بهتر می کند؟ نمی دونم!

ایا از ته دل فکر می کنم این لباس مال من است؟ نه

چرا پس از حق انتخاب خودم استفاده نمی کنم ؟ چون نمی خواهم فروشنده فکر کند من پول ندارم این را بخرم و یا فکر کند من آدم خوش پوشی نیستم.

این اقا؟/خانم فروشنده چقدر توی زندگی تو تاثیرگذار است؟ هیچی ، از در که بیرون بروم فراموشش می کنم.

پس چرا محکم بهش نمی گویی که هنوز تصمیم نگرفتی ؟ آیا نظر یک فردی که ممکن است فقط یکبار با او برخورد کنی باید باعث شود اینهمه هزینه مادی و معنوی کنی؟

و اینجاست که فروشنده گرامی به در بسته می خورد و کلیه آموزه های درپیت فروشش برباد می رود.

 به هر حال خودمانیم و خودمان...

توی این فضای متشنج و خفقان اور که همه به نوعی غرق مصایب خودشان هستند، نباید گیر کنیم به کسی یا چیزی که ما راهم با خودش غرق کند و از بین ببرد.

 

 

۱۳٩٥/۸/٢٢ | ٦:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

هفته عجیبی بود.

توران میرهادی رفت.

غمگین شدم...

امید تک درنای سیبری به ایران آمد.

شاد شدم....

ترامپ رییس جمهور امریکا شد.

ترسیدم ....

دو تا پیشنهاد همزمان کاری داشتم که هردو هم بلاتکلیفند.

سردرگم شدم...

یک دورهمی خانوادگ بی دعوت رفتم.

آرام شدم....

۱۳٩٥/۸/٢۱ | ٥:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بلوز شومیز مردانه آبی را می پوشم و رویش ژاکت بافتی طوسی محبوبم تنم می کنم.

 خودم خوبی دارم.

دارم از در خارج می شوم که مامان می گوید چرا بارانیت را نپوشیدی؟

می گویم مشکلی هست؟

می گوید این لباس ها گشاد است و چاقت نشان می دهد.

می گویم خوب مهمه مگه؟

می گوید خوب تو که اینقدر چاق نیستی.

 می گویم خوب چاقی و لاغری من به مردم چه؟ تازه بگذار راجع به ظاهر من اظهار نظر کنند تا بخواهند راجع به مسایل مهم تر زندگیم دخالت کنند.

حرف می زنند و حرف می زنند و بعد هم یادشان می رود. و حرف هایشان تاثیری روی زندگی من ندارد.

اینکه کسی با چاقی و لاغری من موضوعی برای حرف زدن پیدا می کند تاثیری در روند زندگی من ندارد.

همانطور که راجع به مدل مو و مدل آرایش من اظهار نظر می کنند و من کاری را می کنم که خودم حس خوبی داشته باشم.

چون نظر مردم هیچ کمکی به وضعیت و حال و روز من نمی کند و می دانم اگر خودم احساس خوبی نداشته باشم مسلما در اعتماد به نفسم تاثیر می گذارد و آن وقت است که حرف مردم حالم را بد می کند.

 تجربیات نشان داده که اینکه به کسی بگوییم چقدر چاق شدی یا شکسته شدی فقط واژگانی است که برای خالی نبودن عریضه گفته می شود و بار مثبتی ندارد و اهمیتی هم ندارد. همانجور که عادت کرده ایم راجع به آب و هوا و ترافیک اظهار نظر کنیم در مرود مسایل خصوصی ادم ها هم نظر می دهیم.

 و خوب قاعدتا برای انسان عادی و سالم نباید این حرف ها تاثیر گذار باشد.

اگر مثل من زبان تند و تیز داشته باشید می توانید جوابشان را بدهید.

:چقدر چاق شدی؟

:چه جالب . خوب شد گفتی!!!

: چرا ازدواج نکردی؟

: منتظرم بودم تو یکی را معرفی کنی که معرفت نداشتی.

: چقدر شکسته شدی؟

: واقعا؟ چشم ات شکسته می بیند.

و ....

به هر حال حرفی که باد هواست و گوینده خودش هم ده دقیقه بعدش یادش رفته نباید مهم باشد.

اما این که من چاق شدم باید برای خودم مهم باشد چون سلامتیم را به خطر انداخته و یا اگر شکسته شده ام باید حواسم بیشتر جسمم باشد و از تاثیرات متقابل جسم و روان غافل نشوم.

کسی که اینگونه با من صحبت می کند نه دلسوز من است و نه برایش مهم است. مگر اینکه کاسب کاری در زمینه محصولات لاغری  و زیبایی باشد که منفعتی داشته باشد و بخواهد محصول یا خدمتی به من بفروشد.

به هر حال باید خود را نسبت به اظهار نظر آدم ها مقاوم کنیم.

در جامعه ای که اکثریت مردم حاضر در شبکه های اجتماعی به تخریب و تحقیر دیگران خو کرده اند و بر خلاف ظاهر آراسته و صفحات پر از کمالاتشان نظراتی سخیف و تحقیرآمیز در فضای مجازی می پراکنند و عقده گشایی می کنند و تمام کمبودهای خود را فرافکنی می کنند، هر کس باید روش مقابله شخصی با این جماعت را داشته باشد تا بتواند در مقابل این هجمه های کثیف جامعه تاب بیاورد. چراکه بالاخره هر چقدر هم قوی و پاک باشی وقتی در محیط الوده حرکت می کنی؛ الودگی دامنت را می گیرد و باید مواظب باشی که تو بیمار نشوی و سریع در محیط سالم تر قرار بگیری.

قبلا گفته بودم که برایم واقعا جای تعجب دارد از اینکه مردم اینقدر بی پروا و زامبی وار در شبکه های اجتماعی حرکت م یکنند و آنهم مردمی که هر کدام برای خودشان جایگاه ویژه ای قایل هستند و ظاهرشان را مبرا می کنند از تمام بیشعوری هایی که در عمل  دارند.

بارها در صفحه هات اینستا کامنت گذاری را دیده ام که کامنت های سخیف می گذارد و صفحه شخصی اش پر از جملات بزرگان است. کسی که خیلی راحت در مورد عکس نوعروسی می گوید چقدر دماغت گنده است و یا چقدر داماد زشت است خودش صفحه ای دارد پر از جملات راز و مثبت اندیشی.

خوب معلوم است که با اینهمه حقارت و کینه ای که نسبت به جهان اطراف داری مثبت اندیشی جواب نمی دهد ...

بعضی وقت ها دلم می خواهد زیر عکس های این افراد با همان ادبیات خودشان کامنتی بگذارم تا ببینم چه خواهند گفت ولی حتی برای آزمایش هم نباید وارد این ماجرا شد.

به هر حال جامعه بیمار است و آلوده.

باید نسبت به این بیماری مقاوم شد.

یا باید خودمان هم زامبی شویم و روح یکدیگر را بدریم تا زنده بمانیم و یا اینکه یک سطح بالاتر بیاییم تا دامنمان را از آلودگی ها در امان نگه داریم.

انتخاب با خود ماست .

۱۳٩٥/۸/۱٩ | ٩:٢٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بزرگ شدن درد دارد.

وقتی که چشم تو چشم برادرت می شوی که قیافه اش شده مثل پدربزرگ مرحومت..

یا دخترعمه ات که کپی برابر اصل مادر بزرگ از دست رفته ات شده است ... 

یکهو وسط مهمانی خودت میای و می بینی انگار تمام خاطرات کودکیت دوباره جان گرفته و پسرعمه جان مثل آقابزرگ چای می خورد و دختر خاله جان دست پختش رنگ و بوی مهمانی های پنجشنبه اول ماه خاله خانم را دارد.

بعد تلخی روزهای مرگ تک تک رفتگان به کامت می نشیند و با این واقعیت روبرو می شوی که تک تک این آدم ها هم رفتنی هستند.

دیروز به دوستی که در غم عزیزش دلسوخته بود می گفتم : تجربه مرگ از من ادم بهتری نمی سازد. چون رفتن ادم ها بد دردی دارد ودلم می خواهد انقدر بد باشم که وقتی رفتم همه احساس راحتی کنند و نه اینکه دردبکشند و پشتشان خالی شود.

تئوری احمقانه ای است اما این بازی تکراری زندگی اصلا خوشایند نیست. فکر اینکه تمام این لحظات غم ناک و سخت را باید برای تک تک عزیزانت بگذرانی شکنجه است. و پیش خودت غبطه می خوری به اویی که رفته. 

اما تصور اینکه رفتن تو چه داغی بر دلها می گذارد هم تلخ است. می گویی کاش من اخرین نفر باشم تا عزیزانم زجر نکشند.

اما ایا طاقت داری؟ 

بعد به این فکر می کنی که ببری و بکنی از همه وابستگی ها ودلبستگی ها. 

مثل تمام ماجراهای عاشقانه ای که داشتی و پوست انداختی تا تمام شدند.

اما مگر می شود با پدر و مادر و خواهر و برادرت چنین کاری بکنی؟ 

تاب نمیاوری اگر نبینیشان و بی خبر باشی . 

ان معشوق از یاد رفته دلت را شکانده بود.

اینها که همیشه مرهم دلت بوده اند.

سخت است . 

باید راهکار بهتری وجود داشته باشد ...

۱۳٩٥/۸/۱٧ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

1- دوست متاهلی می گفت : زمان تجرد دوستان بسیاری داشتم همدم و غمخوار ولی الان تنهای تنها هستم و دوستام دیگه برای من وقت ندارند.

بر و بر نگاهش می کردم و دست آخر گفتم مشکل از دوستات نیست سبک زندگی تو عوض شده و پیش فرض بر این است که وقتی کسی از دواج می کند اولین اولویتش رابطه با همسرش باشد و نه دوستانش . در عمل هم همین است و نمی دانم چرا دوستان متاهل نمی توانند تغییر سبک زندگیشان را ببینند.

هر زمان خواستیم قرار بگذاریم در حقیقت باید خود را با همسرانشان تنظیم می کردیم. یک جوری که دوستانمان بتوانند سر موقع به خانه برسند و برای افراد شاغلی مثل ما سخت بود.

همیشه نظر همسرانشان به رای جمع غالب بود.

به نظر من این رفتار منفی نیست ولی متفاوت است از سبک زنذگی تجرد.

و دوستان متاهل من باید بدانند که خودشان تغییر کرده اند و نه ما.

2- دوستی می گفت حالا که قانون اجازه می دهد کودکی را به سرپرستی قبول کنی چرا اینکار را نمی کنی؟

اول اینکه من معتقدم حق هر کودک زندگی در یک خانواده سالم است. خانواده های تک والدی خانواده های سالمی نیستند و خیلی از مشکلات امروزه افراد نتیجه توقف شخصیت در دو سالگی و 4 سالگی است. زمانی که باید عشق مادرانه و پدرانه را دریافت می کردند و یکیشان کمرنگ بوده است.

دوم اینکه من در خودم نمی بینم به تنهایی مسئولیت یک نفر دیگر را هم به دوش بکشم .

سوم اینکه کلا بیشتر غریزه مادری دارم تا تواناییش را .

3-بالاخره پاییز شد.

4- پرشین بلاگ هم مثل این مردها که دلشان می خواهد رابطه تمام شود ولی نمی خواهند مسولیت قطع رابطه را بر غهده بگیرند، بدقلقی می کند و کاری می کند که خودمان بریم و دست اخر هم بگوید خودت خواستی تمام شود ها@!!!

۱۳٩٥/۸/۱٢ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

گویا پرشین بلاگ داره بازنشسته میشه ..‌.

بخش مدیریت نظرات فعلا تعطیل است . 

هر که هر چه می خواهد از دل تنگش بگوید فعلا همه کامنتها خصوصیه گویا

۱۳٩٥/۸/۱٠ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خیلی وقت ها  این سوال ذهن ما را به خود مشغول می کند که چکار کنیم حالمان بهتر شود؟

بماند که خیلی وقت ها یک کارهایی را نباید بکنیم که حالمان بهتر شود. به تعداد انسان ها راه های خوب شدن حال وجود دارد ولی  به هر حال یک سری راه ها هم هست که برای همه جواب می دهد. مثل در تعادل قرار گرفتن با با جهان . . یا احترام گذاشتن به خود و احترام دیدن.

انسان ها با همه پیشرفتشون و قدرتشون باز هم تحت تاثیر ناخودگاهشون هستند که ریشه در گذشته های دور دارد و هنوز بسیاری از کنش ها و اکنش های ما نشات گرفته از ذهن ناخودآگاهمون است .

و خوب بخش بزرگی از ناخودآگاه ما در سیطره تعامل انسان و محیط اطرافش است.  و وقتی بدون توجه  به محیط اظرافمان آسیب می زنیم حالمان گرفته می شود و خوب دلیلش را هم نمی فهمیم و همینجوری پیش می رویم تا زمانی که می بینیم  شدیم یک موجود افسرده و درهمشکسته .

یک یاز این بی توجهی ها بحث آسیب هایی است که به محیط زیست و زمین وارد می کنیم و چون این کارمان در لفافه منفعت های خودمان کادو شده است متوجه آسیبی که وارد می شود نمی شویم.

اما با کمی تعمق می بینیم که به خاطر منفعت سریع و کوتاه مدت خودمان هم به جهان اطراف و هم به روح  و روانمان آسی ب رسانده ایم.

یکی از این کارهایی که در روزمرگی هایمان گم شده است بخحث استفاده از پلاستیک و مواد دیربازیافت است. موادی که خارج از چزخه طبیعی جهان تولید شده اند و به راحتی هم در این چرخه جای نمی گیرند.

همانظور که گفتم من معتقدم ما به خاطر اسیب هایی که به جهان اطرافمان وارد می کنیم  به زبان عام تر عذاب وجدان مستتری  میگیریم که فقط تبعاتش را می بینیم . تبعاتی مثل افسردگی و ناامیدی.

بنابراین برای اینکه حالمان بهتر شود بهتر است کمی روی عادت ها و رفتارهای روزمره خودمان تعمق کنیم. ببینیم که چنددرصدش با طبیعت ما سازگار است و با خلق و خوی انسانی ما هماهنگی دارد و چند درصدش مخرب است.منظورم از خلق و خوی انسانی در حقیقت همان جنبه هایی است که ما را رشد می دهد و تعالی می بخشد و به نوعی نتیجه اش حال خوب است هم برای خودمان و هم برای اطرافیان . چون حال خوب مسری است .

به هر حال ساده ترین کاری که می توانیم انجام دهیم شاید همین بحث استفاده از پلاستیک باشد که کمتر و کمترش کنیم. از کیسه پلاستیک هایی که یک قلم جنس توش می گذاریم تا بنر های سر تاسری تبریک و تسلیت که به در و دیوار می زنیم.

هر چه هست مهم این است که حالمان خوب باشد . پس باهم کمک کنیم تا اجتماع بهتری بسازیم

۱۳٩٥/۸/۸ | ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خانم والده می گوید:

امسال سه عزیز را از دست دادیم..

سه تا اسباب کشی داشتیم...

سه تا نی نی کوچولو وارد خاندان شدند....

مانده سه تا عروسی !!!!

خلاصه که این 5 ماه را گذاشتیم برای عروسی ها......

۱۳٩٥/۸/٤ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اقای همکار ماشینش را طوری پارک کرده بود که نمی توانستم ماشینم را جابجا کنم.

دوباره چهار طبقه  را کوبیدم و رفتم بالا که بهش بگویم بیاید ماشینش را حرکت دهد.

توی جلسه بود و سویچ را به من داد تا خودم ماشین ها را جابجا کنم و سریع برایم توضیح داد که چی به چی است.

به پارکینگ که رسیدم با وحشت چشم دوختم به ماشین بزرگ و سیاهش .

چجوری این عظمت را جابجا کنم وقتی که هنوز وحشت تصادف آخرم توی بند بند وجودم است؟

دل به دریا زدم و در را باز کردم و نشستم.

مسلما قد من و آقای همکار یک 60 سانتی متفاوت است و باید روی زمین می نشستم تا پایم به گاز برسد اما وقتی داشتم دنبال کلید استارت می گشتم یکهو خود صندلی جابجا شد و خودش را با قد من تنظیم کرد .

ولو شدم روی صندلی .

 باز هم کمی جابجا شد و در بهترین وضعیت قرار گرفت.

یکهو تمام ترس ها و استرسم از بین رفت.

احساس امنیت تمام وجودم را گرفت.

حس اینکه یکی هست که تو را همانجوری که هستی قبول کند و خودش را با تو تطبیق دهد حس خوبی است.

حس اینکه نقص های تو باعث نمی شود کنار گذاشته شوی و یا به دردسر بیفتی پر از آرامش است.

حس اینکه یکی به به فکرت هست .

 وقتی ماشین را جابجا کردم کلا حال و هوای دیگری داشتم.

احساس می کردم عاشق این ماشین ترسناک و بزرگ شده ام.

عاشق ماشینی که نیاز من را درک کرد و شرایط را مهیا نمود.

 

۱۳٩٥/۸/۳ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

معتقدم هر چه زودتر با مقوله مرگ اشنا شوی زندگیت معنادار تر می شود. چون یاد می گیری ارزش زندگی را بدانی و بودن ها را قدر بدانی.

من خودم در بیست سالگی مرگ را شناختم.

صبح از کنار مادربزرگ رد شدم و طرح بدنش را زیر پتو دیدم که با نفس های آرامش بالا و پایین می رفت.

و شب به خانه ای وارد شدم که سیاه پوش شده بود و شیون ها بر آسمان بود.

و فهمیدم که به چه راحتی یک بخش از زندگیت حذف می شود.

این شد که تا زمان بیماری پدربزرگ ومادربزرگ دیگرم  از هر لحظه بودنشان لذت بردم و تمام طول بیماریشان هم دور و برشان بودم.

بعد از رفتنشان هم باز ارزش آدم ها برایم چندبرابر شد.

بودن ها را  با تمام وجود در بر می گرفتم.

کم کم بازی زندگی طوری پیش رفت که با تمام وجود لمس کردم که هرگز نمی توان در یک رودخانه دوبار شنا کرد و هر اتفاقی میفتد امکان تکرارش وجود ندارد.

هرچه داری مال همان لحظه است و نمی دانی لحظه ای دیگر دنیا چه برایت رقم زده است.

البته روی بد سکه چنین نگرشی این است که اهداف بلند مدتت متزلزل می شود.

بی انگیزه می شوی برای هدف گذاری

شکست های پی در پی بهانه ای می شود برای بلاتکلیفی و سردگمی.

می چسبی به گذشته و آینده ات بر باد می رود.

بنابراین باید با مفهوم مدیریت زندگی بیشتر دست و پنجه نرم کنی.

اینکه بتونی در عین حضور در لحظه حال، مسیر و اهدافت را با تمام قوا پیگری کنی و رشد کنی .

اینکه بدانی گذشته کم اهمیت ترین بخش زندگی است و کمترین دسترسی را به آن داری.

و اینکه بدانی برنامه های آینده متزلزل هستند و باید همیشه راهکاری جایگزین داشته باشی.

خلاصه که زندگی سخت است....

۱۳٩٥/۸/۱ | ٩:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir