تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

وقتی که برنامه کاریم مرتب نباشد بی حوصله می شوم.

 وقتی که ندانم دقیقا چکار باید بکنم حوصله ندارم هیچ کاری انجام بدهم.

حتی اگر لیست بلندبالایی داشته باشم از کارهای عقب افتاده و یا کارهایی که دوست دارم انجامشان بدهم.

کلا آدم شروع و تمام کردن کارها نیستم.

برایم شروع سخت است و آن همت بالای جمع کردن کار هم سخت است.

الان توی یک فضای مه آلود هستم.

شرایط شرکت مناسب نیست و ممکن است کلا سیستم عوض شود.

 خودم زودتر دنبال کاری با شرایط بهتر میگشتم و الان هم در حد جمع کردن کارها برنامه دارم و اکثر پروژه های توی دستم را تحویل دادم.

باز وسوسه درس خواندن به سرم زده.

البته واقعا نه توی ایران که هر چه جلوتر رفتم درس خواندن توی دانشگاه های ایران بد و بدتر شد و نه تنها چیزی بهم اضافه نکرد که بدتر وقتم را برای اطلاعتت سوخت شده و تاریخ مصرف گذشته گرفت.

اما واقعا هیچ تصوری برای تحصیل خارج از کشور ندارم با این سن و سال و شرایط.

گرچه تمام دوستان آنور آبی تشویق می کنند و می گویند فکرش سخت تر است از واقعیتش.

به هر حال باز هم روزهای سردرگمی و بلاتکلیفی است.

باید دوباره مسیرم را باز بینی کنم...

۱۳٩٥/٦/٢٤ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز عرفه است.

سالهاست که روز عرفه را در خانه ای مهمانم.

خاطرات این ده سال هربار برایم مرور می شود روزهای عرفه...

سالی که به مادری گفتم نشد که عروستان باشم و شوکه شد.

سالی که با سرخوشی چشم می گرداندم که تا ببینمش...

سالی که غم شکست چنان چلانده بودتم که تمام دعا نشسته بودم وسقف را نگاه می کردم...

سالی که توی ترافیک ماندم و دعا را توی ماشین شنیدم...

سالی که قلبم داشت می ترکید از فشار غم و تمام دعا نشسته بودم روی پله دم خانه...

غروب عرفه ای که آمدم و دیدم نصف ماشینم نیست...

عرفه است امروز...

تمام خاطرات یک طرف و آرامش غریبی که این دعا در سال های اخیر به من می دهد یک طرف.

انگار لالایی مادر است

فضا می شود یک آغوش بزرگ که باید توش لم بدی و به هیچ چیز فکر نکنی

سال های اول این حس می جنگیدم که عرفه یعنی شناخت

یعنی بشین بببین چقدر خودت را می شناسی و جهانت را و خدایت را...

شناخت مقدمه ایمان است.

ایمان من به خودم ، جهانم و خدایم لنگ می زند.

ایمان من به طرفه العینی برباد می رود.

به مویی بند است و نسیمی....

عرفه برایم یعنی حال خوب

یعنی تجربه آرامش وسط روزمرگی های بی در و پیکر

به قربانی امسالم هم فکر کرده ام.

اما نمی دانم نصیب که می شود.

نمی دانم گلدان کوچک نازنینم چه کسی را شاد می کند و روحش را تازه می کند.

گلدانی که آنقدر دوستش دارم و به خاطر خودم ، ایمانم و خدایم قربانیش می کنم و چشم بر داشتنش می بندم.

مثل همه قربانی های این چند سال دلتنگش خواهم شد.

اما کماکان چشم انتظار می مانم تا شاید طبق وعده جایگزینی برایش بفرستند تا دلم گرم شود.

۱۳٩٥/٦/٢۱ | ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یکی از دوستان نوشته است:

زن ها باید زن بمانند و مردها مرد بمانند.
بین زن و مرد فرق است از خیلی جهات امــــــــا  تساوی حقوقشان در این تفاوت است.
چیزی که امروزه کمتر کسی میخواهد زیر بار آن برود همه از تساوی حرف میزنند و ژست های روشنفکری کمک حال این تفکر مخرب است.
راستی هیچ دقت کردید زمانه مدرن ما به اسم دفاع از حقوق زن، زن را به نوع دیگری از بردگی کشانده است:
نمونه اش:اشتغال زن ها،
انرژی زن باید برای شوهر و فرزندش باشدنه اینکه در محیط کار هدر برود...والبته مرد هم باید بداند زن نوکر باباش نیست بلکه امانت خداست در خانه او  پس باید امانت داری کند

من با قسمت اعظم نظر او موافقم.

زن باید زنانگی کند و مرد مردانگی و اینکه انتظار داشته باشیم این دو در جای یکدیگر قرار بگیرند اشتباه است.

اما درباره محل خرج انرژی با این دیدگاه مشکل دارم.

انرژی زن باید برای خودش باشد و نه شوهر و فرزندش.

شوهر و فرزند و کار، همه عوامل بیرونی هستند که به زن در فرایند رشد فردیش کمک می کنند .

زنانی که تمام وقت و انرژی خود را برای شوهر و فرزندانشان می گذارند دقیقا همان کسانی هستند که این روزها در دهه پنجاه و شصت زندگی افسرده و دلگرفته منفعلانه چشم به راه فرزندانشان هستند که یک سر بهشان بزنند و یا شوهری که سرش جای دیگری گرم است. آنها همان مادرشوهرانی هستند که مثل سنجاق قفلی به پسرشان چسبیده اند و انتظار دارند پسرشان معادل عروسشان برای آنها وقت بگذارد و یا مادر زنانی که تمام وقت خود را به سرویس دادن به دخترشان می گذرانند و انتظار دارند داماد غلام حلقه بگوششان باشد.

همانطور که زنان شاغلی که تمام انرژی خود را برای کار می گذارند بعد از بازنشستگی دچار بحران هویت می شوند. ولی با این تفاوت که این زن ها بلدند در اجتماع حضور داشته باشند و بالاخره مهارت های اجتماعی بالا تری نسبت به یک زن صرف خانه دار دارند گرچه مهارت های عاطفیشان لنگ می زند و در این زمینه زن خانه دار موفق تر است.

به نظر من وقت و انرژی زن باید برای خودش باشد. درست است که در برهه ای از زمان تمامش صرف فرزندش می شود چراکه آن موجود وابسته تکیه گاهی دیگر ندارد ولی در همان زمان هم زن می تواند برای خودش و رشد خودش وقت بگذارد و با مطالعه و کارهای پروژه ای به نیازهای دیگرش هم رسیدگی کند  اینجوری بعد از اینکه دیگران از وابستگی به او در آمدند دچار بحران هویت نمی شود و نمی گوید که من تمام زندگیم را برای اینها گذاشتم و اینم دستمزدم که تنها و چشم انتظار بمانم.

اشتغال زن ها را من بردگی نمی دانم گرچه تبعیض های بسیاری در این زمینه بر جنس مونث روا می شود ولی خانه نشینی و صرف پخت و پز و شستشو را هم کارعاقلانه ای نمی دانم.

اینکه زن باید آرامش مرد را فراهم کند هم حرف درستی است چون ذات زن است و هنری است که زنها دارند ولی این بدان معنی نیست که از همه توانایی هایش چشم بپوشد تا فقط این یکی را بپروراند.

من معتقدم توانایی و استعداد های زنان بسیار فراتر از روزمرگی های خانه داری است و این کفران نعمت است که تنها روی همین باریکه وجودشان متمرکز باشند و دیگر تلاشی برای پرورش توانایی هایشان نکنند.

من به خوبی می دانم که فضای کاری مردسالارانه ایران چه پوستی از زن ها می کند و آنها برای رسیدن به حداقل حقوقشان چندین برابر مردها کار می کنند و بازهم روند نگرش بهشان منفی است و دستاوردهایشان نادیده گرفته می شود و خیلی جاها محدود می شوند ولی همین هم از منفعلانه عملکردن بهتر است.

البته بماند که زن های خانه داری را می شناسم که در راه رشد فردیشان خیلی بهتر از زن کارمندی عمل کرده اند که تمام زندگیش به خواب و خوراک و کار خلاصه شده و در زندگی درجا می زند.

به هر حال مهم این است که در هر مسیری هستیم راه رشد خودمان را طی کنیم و هر روز و هر ماه و هرسال ببینیم که چه تغییری کرده ایم و چه قدم هایی برداشته ایم.

اگر فرزند خوبی تربیت کرده ایم دستمان درد نکند و لذتش را ببریم نه اینکه او را به خودمان مدیون کنیم .

اگر عشق و آرامش به شوهرانمان می دهیم بدانیم که او هم باید ظرف محبت ما را پر کند و این یک فرایند یکطرفه نیست.

به هرحال لب کلام اینکه تمام تخم مرغ های خود را در یک سبد نگه ندارید.

والسلام...

۱۳٩٥/٦/٢٠ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دلخوشی های بهاری :

  • شکوفه ها
  • چاغاله
  • گوجه سبز
  • گل های گلیسین
  • گل های طلایی
  • جوانه ها

دلخوشی های تابستان:

  • آلبالو
  • گیلاس
  • گردوتازه
  • پسته

دلخوشی های پاییز:

  • برگریزان
  • گل های داوودی
  • انار
  • باران

دلخوشی های زمستان:

  • گل نرگس
  • برف
  • دمپایی های گرمالو

که با توجه به اینکه دیگه تو این شهر برف نداریم گل نرگس تمام زمستان باید جور مرا بکشد .

البته شکر که انار ها همچنان هستنددر آن زمان...

۱۳٩٥/٦/۱۸ | ۸:٥٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برای کشتن یک زن نیازی نیست فریاد بزنی، ترکش کنی، رویاهایش را بدزدی یا به او خیانت کنی. برای کشتن یک زن کافی ست وقتی برای تو پیراهن گل گلی اش را می پوشد فراموش کنی بگویی: چه زیبا شده ای. آنگاه تکه ای از زیبایی زن می افتد، و کمی از قلبش می ریزد، و اگر فقط چند بار دیگر به همین راحتی از نگاه تو بیفتد تمام او میشکند. و یک روز صبح زنی را میبینی که روحش به مقصد جهنم تنهایی خانه ی تو را ترک کرده اما خودش مشغول چیدن میز صبحانه ی توست، و تو محکومی با جسد متحرک یک زن صبحانه بخوری. آری ستایش کردن همدردت را بیاموز، خشونت علیه زنان همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و بینی خونی نیست. خشونت اضطرابیست که در جان زن است. که فکر میکند باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوشحال تر باشد، سنگین تر باشد، خانه دارتر باشد، عاقلتر باشد... خشونت آن چیزی ست که زن نیست و فکر میکند باید باشد، خشونت آن نقابی ست که زن به صورتش می زند تا خودش نباشد، تا برای مرد کافی باشد...

منبع: اینجا  

راستش می خواستم خودم در این مورد چیزی بنویسم ولی دیدم این مطلب گویا تر است.

چند وقت پیش یکی از دوستان متاهلم سراغ کسی را گرفت که در برهه ای از زمان باهم رابطه داشتیم و گفت چی شد که نشد؟

گفتم مرد بسیار خوی بود ومنطق حکم می کرد که کار را تمام کنم ولی متاسفانه این رابطه صرفا یک رابطه منطقی و دودوتا چهارتایی بود.

مردی که تا 40 و خورده ای سالگی سرش به کار و زندگی خودش گرم بوده و روابط چندانی نداشت و تازه در آن سن تصمیم گرفته بود آداب معاشرت با نسوان را بیاموزد.

همه چیز خوب بود نه زنی و بچه ای و یک مکنت نسبی اما مکل اینجا بود که ایشان هیچ رقمه احساسی بروز نمی داد و یا شاید هم نمی توانست و بلد نبود.

به من همانطور نگاه می کرد که به دربان در رستوران و یا گربه سرخیابان نگاه می کرد.

ممانی که می رفتیم انتظار داشتم حداقل از بند کیفم هم شده تعریفی کند و یا نگاه ستایش گری را حس کنم ولی هیچ تغییری نمی دیدم.

یک بار به او گفتم که ما زن ها نیاز داریم تعریف بشنویم تا بدانیم برای طرف مقابل مهم هستیم و این نقطه ضعفی است که خیلی از مردها ازش سو استفاده می کنند و با زبان گرم دختران را رام می کنند.

در جواب گفت من فکر نمی کنم کسی که اعتماد به نفس داشته باشد نیاز به تعیف شنیدن داشته باشد و ساعت ها بحث کردیم ولی موفق نشدم بهش بگویم این تعریف و ستایش مرد از زنی که دوستش دارد با بحث کمبود محبتت و اعتماد به نفس فرق دارد و حتی اگر اینطور هم باشد من دچار کمبودد اعتماد به نفس هستم و لازم است تو به من کمک کنی و نیاز دارم وقتی تغییری هست و یا برای مهمانی وضعیت ظاهرم متفاوت می شود واکنش تو را ببینم.

دفعه بعد بازهم مهمانی ای در پیش بود از دوستان قدیم من . بعد از چندسال همدیگر را می دیدیم و جالب اینجا بود که دو سه تا از دوستان آقا محبت خودشان را نشان داده واکنش های خاص داشتند که خوب برای من خیلی خوشایند نبود ولی دوست عزیز کماکان طوری برخورد می کرد که انگار با لوح سفید طرف است.

آن شب باز هم کلی در این مورد صحبت کردیم و گفتم که این نوع رفتار از طرف یک مرد اگر ادامه داشته باشد و زن نیاز عاطفیش در این زمینه تامین نشود مسلما اگر شخصیت محکمی نداشته باشد می لغزد و به خطا می رود چرا که وقتی ظرف محبتش خالی بماند ناخوداگاه جذب کسی می شود که این ظرف را پر کند و دیگر نمی شود کاری کرد. بهش هم گفتم که این نقص نیست فقط هنری است که باید فرا بگیرد و در یکجا هم استفاده کند.

و بعد گفتم واقعا تو امشب هیچ چیز خاصی در من نمی بینی که بخواهی به آن اشاره کنی؟ من واقعا دلم می خواهد یک سخن تحسین آمیز از تو بشنوم .

گفت راست می گویی من در خانواده ای بزرگ شدم که تنها زن دور برم مادرم بود و همه مرد بودند و هیچ وقت این رفتارها را ندیدم. گفتم پس الان فرصت مناسبی است که تمرین کنیم . در جواب گفت که سعی می کنم نکات مثبتی را که می بینم بگویم. مثلا باید بگویم که امشب خیلی خوشم آمد که ماشینت را شسته بودی.....

و البته خانم ها بهتر می دانند که چه حالی بر من رفت.

به هر حال در طول آن مدت هرچقدر هم تلاش کردم نتوانستم آن حس خوب و نشاطی را که لازم داشتم از آن رابطه بگیرم و کم کم هم بین ما فاصله افتاد.

دوست متاهلم گفت که این مساله ای است که اکثر ما با آن درگیر هستیم و اینهمه جوک ساخته می شود که زنی رنگ مویش را عوض می کند و مرد نمی فهمد مال همین خصوصیات است ولی کم کم زن ها بی حس می شوند و نیازشان را از مرد قطع می کنند . کم کم سعی می کنند این خلا را جور دیگر جبران کنند. ضعیف تر ها با پناه بردن به مردان دیگر و قوی تر ها با تحسینی که از فعالیت های اجتماعی می گیرند خود را ارضا می کنند.

اما این نیاز را نمی شود نفی کرد و اینجوری ها هم از بین نمی رود. همیشه زخمی در دلمان هست. عشق هم بهنوعی داد و ستد است. وقتی از کسی و یا چیزی عشق نمی گیری تا یک مدتی می توانی به او عشق بورزی و بعد این جریان را منتقل می کنی به جایی دیگر. چاره ای هم نیست. 

عشق ورزیدن در ذات ما زن ها است و نمی شود کتمانش کرد. حال اگر مردی نخواهد از این خصوصیت استفاده کند گناهی ندارد. ماییم که در هدف گذاری اشتباه کردیم و تاوانش را هم می دهیم باافسردگی - خیانت و اعتیاد به کار و یا سرگرم شدن به بچه ها...

توی داستان تو شاید باید می دیدی او برای نشان دادن توجهش به تو چه کار می کند؟ شاید همین که در مهمانی دوستان تو حضور پیدا کرده بود نشان از اهمیت تو دارد چون خیلی از مردها دل خوشی از این جمع  ها ندارند.

شاید همین که به تمیزی ماشینت اشاره کرده بود یعنی خوشحال است که تو مرتب و نظیف هستی ...

گفتم راستش را بخواهی مشکل اینجاست که من برای احساسات ارزش ویژه ای قائل هستم . سی و خورده ای سال نیاز به محبتم را با فعالیت های اجتماعی و کارهای هنری ارضا کرده ام ولی واقعا از یک رابطه خاص انتظار دریافتی های خاص هم دارم.

به هر حال تجربه ای بود که خیلی از زن ها با گوشت و پوست خود چشیده اند و لمسش کرده اند و هرکدام راهکار خودشان را هم پیدا کرده اند.

من اما هنوز در اشتیاق یک نگاه محبت آمیز و ستایش مرد رابطه های خاصم هستم.

 

 

 

۱۳٩٥/٦/۱٥ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

برای اینکه بتونی یکی را عاشق خودت کنی ، لازم نیست کادو های آنچنانی بخری.

لازم نیست جک های بی مزه بگی که به قول خودت فضا را تلطیف کنی و اونهم تو رودر بایستی  به زور بخنده....

لازم نیست هرشب هرشب رستوران و کافی شاپ باشید ...

فقط کافی نگاهی گرم و مهربان داشته باشی...

۱۳٩٥/٦/٩ | ۸:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز تصادف کردم.

 در را باز کردم.

 پایم را گذاشتم بیرون و بومب

در با ماشین که از کنارم رد می شد رفت...

سرعتش آنقدر بود که 500 متر آنورتر توقف کرد.

خوب بالاطبع چون در من باز بوده مقصر من بودم.

هر دو مقصر بودیم .

نه من او را دیده بودم و نه او من را ...

بدتر از همه کارت ماشین همراهم نبود.

زنگ زدم کسی خانه نبود .

به هر کس زنگ می زدم با آن حال آشفته اول انگار فضایی پیدا کردهخ باشد برای تخلیه خودش و حسابی از خجالتم در میامد با سرزنش ها و فریادهایش بعد هم می گفت نمی تواندکاری برایم انجام دهد.

با تمام وجودم دلم یم خواست از یکی بشنوم که خودت چطوری؟

خوبی ؟

فدای سرت...

بعد هم بگوید نگران نباش من میام اونجا.

ولی نشد.

پلیس آمد کلی هم جریمه کرد.

کم کم بقیه هم خودشان رساندند تا حضوری سرزنش کنند.

نفسم بالا نمی امد.

دلم فقط یک حامی می خواست.

همه چیز که تمام شد و ماشین را به پارکینگ رساندم تا تعمیرگاه باز کند نشستم یک گوشه و با خودم فکر کردم چه قدر متوقعم.

چه توقع زیادی از آدم ها دارم وقتی که همیشه خودم سنگ صبور بودم و یا کنارشان بودم.

آنها عادت ندارند من هم بهشان نیاز داشته باشم بسکه ادای آدم های قوی را در آوردم.

همیشه درهم شکستگی هایم را توی غار تنهایی پنهان کردم و بارها را حتی به قیمت شکستن کمم در خفا کشیدم.

نیازی در من نمی بینند که بخواهند کمک کنند.

حتی می ترسم به بقیه هم بگویم.

حوصله چرا مواظب نبودی و حواست کجاهاست را ندارم.

دلم برای خودم سوخت.

باید امروز با خودم مهربان تر باشم.

حتی اگر من مقصر بوده باشم....

۱۳٩٥/٦/٤ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ما زنها به درد جسمی خو کرده ایم. 

از دردهای ماهانه بگیر تا دردهای بند و ابرو و اپیلاسیون.

از یکجایی به بعد دیگر از درد نمی ترسیم.

درد جزیی از زندگیمان می شود.

راحت تر امپول می زنیم و زیر سرم می رویم.

وقت غذا پختن دستمان را می سوزانیم .

حتی در لحظات هم اغوشی هم درد می کشیم.

درد عادی می شود.

بدنمان درد را می پذیرد و تاب میاورد.

اینجاست که درد معنایش عوض می شود.

و امان از  وقتی که روحمان درد بگیرد.

ان وقت است که تاب تحملمان تمام می شود و فریاد می زنیم.

فریادهایی که یا در گلو خفه می شوند و یا گوله اشکی می شوند غلطان .

و گهگاهی هم بیرون می ریزند و ان وقت است که دیگران سر تکان می دهند و می گویند: زن است دیگر . ....

۱۳٩٥/٦/۱ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir