تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

بعد از هشت ماه ازدواج با مردی که فهمید معتاد است و ناتوانی جنسی دارد با حال خراب و روحیه داغون برگشته پیش خانوده اش، زار می زد و می گفت : من یک مطلقه سی ساله ام!

این را که گفت ، تمام حس و حال همدردیم پرید و غش غش خندیدم و گفتم اشکال نداره منهم یک ترشیده چهل ساله ام!

۱۳٩٥/۳/٢٩ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

یک قورباغه ای که باید قورت بدهم پاکسازی و مرتب کردن این لینک های بغل است!!!

۱۳٩٥/۳/٢۸ | ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیشب دخترک آمده می گوید من باید برم دنبال علاقه ام یا دنبال پول؟ نگاهش می کنم. در اوج لطافت جوانی زیبایی 17 سالگی است. رویاهای بلند دارد و مسیر های زیادی پیش رویش است.

می گویم علاقه ات را باید دنبال کنی و در ان متخصص شوی و انوقت به پول می رسی ولی در انتخاب علاقه ات دقت کن.

چه چیز مورد علاقه ات است؟ مواظب باش گول ظاهر را نخوری.

می دانم که الگوی خوبی برایش نیستم. در استانه 40 سالگی با دریایی از مهارت های ناکام، گیج و خسته مانده ام که چه باید بکنم.

دلم می خواهد برم پیش یکی بهم بگوید با توجه به توانایی هایم چه کاری برایم مناسب است.

دقیقا مثل کاری که دخترک باید بکند.

بروم پیشش و بگویم بلدم خوب بخندم و مهربانی کنم.

بدم نقاشی کنم.

بلدم از طبیعت لذت ببرم

بلدم کار را جمع کنم

بلدم نقشه راه بچینم

بلدم پشتیبان خوبی باشم

بلدم حال بقیه را خوب کنم

بلدم بحران را مدیریت کنم

بلدم باشم و دیده نشوم و کار را پیش ببرم

بلدم .....

خیلی کار ها بلدم ولی نمی دانم چکار کنم....

شاید

باید به بهانه دخترک کسی را پیدا کنم

۱۳٩٥/۳/٢٥ | ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سر میز شام با دو ستم و شوهرش نشسته بودیم و بحث ترش و شیرین ازدوج بالا گرفت و طبق معمول بپیکان ها رو به من نشانه گرفته شد ، منهم حربه همیشگی را به کار بردم که شما، مورد مناسب معرفی کنید من تسلیم هستم، ، أقای دوست سریع تلفنش را برداشت و شماره ای را گرفت و شروع به صحبت گرد: سلام دکتر جان ، چطوری پیدات نیست ؟ کار و بار چه خبر ؟ چه می کنی ؟ و ......و از سر میز بلند شد. من و دوستم هم این ور میز کلی خندیدیم که چه دست به نقد و سر گرم خوردن خوراکی های خوشمزه شدیم ، . یک ربع بعد آقای دوست با قیافه ای فاتحانه به سر میز بر گشت که بعله دوستشان جناب آقای دکتر مورد مناسبی است که من حتما باید با ایشان ملاقات کنم ، اما چون دلش نمی خواهد توی ذوق من بخورد فعلا ملاقات رسمی ترتیب نمی دهد و دست بر قضا چون این روزها همزمان است با نمایشگاهی که شرکت دکتر در آن غرفه دارد من می توانم از این فرصت استفاده کرده و به عنوان بازدید کننده به آنجا بروم و البته بماند که یک چیزهایی هم به ایشان گفته و او هم می داند که ممکن است از طرف اقای دوست حور و پریی ای بر سرش نازل شود!!!! که البته با مخالفت من روبرو شد و بعد گفت چون می دانسته من مخالفت می کنم بهش گفته یکی از دوستانش را می فرسته تا یک امانتی را از او بگیرد که باز هم فریاد من به هوا رفت که مگر من پیک باد پا هستم که خرده فرمایشاتش را جابجا کنم!!! القصه آن شب به شوخی و مزاح و گپ و گفت گذشت و دم رفتن دوستم گفت که خراهشا این ماجرا را جدی بگیر و ابروی من را جلوی شوهرم حفظ کن!!! منهم سری تکان دادم و گفتم که خیالت راحت باشد. . فردا برنامه نمایشگاه ها را چک کردم و با اینکه توی برنامه من نبود ولی با یکی از همکاران جابجا کردم که این نمایشگاه را من بجای او بروم ، صبح روز موعود با کلی وسواس لباس بپوش و آرایش کن و چه کفشی انتخاب بکنم که هم مناسب نمایشگاه و پیاده روی های خسته کننده اش باشد و هم مناسب یک قرار زیر پوستی ، بالاخره آماده شدم و راه افتادم، توی راه با خودم مشخصات جناب دکتر را مرور می کردم ، یک ازدواج ناموفق که تمام دارایی اش به پای مهریه رفته و یک شرکت تازه تاسیس واردات و یک زندگی مجردی .... وقتی به نمایشگاه رسیدم ترجیح دادم تا هنوز سر و وضعم مرتبه برم سراغ آقای دکتر، سریع از روی نقشه شماره و جای غرفه را پیدا کردم و به سالن مربوطه رفتم، از دور غرفه را بررسی کردم که مشخصا بویی از سلیقه و طراحی خاص نمیامد، معلوم بود که پولی خرج شده ولی نه به درستی و اکثر متصدیان هم مردان جوان بودنند که جای شکر داشت!!! به هر حال جلو رفته و از یکی از آقایان پرسیدم که آیا می توانم با جناب دکتر ... صحبت کنم؟ او هم آقایی را نشان داد که در کانتری دیگر نشسته بود و سرش توی گوشیش بود، به طرفش رفتم و سلام کردم ، همانطور که سرش پایین بود جواب سلام را داد ، خودم را معرفی کردم و گفتم دوست مهندس ... هستم ، ولی هیچ تغییری در صورت و رفتارش ایجاد نشد کنجکاو شدم ببینم مشغول چه کار مهمی است که البته بازی بود ، از رو نرفتم و گفتم چند شب پیش منزل مهندس مهمان بودیم و ایشان بسیار از شما و محصولات شرکتتان تعریف کردند، و برایم جالب بود که حتما بیام و از نزدیک باهاتون اشنا بشوم چون ایشان خیلی سخت پسند هستند ، ، گفت ایشان لطف دارند، و در تمام این مدت حتی یک تماس چشمی بین ما رد و بدل نشد، خون خونم را می خورد ، زورم می رسید موبایلش را می گرفتم و پرت می گردم یک طرف و دستم را می گرفتم زیر چانه اش و زل می زدم توی چشم هایش و می گفتم مردک ، به من نگاه کن! به من که امده ام تو را ببینم ، امده ام من را ببینی ! اما در عوض به مردی که فقط فرق سرش را می دیدم لبخندی زدم و گفتم موفق باشی و با قدم های بلند و شانه های محکم به طرف در سالن رفتم. تحقیر شده بودم، و این حقارت را با تمام فریادهایی که بر سر دوستم و شوهرش زدم تخلیه کردم. هیچ کدام حرفی برای گفتن نداشتند، عذر خواهی هایشان و شرمندگیشان هم دردی از من دوا نکرد، تقصیری هم نداشتند البته، خودشان بیشتر خجالت کشیدند ازین رفتار، باورشان نمی شد، کل ماجرا شاید از اول اشتباه بود، دکتر جان تو این باغ ها نبود، این هم ماجرایی بود که از سر گذراندیم ....
۱۳٩٥/۳/٢٤ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اقایان X و yو z  دوست های مهربانی هستند. توی این دوران سخت هم حضور داشتند و مهربانی ها کردند.

از پیشنهاد برای همراهی صبحگاهی به بهشت زهرا تا تئاترها و کنسرت های مختلفی که مهمان می کردند.

دوستیشان فرا جنسیتی است. یعنی این کار را برای دیگر دوست های مشترک دیگری که شرایط مشابه مثل من داشتند هم انجام می دادند.

اما ناخوداگاه پسشان می زنم.

در دوران سختی منطق خیلی کاربرد ندارد.

به راحتی دل می بازی و وابسته می شوی

هرچقدر هم بدانی که اینها فقط دوستند و انسان هایی با ارزش های والای انسانی که محبت معمول را ارائه می دهند باز هم می خواهی فکر کنی که غرض خاصی است.

 نیاز به محبت خود را بر روی انها فرافکن می کنی و دلبسته می شوی.

این است که بدتر می روم توی غار.

از دلبستگی و وابستگی های نابخردانه می ترسم.

پشتش درد زیادی است که درحال حاضر از طاقت من خارج است.

اقایان X و yو z  دوست های مهربانی هستند ولی من این روزها جنبه ندارم.

۱۳٩٥/۳/۱٦ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

28 می روز جهانی بهداشت قاعدگی است.

پدیده غریبی که با گذشت 28 سال هنوز بهش عادت نکردم و هنوز هر ماه کرامت جدیدی از خودش نشان می دهد. اسمش یک هفته است و رسما 3 هفته از زندگی را در هر ماه روحی و یا جسمی مختل می کند. از بهم ریختگی های جسمی و روحی قبلش تا ضعف و درد های مختلف حینش و مصیبت های دوران تخمک گذاری....

مثل شعبده بازی که هر بار از آستینش تحفه نویی را عرضه می کند هر ماه ترکیبی از اتفاقات و تجربه های جدید منتظرمان است.

یک ماه دلت می گیرد و با وزش بال مگسی بغضت می ترکد.

یک ماه ورم می کنی و میشی بادکنک

بک ماه زانوهایت خم نمی شود و مفاصلت صدا می کند.

 بک ماه سردرد امانت را می برد و یک ماه خشم شمشیربرانش را از غلاف بیرون می کشد.

یک ماه نفخ می کنی و یک ماه ضعف داری

و یک ماه بی پناهی و یک ماه گدای محبت .

و چند روزی می سازی و میسوزی تا یک قطره خود مثل آب روی آتش تمام مشکلاتت را حل می کند و فصل جدید شروع می شود.

درد کمر، ضعف پا، دل درد، سر درد و....

تمام که می شود خوشحالی تا یک هفته بعد که دوباره تخمکی آماده می شود برای خروج...

تمام جسمت تمنا می شود برای به ثمر رساندنش.

درد داری و یا ضعف مهم نیست.

مهم بدن توست که برای امتداد نسلت تلاش می کند.

تجربه غریبی است.

با همه بدبختی هایش دوستش دارم و بودنش را قدر می دانم.

در طول قرون و اعصار زن ها سرکوب شده اند و تحقیر به خاطر این چند قطره خون.

 هنوز هم بیمارگونه شرم می کنیم از حضورش.

در دنیای مرد سالار بهانه ای است برای کنار گذاشته شدن.

برخورد مردان با این پدیده جالب است.

یا مثل مرگ انکارش می کنند و یا حتی میخچه پایت را به این پدیده نسبت می دهند.

دست و پایشان را گم می کنند و خودشان را به آن راه می زنند.

واکنش دفاعیشان گاه جوک های بی قواره است و گاه اشمئزاز

بعضی ها که کاملا از مرحله پرت هستند و بی ربط می گویند.

بعضی ها خودشان را عالم کل می دانند و افاضاتی می کنند که خود ما هم در شگفت می مانیم .

این پدیده کاملا نسبی است و غیر از ماهیت کلیش جزئیاتش آنقدر متفاوت است و تابع عوامل مختلف که هیچ قانون کلی را بر نمی تابد.

از جنس ماه هستیم و با آن می چرخیم .

خلقتمان این است.

یک ماه که همراهی با ماه نکنیم زندگیمان بهم می ریزد.

چند روز دیرتر و یا چند روز زودتر زمین و زمانمان را تیره و تار می کند.

هزاران فکر و خیال

هزاران ترس و تهدید

یک قطره خون که نیاید زندگیمان مختل می شود.

 این بدن من است.

همانند گرسنگی و یا خواب

کنش ها و واکنش هایی دارد که باید بپذیرمش...

سیکل ماهانه من فرایندی است در راستای طبیعی بودنم.

 

۱۳٩٥/۳/۱٢ | ۱:۳٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی بزرگترین ارزش زندگیت شاد کردن دیگران است، تو روزهای سنگین و غم انگیز چاره ای جز فرار از عالم و آدم نداری. می دونی که غمت غمگینشون می کنه و بتر عذاب وجدان می گیری
۱۳٩٥/۳/٤ | ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این روزها بیشتر از همه روزهای زندگیم دلم می خواست بچه داشتم. بچه کوچکی که تمام ذهن و توان من را به خودش اختصاص دهد و بتوانم رشدش و بالندگیش را در قبال زحماتم ببینم. این روزها دلم می خواست موجودزظریف و کوچکی بود که بهانه قابل قبولی برای پیشرفت نکردن و موفق نبودنم می شد. خیالم راحت بود که در جواب ور بدبین و ایرادگیر ذهنم این را می گفتم که من یک مادر تمام وقتم و زندگیم را برای بچه ام صرف می کنم. کودکی که مشکلات کوچکش در مقابل دغدغه های بزرگ دنیا کوهی سربه فلک کشیده بود و تمام حواسم را معطوف به خودش داشت. دلم می خواست بچه ای داشتم که با همه کوچکیش دنیایم را پر می کرد و انگیزه ای می شد برای زنانگی و برای زندگی. مادر بودن شاید تنها فضای مجازی ای است که از همه دنیا واقعی تر است. جایی که رشد وجود دارد و تغییر . شاید منهم مثل خیلی از مادرهای این دوران توی تربیت فرزندم شکست بخورم و آخرش بهش بدهکار بشوم که به خاطر بدنیا اوردنش مدیونشم و باید تا اخر عمر بهش سرویس دهم. ولی این روزها به چنین فضایی احتیاج دارم روزگاری که کاراقتصادی و دغدغه های بیرونی همه و همه به بن بست می خورد و احساس حقارت و شکست های پی در پی باعث شده که ایمانم را به همه چیز از دست بدهم. شاید لطافت و شیرینی یک کودک ترد و نازک می توانست ذهنم را به خودش مشغول کند و با هر سانت رشدش حس کنم که کاری مفید در این دنیا انجام داده ام. کودکی که بتوانم به او عشق بورزم بی انکه بترسم از سوبرداشتش و خیالم راحت باشد که به این زودی ها دورم نمی زند و دورم نمی اندازد. کودکی که بهانه ای باشد برای ترک دنیا و مافیها. کودکی که دنیایم باشد
۱۳٩٥/۳/۱ | ٩:٠۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir