تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است . آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند ، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند ، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند . باور کردنی نیست اما همین گونه است . زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است .... باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد . آن قدر که اشک ها خشک شوند ، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد . به چیز دیگری فکر کرد . باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد.... - آناگاوالدا | من او را دوست داشتم
۱۳٩٥/٢/۳۱ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این روزها این جمله شکسپیر را با تمام وجود لمس می کنم: ترس ، دردناک تر از دردیه که ازش می ترسی
۱۳٩٥/٢/۳٠ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

وقتی سالها با ترس از اتفاقی زندگی کنی ، یواش یواش اهمیت اون اتفاق برایت رنگ می بازد. و وقتی که حادث می شود حس می کنی که یکجای کار ایراد دارد. البته وقتی با رویای یک اتفاق هم زندکی می کنی همین مساله وجود دارد. سالها پرده ای از زندگی را توی ذهنت مرور کردی و بدون اینکه وجهه بیرونی داشته باشد توی ذهنت با آن سناریو زندگی کردی و وقتی در عالم واقع با ان اتفاق مواجه می شوی سردرگمی که همش همین بود؟! پس چرا اینقدر ازش می ترسیدم و یا برایش ذوق داشتم؟! حکایت این روزهای منهم دقیقا همین است . یکی از ترسناک ترین کابوس هایم واقعی شده و من گیج و گنک نمی فهمم که چه باید بکنم. به همین خاطر خود را سپرده ام به جریان زمان تا ببینم چه می شود.
۱۳٩٥/٢/٢۸ | ٢:٠٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

همه مشکل های ریز و درشت دارند. کلا دیگر همه ما می دانیم زندگی در ایران یعنی جنگیدن برای همه چیز. از حقوق ساده و ابتدایی انسانی تا هدف ها و ارمان های نامتنهایی . همین باعث می شود زندگی ها مثل کلاف سردرگم بهم گره بخورد و پیچیده شود. اما انسان است دیگر، خودش برای حفظ بقا پادزهر می سازد و یا حفاظ درست می کند تا کمتر آزار ببیند. یکی از این راهکارها بی حسی نسبت به اطراف است. بی حس و بی تفاوت شدن نسبت به مشکلات و مسایل بقیه. مشکل دیگران را چنان از دور و از بالا نگاه می کنیم که کوچک و بی اهمیت می شود و درد خودمان را می گیریم جلوی دماغمان تا تمام چشم اندازمان را پر کند. به نظر من درد ، درد است. چه سردرگمی در انتخاب رشته و آینده باشد چه رنج عزیز ترینها. فقط باید تعادل را رعایت کنیم و به قول استادی : رنج مهمان تو شد، نکویش دار
۱۳٩٥/٢/٢٦ | ٦:٢٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چندسالی هست ، شاید نزدیک هفت سال ، دقیقا از روزی که فهمیدم چقدر پشتم به حضورش گرمه و علی رقم تمام سرکشی ها و اختلاف نظرها اون تنها مردیه که می تونم بهش تکیه کنم و خیالم راحت باشه که جاخالی نمیکنه ... همان روزها بود که دوباره نگاهش کردم و با دیدن پیری و کند شدنش دلم فرو ریخت. دیر کشفش کرده بودم چون همیشه بود ولی متوجه شدم که باید لحظه لحظه بودنش را با تمام وجودم قدر بداتم. و از همان موقع کابوس ها شروع شد. هر زنگی که شماره خانه را داشت تمام وجودم را می لرزاند. همیشه به تلفن های خانه با این لحن جواب می دادم. سلام چی شده و جواب می شنیدم مگر قرار چیزی شده باشد و تازه آن وقت مچ خودم را می گرفتم که ترسوی بدبخت باز به پیشواز اتفاق های بد رفتی؟ صبح ها قبل از رفتن سرکار أخرین نگاهم به سر کم مویش بود کهبه مبل تکیه داده و تلویزیون تماشا می کند. بعضی وقت ها هم که چرت می زد می ایستادم و سیر نگاهش می کردم. پریروز وقتی روی بالای سرش نشستم و به چشم های نیمه بازش نگاه کردم باور نمی کردم بی هوش استو مرا نمی بیند. فکر می کردم توان پاسخ ندارد اما او پشت چشم هایش نبود. نمی دانم این چند روز کجاست و چه می کند . هرجا هست مطمىنم توی اون اتاق شلوغ و سرد ای سیو نیست.
۱۳٩٥/٢/۱٩ | ٩:٠٧ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اولین بار با این حس توی مکه روبرو شدم که من الان باید حس و حالم فرق کند چرا مثل همیشه ام...

مثل همیشه سپید بدادم رسید و گفت : برخی تجربه ها باید ته نشین بشوند تا بتوانی درکشان کنی...

و واقعا هم همین بود.

بعد تر ها وقتی جایی بودم که می دانستم باید حال و هوای متفاوتی داشته باشم به این جمله طلایی فکر می کردم .

چون حال و هوای متفاوت نداشتن می شد عذاب الیم و هی خودم را سرزنش می کردم که چرا بهم خوش نمی گذرد و یا اوضاعم فرقی نکرده است.

بعد تر که دوران تاریک افسردگی را تجربه کردم فهمیدم این جمله آنقدر ها هم طلایی نیست.

راستش را بخواهید به نظر من افسرگی دوسال پیش یک موهبت الهی بود.

اینکه تمام راه های ارتباطیت با دنیا قطع شود و حتی حواس 5گانه نداشته باشی تجربه ای به من داد که بعد از آن از کوچکترین حسی خوشحال می شوم.

راستش اتفاقی که بعد از آن بیماری برایم افتاد این بود که تجربه هایم نیاز به ته نشین شدن ندارند ، می توانم از بودنم و در لحظه زیستنم لذت ببرم.

شاخک هایم تیز تر شده اند و لذت ها را کشف می کنم.

در حال بودن را حس می کنم و کمتر در گذشته و یا آینده موهوم به سر می برم.

دیگر در لحظه می فهمم که که بهم خوش می گذرد یا بد.

اگر خوش می گذرد که سعی می کنم بقیه را هم به"درحال بودن" دعوت کنم و بهشون نشان دهم که چه چیزهایی است که حال خوب را برایمان تدارک دیده است.

اگر بد می گذرد سعی کنم دلیلش را پیدا کنم و بعد نیمه پر لیوان را ببینم و اگر نشد محیط را ترک کنم.

این در حال زیستن موهبت بزرگی است که نصیبم شده و بابت شکر گذارم.

۱۳٩٥/٢/۱۱ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

اینکه آدم سرخوش و بی خیال نباشد یک حرفی است و اینکه یک سره بخواهد نیمه منفی را ببیند حرف دیگری است.

این روزها تا از کسی نظرش را در مورد چیزی می پرسی ، ناخودآگاه پیش فرضش این است که باید انتقاد مخرب کند و قسمت های کم و کاستی ها را ببیند.

چند روز پیش دوستی داشت از مهمانداری خسته کننده ای می گفت که جانش را به لبش رسانیده بود.

 اینکه هیچ کدام ار زحماتش برای مهمانش ارزشی نداشته و او یک سره از جاهای بهتر و خوراکی های خوشمزه تر و خلاصه خاطرات موهومش صحبت می کرده است.

بحث جالبی برایم بود .

دیگری از دوستی می گفت که یکسره پیش بینی های منفی دارد و همه حرف هایش با اما و اگر است.

خیلی وقت ها ما هم در مقام مقایسه شرایطمان هستیم و گذشته با تمام تلخی هایش برایمان جذاب تر از زمان حال است.

یادمان رفته که این حال ماست که چندی دیگر تبدیل به گذشته خواهد شد و باید ازش لحظات شادی بسازیم.

چند سال پیش تمرینی داشتم که باید هر روز 3 تا چیز زیبا را ببینم و به خاطرش شکرگذاری کنم.

 این سه چیز از لبخند کودک گدای سر خیابان بود تا تابلوی نقاشی هنرمندانه....

اینکه بتوانی در عین تلخی زیبایی را ببینی هنری است که همه ندارند و من خوشبختانه دوستان زیادی دارم که این قابلیت را دارا هستند.

دیدن زشتی ها ، تلخی ها و کاستی ها آسان است  چون واقعیت ملموس هستند ولی باید باور داشته باشیم که روح ما تمایل به زیبایی دارد و نیاز به آن.

این که در همه چیز عیب و ایراد پیدا کنیم کار ساده ای است چون در این جهان هیچ چیز کامل نیست و اینکه برای همه چیز بدترین وضعیت را پیش بینی کنیم از آن هم ساده تر است چون آنقدر امید هایمان ناامید شده و تلاش هایمان بی ثمر بوده که ناخودآگاه تسلیم شرایط شده ایم.

راستش را بخواهید من خودم آدم مثبتی نیستم و بکسره نیمه خالی لیوان را می بینم چون شخصیت ایده آلگرای لعنتی اجازه لذت بردن از واقعیت ها را بهم نمی دهد ولی وقتی به گذشته نگاه کردم متوجه شدم که تمرین زیبا دیدن و حضور در زمان حال بسیار بهم کمک کرد که از تلخی دربیایم و نقاط قوت زندگی را درک کنم.

فقر و فساد و زشتی ها انکار ناشدنی هستند ولی به نظر من برنده آن است که از بین همه این تباهی ها نکته مثبتی را دربیابد و آن را گسترش دهد تا بتوان با سیاهی ها مقابله کرد.

اینکه بخواهیم دیگری را از زشتی و یا خطرها آگاه کنیم لازم است ولی فکر می کنم اگر این آگاهی را همراه با نکات مثبت و راهکارهای سازنده داشته باشیم بسیار ارزشمندتر است.

نتیجه این آگاهی دادن ها این است که بعد از مدتی مخاطب خسته شده و دیگر حرفمان خریداری ندارد ولی وقتی پای زیبایی و امید در میان باشد حرف هیچ وقت کهنه نمی شود.

مروج زیبایی و خیر باشیم حتی با یک لبخند که در فشار ازدحام جمعیت به روی بغل دستی خسته توی مترو می زنیم...

۱۳٩٥/٢/٧ | ٤:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

به نظر من هر مردی باید در یک جنبه وجودش قهرمان باشد تا بتواند زنی را مسحور کند. در حقیقت این نیاز زنان حتی قویترینشان است که مردی قهرمان در زندگی خود داشته باشند که در وقت خستگی و ناامیدی بهش پناه ببرند.

نیاز نیست مرد شاخ غول را بشکند تا قهرمان شود او فقط باید در یک جنبه از وجودش افتخار آفرین باشدو این جنبه وجودی از قضا همان قسمتی است که به زنی آرامش می دهد.

و واضح است که برای هر زن این قسمت متفاوت است و هرچند در برخی از جهات وجوه مشترکی هم یافت می شود.

به هر حال من معتقدم زنان نیاز به قهرمان بیرونی دارند. قهرمانی که شاید از منظر دیگران پهلوان پنبه ای بیش نباشد ولی برای او رستم دستانیست افسانه ای....

چرا که نیاز او را براورده می کند و بهش ارامش می دهد.

بعضی زنان از مردان پولدار خوششان می آید، نه به خاطر پولشان که به خاطر اینکه فکر می کنند این مرد توانسته غول فقر را شکست دهد.

بعضی دیگر از مردان خوش سخن و یا آراسته خوششان می آید چون این مرد توانسته بر ناهنجاری و زشتی های اطراف غلبه کند.

برای بعضی دیگر همین که مرد دست به آچار باشد و هر خرابی کوچکی را تعمیر کند کافی است.

برای بعضی دیگر مردی قهرمان است که بخواهد دنیا را عوض کند.

مهم این است که مرد در یک خصیصه توانا باشد و افتخار آمیز.

بعضی وقت ها دانش مرد قدرت اوست و بعضی وقت ها مهربانیش.

گاهی قدرت جسمانیش مهم است و گاهی بزرگی روحش...

زن ها می دانند که در بسیاری از جهات توانایی هایشان از مردان کمتر نیست ولی هر چه توانایی هایشان بالا می رود باز هم قهرمانشان را می خواهند.

دلم نمی خواهد راجع به زمانی که این تصویر قهرمانی رنگ می بازد بگویم.

فقط می دانم هر مردی باید یک جایی برای یک زنی قهرمان باشد....

 

۱۳٩٥/٢/٥ | ٥:٥۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

هنوز مزه ترشی اون دوتا گوچه سبز کوچولو که کاتی برایم اورد برایم واضح است. یکیش حتی هسته قرص و محکمی نداشت که زیر فشار دندانهای شیری من تاب بیاره ولی از ذوقم همه تلخیش را هم به جان خریدم و تندی قورتش دادم. کاتی جن زیر عبای بابایم بود. یک عبای قهوه ای سوخته و سنگین از جنس پشم شتر که زبریش پوست نازکم را می خراشید. کاتی را اینجوری احضار می کردیم ولو می شدیم تو بغل بابا و لای چین و شکن عباش گم می شدیم و اونوقت ورد جادویی را کلمه به کلمه بعد از بابا تکرار می کردیم کاتی کوتی کلماتی ، ثمنی ثمن قرقر . قابل قنبل قبل منقل. به حق پیر استاد و اونوقت آرزو ها و خواسته هایمان را می گفتیم. آرزو هایی که قبلا به بهانه اون رفته بودیم توی بغل بابا.... بعد ها هرگز نخواستم مقهور این واقعیت بشم که تمام اون خواسته های ریز و میزه یکجایی زیر همون عبای قهوه ای پنهان شده بوده تا به من برسه... کاتی نه فقط برای من که برای همه بچه های فامیل بود. خیلی وقت ها بچه های بهانه گیر را را توی بغل بابا می نشاندند تا ببیند کاتی چی براشون داره، یک آب نبات و یا یک خوراکی کوچولو تحفه کاتی بود برای بچه ای که مسخ این آیین احضار شده و بهانه هایش یادش رفته است. مردهای خانواده همه یک عبا داشتند برای شب های سرد، اما عبای هیچ کدام قهوه ای سوخته نبود و توی هیچ کدام کاتی لانه نداشت. کم کم بچه ها بزرگ شدند و کاتی هم بازنشسته شد. نسل بعدی که رسید دیگر عبایی نبود و حال و حوصله ای برای بابا هنوز هم دلم برای کاتی تنگ می شود برای اون امنیت لای چین و شکن عبا که انگاری هیچ درد و غمی توش رخنه نمی کرد. ؤ
۱۳٩٥/٢/۳ | ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir