تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

دوباره چاق شده ام. تمام کاهش وزن این دوسال در عرض یک ماع و خورده ای برگشت سرجاش. تنها چاره اش هم فعالیت است و پیاده روی های سریع. اما از وقتی یار دبستانی به آن سر شهر کوچ کرده پیاده روی هایم غم انگیزند. هرچند که بهار است و پر از عطر گل ها و جوانه ها. لاغر بودن و سبک شدن این دوسال تجربه خوبی بود. امروز توی آینه به این نتیجه رسیدم که هنوز قیافه ام را دوست دارم و لی لذت سبکی چیز دیگری بود. ارام آرام قدم ها را برخواهم داشت و دوباره سبک خواهم شد. این روزها تلاشم بر دوست داشتن خودم است. دشمنی با خودم نتیجه اش همین ١۵ کیلو اضافه وزن است و صد البته بلاهایی ناگفتنی که سر خودم میاورم. ..
۱۳٩٥/۱/٢٥ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تو مطب پزشک نشسته بودم و منتظر نوبت برای مادرم.

خانمی کنارم بود به من گفت: چه پولی درمیارن این دکترا، فکر کن روزی پنجاه نفر رو که ویزیت کنه میشه...

مشغول محاسبه درآمد تقریبی پزشک بود که پیرمردی از روبرو گفت: چرا به این فکر نمیکنین که امشب پنجاه نفر راحتتر میخوابن، پنجاه خانواده خیالشون آسوده تره.

حالم بااین حرف پیرمرد جان گرفت، انگار یک دسته قوی سفید توی ذهنم به پرواز درآمدند.

پیرمرد همچنان حرف میزد و عشق میپراکند: هر اتومبیل گرون قیمتی که از کنارتون رد شد نگید دزده، کلاهبرداره، الهی کوفتش بشه ازکجا آورده که ما نمیتونیم. بگید الحمدلله که یک نفر از هموطنام ثروتمنده، فقیرنیست، سر چهارراه گدایی نمیکنه، نوش جونش

  حال خیلی ها شاید عوض شد با این حرف و نگاه قشنگ پیرمرد.

وقتی  خدا بخواد بزرگی آدمی رو اندازه بگیره !متر رو به جای قدش، دور قلبش میگیره

خدا نگاه زیبای ما را دوست دارد. نگاهتان زیبا.

پ.ن: این دیدگاه بهمون کمک می کند که نگاهمان به ثروت و خوشبختی از توی ناخودآگاه عوض شود.

وقتی من همه ثروتمندان را دزد و بی رحم می دانم ته ذهنم هیچ وقت نمی خواهد که من ثروتمند شوم و به آن خیل خبیث بپیوندم.

متاسفانه به خاطر حجم بالای رفتارهای غیر انسانی و اشتباهی که جزو عادات روزمره شده و بلاهایی که سرمون آمده نمی توانیم تاثیرات مخربشان را ببینیم.

رانت ها و اختلاس ها و ظلم ها کتمان ناپذیرند ولی چرا نباید درست زندگی کرد و خوشبختی را حس کرد.
 همه ما از شکست خسته شده ایم وقتی می بینیم که سالها جان می کنیم و به نتیجه نمی رسیم .در عوض یک نفر با از راه نادرست ره صدساله را می رود تمام انگیزه هایمان رنگ می بازد و حالمان دوصد چندان بد می شود.

آنوقت راه هایی که پیش رویمان است چند شاخه می شود.

یا دست از تلاش می کشیم و قربانی می شویم و تلخ. و موجودی مسموم که مثل ماهی مرکب از خودش سیاهی تراواش می کند و نیمه تاریک را می بیند.

یا ما هم با زد و بند و دروغ و خودفروشی ( نه جسم که روح) به جایی که می خواهیم می رسیم و صد البته احتمال قربانی شدنمان و از اوج به پایین انداخته شدنمان دو چندان است. نمونه اش در زندان های ما کم نیستند.

یا دوباره تلاش می کنیم و راه یا تکنیک ویا هدفمان را عوض می کنیم و درست حرکت می کنیم .

دیشب به این فکر می کردم که خیلی وقت ها درست است که به هدفی که می خواستم نرسیدم ولی مسیری که در راستای آن طی شد نتایج ارزشمندی برایم داشته است.

و ندید گرفتن دستاوردی که در مسیر هدف های شکست خورده ام دارم ، کفران نعمت است.

تلخ دیدن و انگشت اتهام را به دیگری گرفتن اسان ترین روش است و مهلک ترینشان. چون باعث می شود که به جای عشق ، نفرت را بپرورانی و نفرت مثل نفت پای درخت از ریشه می خشکاندت . شاید در ابتدا سیرابت کند و مقطعی انگیزه بهت بدهد ولی هم خودت را می خشکاند و هم زمینی که توی آن بالیده بودی دیگر قابل استفاده نیست....

۱۳٩٥/۱/٢۳ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

از نظر من "وظیفه" حد فاصل انسانیت و خوی حیوانی است.

در دنیای تخصصی امروز که هر کس گوشه ای از کار را بر عهده دارد، در ظاهر وظیفه هر کس مشخص است و هر کس می داند که مسئول انجام چه کارهایی است.

مثلا کسی که پشت باجه بانک است وظیفه دارد یک سری عملیات بانکی و کنش و واکنش های خاصی را با مشتری انجام دهد و واضح است که جزو وظیفه او پاسخگویی به سوالاتی مثل آدرس بقالی کوچه بالایی نیست.

و یا فروشنده ای که متصدی فروش کالایی است وظیفه ندارد به شما کمک کند تا کیسه پاره شده میوه های خود را از روی زمین جمع کنید.

 و توی خود ادارات و سازمان ها هم حتی اگر از فرایند انجام کاری خبر داشته باشیم وظیفه خود نمی دانیم که خود را در گیر کاری بیشتر از حد مسئولیت خود بکنیم.

به هر حال هیچ خرده ای هم نمی شود گرفت اگر در مرزهای تعیین شده خود بمانیم ولی من فکر می کنم نکته ای که ما را انسان می کند و ارزش های انسانی را در ما رشد می دهد در همین پا روی خطی های وظیفه ای نهفته است.

۱۳٩٥/۱/٢٢ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

متوجه شده ام که دیگر نوروز برایم لحظه تحول و دگرگونی نیست.

بعنی در حقیقت در آستانه بهار فصل دیگر در زندگیم آغاز نمی شود و علی رغم نوزایی و شور زندگی طبیعت ، نوروز برایم یک تحول بیرونی است و نه درونی...

اما تحول درونی و آن پوست انداختن عمیق را در شب های قدر و دهه آخر ماه رمضان تجربه می کنم.

در حقیقت سالها برایم در ماه رمضان نو می شود و دفتر زندگیم ورق می خورد.

البته با بالا رفتن سن و سریعتر شدن روال زندگی این دور از ذهن نیست که نوروز و عید برایمان لطف کودکی را نداشته باشد و شوقمان نسبت بهش کمتر شود.

اما معتقدم همه ما نیاز به بازه های زمانی داریم تا زندگیمان را منظم کنیم و برایش برنامه ریزی کنیم.

به هر حال این شب های عجیب قدر هستند که برایم سال جدید را رقم می زنند و اتفاق های آن لحظات است که برنامه های زندگیم را شکل می دهند.

برخلاف دوران کودکی که خودم را موظف می دانستم تا لحظه تحویل سال بهار را باور نکنم این روزها از همان ثانیه رویت شکوفه بهاری در اواسط اسفند و یا شنیدن نغمه بلبل ها بهار برایم شروع می شود.

لحظه تحویل سال زمان مقدسی است.

زمانی که همه ایمان و امید را می خوانند و دلشان یکسو است.

به هر حال سال نو آغاز شده است .

 سالی که نمی دانم چگونه خواهد گذشت

۱۳٩٥/۱/۱٥ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

۱۳٩٥/۱/۱٥ | ٢:۱٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir