تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

زندگی در دنیا جریان دارد.

موج های خبری می آیند و می روند و بالطبع واکنش برانگیز هم هستند.

امروز داشتم وبلاگی را می خواندم که برای تمام اتفاق های جامعه تحلیل داشت.

بعد دیدم که این اتفاق ها از بغل گوش منهم گذشته و ذهن من را هم مشغول کرده ولی کار به نوشتن نرسیده است.

اگر همان زمان فرصت بود و نوشتم که نوشتم وگرنه که قاطی روزمرگی ها می رود.

حالا هرچقدر هم مهم باشد و جتجال برانگیز.

راستش را بخواهید این روزها مهم برایم خودم هستم و حال خودم.

دستم برسد اطرافیان.

دیگر باور کرده ام که حال من بد باشد جماعتی را پنچر می کنم.

یک پا خارپشتی می شوم که تیغ هایش توی تن هر کس و ناکسی فرو می رود.

پس همت کرده ام که حواسم شش دانگ به خودم باشد.

یک مدت هم گوسفند باشیم.

چه می شود؟

حرص و جوش بخورم که آقایان به خاطر منافع سیاسیشان بازی های قومیتی راه انداخته اند؟

یا غصه بخورم که هوای کثیف و بیماری های رنگ و وارنگ گریبانمان را گرفته؟

گوسفند وار چشمم را بسته ام.

می بینم و می گذرم.

حتی نچ نچ هم نمی کنم.

هر کس هرچه می گوید هم، مبهوت نگاهش می کنم.

انگار دیگر هیچ چیز مهم نیست.

فقط گوشه دنج خانه

....

۱۳٩٤/٩/٢٩ | ٤:۱۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک هفته است دارم به این موضوع فکر می کنم که اگر نگرانی مالی نداشته باشم و بتوانم هر انتخابی بکنم، انوقت چه مسیری را پیش می گیرم؟
۱۳٩٤/٩/٢۱ | ٧:٤٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

اینکه گفته میشود خواستگار کم هست رو شما قبول دارید؟

پ.ن: البته این سوال یکی از خوانندگان است که من فعلا وقت پاسخ گویی ندارم و ترجیح می دهم همه باهم در موردش نتیجه گیری کنیم تا من سر فرصت در موردش نظرم را بگویم.

۱۳٩٤/٩/۱٦ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عاشق گل گلایل هستم.

بیچاره اسمش توی گل های عزا برخورده است ولی من واقعا از دیدنشان لذت می برم.

به خصوص گلایل سفید.

هر چند که این روزها دیگر گلایل از مد افتاده و برای مسجد ها همه لیلیوم و دستکم داوودی مصرف می کنند ولی چه می شود کرد.

هنوز گلایل ها هستند که روی خاک خیس قبر پر پر می شوند.

چوب قد و قامتشان را می خورند انگار

و من عاشق همین راست قامتیشانم.

بعد از گلایل شیپوری دوست دارم.

آن هم به خاطر وقاری که دارد.

هیچ چیز بیشتر از یک دسته گل بزرگ نمی تواند من را ذوق زده کند.

حتی اگر دسته گلی از گل های قاصدک کنار جوب باشد.

همیشه می گویم از تاج گل های سر قبر بیزارم.

به خصوص برای خودم.

تا زنده هستم برایم گل بیاورید

گل سر قبر به چه کارم می آید؟

اگر تصادف چهل روز پیش کاری بود امروز چهلم را می گرفتند.

توی این چهل روز بود و نبودم چه فرقی داشته است؟

باید بررسی کنم.

۱۳٩٤/٩/۱٢ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

خوب به طور واضح من نه قد یک متر و هشتاد دارم و با پاهای کشیده و وزن 50 کیلو.

گرد و قلنبه برای خودم در سطح شهر می چرخم و نه دلبری بلدم و نه توان پوشیدن کفش های پاشنه فلان سانت را دارم.

تصمیم گرفتم همین را دوست داشته باشم.

هرچه باشد همین موجود شاید چیزی داشته باشد که متمایزش می کند.

دوست داشتنیش می کند.

وقتی بقیه دوستش دارند چرا من دوستش نداشته باشم.

چون چربی هایش از حد مجاز بیشتر است؟

چون همه لباس هایش دوباره تنگ شده؟

قدش کوتاه است.

چه کار کند؟

قد کوتاه مهم تر است یا مهره کمر؟

مسلم است که مهره کمر.

سعی کن دوستش داشته باشی

دخترک شادی است .

شیطنت و سر زندگی دارد.

مگر نه اینکه رودابه گفت زندگی بخش است؟

پس چرا زندگی را از خودت دریغ می کنی؟

انگار که تمام راه های ورودی را به درون بسته ام و تنها به بیرون جاریم.

حیف

انرزی باید بچرخد.

دیشب فکر می کردم امسال درس عجیبی گرفته ام.

زندگی برایم در باهم بودن معنا میابد.

دورهمی ها...

زندگی ام را که مرور می کنم تنها لحظات باهم بودن برایم مانده...

خنده ها

حتی سکوت ها

هرچند کمی دیر به دیر است ولی بقیه مواقع زندگی حساب نمی شود.

۱۳٩٤/٩/۸ | ۳:۳٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

راستش احساس می کنم فراموشی گرفتم.

نمی دانم به خاطر مشغولیت های ذهن است

یا به خاطر قرص هایی که مصرف کردم

یا به خاطر مصیبت های تهران نشینی .

ولی هر چه هست ذهنم یاریم نمی کند.

اسامی یادم نمیاید.

تمرکز ندارم.

امروز توی گل فروشی متوجه شدم اسم بیشتر گل ها را فراموش کردم.

هر روز صبح بیش از پنج بار فاصله بین در و اتاق خواب را طی می کنم تا وسایلم را بردارم.

وقت صحبت کردن با طرف مقابل رشته کلمات از دستم خارج می شود.

نگرانم .....

 

۱۳٩٤/٩/۳ | ٥:۱٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir