تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سالها پیش که زندگی برایم جدی تر بود برنامه دراز مدتی داشتم برای مطالعه و سبک زیستن

برنامه ای که شامل موارد زیر می شد:

1:قرآن

2:ادبیات عرفانی

3:ادبیات جهان

4:تاریخ

5:روان شناسی

6:ورزش

7:زبان

8:رشته تحصیلی

9:حرفه

10:تزکیه نفس

11:کار خیر

12:نوبت عاشقی

13:سفر

14:هنر

ولی افسوس که فقط بخش خیلی کوچکیش به اجرا رسید و در گذر روزمرگی ها و بالا و پایین رفتن ها همه اش دستخوش فراموشی شد.

حالا فکر می کنم که اگر این برنامه را جدی گرفته بودم و خودم را ملزم به اجرایش می کردم چقدر شرایطم فرق می کرد و جایگاهم متفاوت بود.

 

 

۱۳٩٤/۸/٢۱ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

باد می آمد

باران هم

درختان، اما به برگهای زرد خود سخت چسبیده بودند.

انتظار داشتم وقتی باد و باران تمام شود قدم در راهی پوشیده از برگ های زرد بگذارم.

ولی فقط تعداد کمی از برگ ها ریخته بود.

یاد این روزگار خودم افتادم.

با وجود سیلی هایی که می خورم

با وجود اشک هایی که ریخته می شود

منهم به برگ های پوسیده ام  چسبیده ام.

برگ های زرد من هم باید بریزند ولی من همچنان با سرسختی به آنها چسبیده ام.

مسیرم از باغ بی برگی می گذرد و من کماکان به این برگهای بی جان زرد دلبسته ام.

۱۳٩٤/۸/٢٠ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | | نظرات () |

دیشب یه برنامه مستند دیدم در مورد قطب شمال.
 بهار و تابستون و پاییز، کلا پنج شش ماه میشد و بقیه ی سال زمستون تاریک و سرمای وحشتناک....
پنج دقیقه از این مستند در مورد یه کرم کوچولو بود، از شما چه پنهون، من اصلاً فکرش هم نمی کردم که تو اون سرمای وحشتناک هیچ حشره ای دوام بیاره. حالا چه برسه به یه کرم کوچولوی دو سانتی!! و اما، قصه ی زندگیش! عجیب!!
این کرم کوچولو که چون رو تنش کرک داشت، بهش میگفتند کرم پشمالوی قطبی، وقتی از حالت لارو خارج میشد و تبدیل میشد به کرم ، مثل همه ی کرم های دیگه شروع میکرد به خوردن و ذخیره سازی و کسب انرژی برای دگردیسی، کل بهار و تابستون را میخورد، ولی اینقدر وقت کم بود که زمستون از راه می رسید و اون هنوز آماده نبود. سرما می اومد و بالی نداشت واسه پریدن. می خزید زیر یه سنگ و...... یخ میزد. اول اندام هاش بعد خونش منجمد میشد. بهار که میومد، با گرم شدن هوا، یخ اونم وا می رفت و......دوباره زنده میشد و دوباره شروع می کرد به خوردن و اندوختن تا بلکi بتونه پروانه بشه. ولی خیال باطل!! تو بهار دوم هم وقت کم میاره...... بازم زمستون و دوباره مرگ و......
حالا فکر کنید، این روند چند سال طول میکشه؟ چهارده سال!!!! فکرش رو بکنید، چهارده بار بمیری و زنده شی و تلاش کنی، برای پروانه شدن!!
بالاخره، تو بهار پانزدهمین سال، اینقدر انرژی جمع میشه که به نظر کافی میاد ، شروع می کنه به تار تنیدن و شفیره شدن، دگردیسی شروع میشه، تبدیل شدن و بالاخره بعد از چهارده سال کرم کوچولوی پشمالو تبدیل میشه به....... پروانه!!
حالا چقدر وقت داره؟ فقط هفت روز!! هفت روز برای پرواز کردن،برای زندگی کردن،برای جفت پیدا کردن و بعدش مرگ واقعی!! چهارده سال تلاش واسه هفت روز!! عجیبه !! نه؟!

داشتم فکر میکردم، کاشکی ما آدم ها هم مراحل دگردیسی داشتیم، یه عمر بدو بدو میکنیم، برای چی؟ آدم بهتری شدن؟ اندوختن؟ هیچ وقت لذت پروانه شدن را کشف میکنیم؟ هیچ وقت به رویاهامون میرسیم؟؟ پرواز میکنیم؟؟ یا فقط تا دقیقه ی آخر عمر اندوخته جمع میکنیم؟! هیچ وقت به روحمون فکر می کنیم؟ آدمی لذت رسیدن به پرواز را با اندوختن چه چیزی عوض کرده که هیچ وقت به قدر کافی نیست؟

به نظر می رسد حتی یک کرم پشمالوی قطبی هم از بیشتر ما مردم متمدن امروزی هدفمندتر زندگی میکنن!!

۱۳٩٤/۸/۱٧ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

این وبلاگ در حقیقت فضاییست برای تخلیه ذهن شلوغ و درهمم و نظم دادن به افکارم

شاید به همین خاطر است که خیلی سعی در ارتباط با مخاطبانم نداشتم و مثل دیگر وبلاگ نویسان تعاملی برخورد نمی کردم .

این روزها ذهنم آشفته تر از آن است که حتی بتوانم روی موضوعی تمرکز کنم چه برسد به اینکه بنویسمش.

به همین خاطر کم می نویسم ولی می دانم تا جایی که ذهنم باشد ومن فضایی این چنینی لازم دارم.

عادت دوازده ساله وبلاگ نویسی را که نمی شود به یکباره از سر بدر کرد.

اینستاگرام را هم مکملش می کنم چون دنیای تصاویر فضایی است سرشار از ناگفته ها.

بماند که در پس پرده باز کردن اینستا حس های مختلفی هم نهفته است. حس رقابت ، حس انتقام ، حس ثابت کردن خود ....

اینستاگرام هم یک وسیله است،شاید انجا تعاملم بیشتر باشد و شاید هم کمتر.

هنوز هیچ نظری ندارم ولی می دانم دنیای عکس ها شاید به این تلخی نباشد. ولی هر چه باشد وبلاگ برای من سنگ صبور خوبی است که دوست ندارم از دستش بدهم.

 

پ.نafter_30 شناسه اینستاگرام است.

۱۳٩٤/۸/۱٦ | ٦:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

بعد از یک روز مرخصی وارد شرکت می شوم و همه حال و احوال می کنند. سر ناهار یکی می گوید که چه خوب که هستی، روزهایی که نیستی اینجا سوت و کور است.

 با تعجب نگاهش می کنم و می گویم من که سرم به کار خودم گرم است و اهل شلوغ کاری نیستم.

دیگری می گوید نه ! وقتی نیستی انگار مامان خونه نیست. یک جورایی خونه سرد است.

می خندم و می گویم شما بی خود لوس شده اید. بسکه سرویس دادم بهتون بد عادت شده اید.

انکار می کنند و ماجرا در موضوع بعدی گم می شود.

.....

بعد از چند روز به دفتر خیریه می روم. همه بغلم می کنند و ابراز دلتنگی. و گله که چرا دیر به دیر سر می زنم.

تا جایی که یاد میاید با هیچ کدام چندان صنمی نداشتم که اینجوی ابراز دلتنگی می کنند و حتی برعکس همکاران چندان سرویس شخصی هم بهشان نداده ام.

اما محبتشان از ته دل است و دلتنگیشان واقعی.

من دلم تنگ نشده بود.

....

وارد مهمانی می شوم همه واکنش نشان می دهند و ابراز خوشحالی که چه خوب فامیل رابعد از مدتها تحویل گرفته ام و چقدر بد هستم که جواب محبتشان را نمی دهم و مهرشان را بی جواب می گذارم.

....

دوستی از مطب دکتری که بهش معرفی کرده ام زنگ زده و گوشی را به منشی دکتر داده که بهمن بگوید حتما بهشان سر بزنم . دلشان تنگ شده است.

...

پیش دوستی از کمبود محبت گله می کردم.

گفت تو را که همه دوست دارند.

گفتم من به دوست داشته شدن عادت کرده ام.

 از بچگی دخترک موفرفری محبوب بزرگترها بوده ام که بعد از سالها وارد خانواده شده است و بین آدم هایی هم بودم که مهربانی خصلت اصلیشان است و همیشه و در هر زمان مهر و محبتشان را دریغ نکرده اند.

حالا هم گرچه دلیلش برای خودم مشخص و واضح نیست ولی اطرافیانم دوستم دارند و این دوست داشتن را ابراز می کنند.

موجود دوست داشتنی ای هستم.

اما واقعیت این است که چون خودم روی نقاط ضعف و خلل هایم تمرکز دارم و در حقیقت خودم را دوست ندارم خیلی این ابراز علاقه ها به چشمم نمی اید.

و از همه بدتر اینکه در رابطه های شخصی دنبال کسی می گردم که این را بهم ثابت کند و ناخودآگاه بدترین انتخاب ها را دارم.

کسانی که مرا دوست ندارند دقیقا همان هایی هستند که عاشقشان می شوم.

به همین خاطر تنهاییم عمیق است.

....

دوسنی دیگر گفت: هر روز خدا را شکر می کنم به خاطر اینکه قدرت دوست داشتن و دوست داشته شدن را به من داده است.

زیبا بود.

از آن روز منهم این شکرانه را بر ذکرهای روزانه ام افزون کردم.

می دانم که باید قدر بدانم این سیل محبت بی دریغی را که به سویم روان است.

اما باید روی انتخاب هایم دقت کنم.

....

روزهای سختی را می گذرانم.

فشارهای مشکلات اطرافیان برایم فرساینده شده است.

دلم نمی خواهد مثل خیلی ها یک گوش شنوا گیر بیاورم و از غم و غصه ها بگویم.

یک سری چیزها را اینقدر درون خودم ریخته ام که دیگر به زبان هم نمی توانم بیاورمشان.

مشکلات زندگی خان داداش...

بیماری خواهر خانم...

سرعت گرفتن روند پیری پدر و مادرم...

درگیری های خواهرزاده خانم...

و از آن طرف دست و پا زدن در شرایطی که نمی دانم چجوری خودم را بیرون بکشم تا بیشتر از این عذاب نکشم.

بماند که دوستان نزدیک هم هرکدام سیاه چاله غم و مشکلاتند.

....

اینها را فکر کنم قبلا هم نوشته بودم.

یادم نمیاید کی...

ولی باید دوباره می نوشتمشان

۱۳٩٤/۸/۱٤ | ۱:۱٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

این روزها به داستان جیرجیرک و مورچه فکر می کنم.

به اینکه ایا این داستان با اموزه ها و تجربه های من می خواند یا نه؟

اولین بار که به طور جدی رفتم سر کار  ترم آخر دانشگاه بودم.

قبل از آن با پروژه های دانشجویی و نمایشگاه نقاشی و دکوراسیون سعی می کردم کَم کَمَک  بار را از دوش خانواده بر دارم.

سال اول برایم کار هیجان داشت و جذاب بود و گرچه محیط بزرگی نبود ولی نفس کار و اینکه مربوط به رشته ام بود برایم جالب بود و حس می کردم تمام آنچه در دانشگاه یاد نگرفته ام توی بازارکار یاد می گیرم و در حقیقت هم همینطور بود.

نه به بیمه نداشتنش اهمیت می دادم و نه به حقوق کمش.

برایم مهم بود که کارم در راستای رشته تحصیلیم است.

هر چه در دانشگاه هنری و رها بار آمده بودیم توی بازارکار دیگه شوخی سرش نمی شد و باید جدی و مهندسی کار می کردیم.

سال سوم که شد متوجه شدم دیگر محیط کارم جذابیتی برایم ندارد و زیر و بالای کار را در آورده بودم و نکته ای نه توی کار و نه توی محیط نبود که برایم تازگی داشته باشد.

شروع کردم به جفتک انداختن و از آنجا که نیروی خوبشان به شمار میامدم با هر سازی می ردم می رقصیدند.

گفتم نیمه وقت میایم.

گفتم: ساعت نمی زنم.

 .....

آخر سر به این نتیجه رسیدم که سنگین تر هستم نروم تا ببینم چکار باید بکنم.

توی این گیر و دار فوق لیسانس قبول شدم و رفتم سر درس و دانشگاه به خیال تکرار روزهای خوش لیسانس دانشگاه ولی در حقیقت نه آن دانشگاه دانشگاه اولی می شد و نه رشته فوقم رشته جذابی بود.

متناسب با رشته فوق لیسانسم برای کارورزی رفتم به یک سازمان دولتی.

باز هم اولش جذاب بود و دسترسی به منابعی داشتم که شاید هیچ کس نتواند به آنها دسترسی پیدا کند ولی بروکراسی دولتی ها را تاب نیاوردم و اینکه نامه مربوط به فراخوان جشنواره بین المللی سه ماه بعد از تمام شدنش به دستمان برسد و یا اینکه سرمایه مملکت به راحتی از بین برود و کارشناس و مسئول مربوطه بگوید آزمون و خطا بود با گروه خونی من جور درنیامد و علی رغم پیشنهادشان برای استخدام دائم کارورزی که تمام شد فلنگ را بستم.

و کماکان کارهای پروژه ای بود و تدریس و نمایشگاه های مختلف

با یکی از دوستانم پول ها را روی هم گذاشتیم و اتاقی اجاره کردیم و کاری را ک توی شرکت اول انجام می دادم خودم شروع کردم و با چندتا کارخانه قرار داد بستم و هفته ای یکبار صبح می رفتم همدان و شب برمی گشتم و یا اینکه به کرج و دماوند و .... می رفتم ولی سر پول گرفتن که می شد هزار جور بامبول سر هم می کردند.

از پیشنهادهای شاخدار حاج آقاهای کارفرما گرفته تا ایرادهای بنی اسرائیلی مدیرمالی ها.

این وسط همای بخت روی سر دخترک همکار نشست و خلاصه در اتاقک بالای پشت بام را تخته کردم.

باز هم پروژه های کوچک و تدریس و کماکان کلاس های رنگ و وارنگ.

به خودم که آمدم سی سالم شده بود.

و هنوز دستم تمام و کمال توی جیبم نبود و باز چشم به کرم خانواده داشتم.

سه سال بعد را توی یک هلدینگ بزرگ کار کردم که از یک کارمند ساده تبدیل شدم به مدیر یک بخش و با توجه به تخصصم بیشتر از آن هم نمی توانستم جلو بروم.

یعنی حد کمالی که باید در کار بهش برسم.

از سال چهارم باز روزمرگی و یکنواختی کار مثل بختک روی ساعات زندگیم افتاده بود و هرکار هم می کردم و چک حقوق آخر ماه و مزایای کجدار و مریزی که بعضا داشت را جلوی چشمم می آوردم ولی باز هم نفسم بالا نمی آمد و به هر دری می زدم تا کمی تنوع ایجاد کنم در ساختار شرکت نمی گنجید.

باز هم استعفا

با یک سوم حقوقم بدون مزایای قبلی جای دیگری رفتم.

جایی که تنها چیزی که داشت تنوع کار و مطالعاتی بودنش بود و البته آدم هایی که در کنارشان حس خوبی داشتم.

سه برابر قبل کار می کردم و دریافتی کمی داشتم . البته تجربه دهه بیست زندگیم بهم قناعت را آموخته بود و شاید هر دو یا سه سال سراغ خرید می رفتم مگر اینکه بسیار واجب باشد.

و البته خدا هم رزق و روزی من را از جایی که فکرش را نمی کردم می رساند ولی البته نه نقدی .

همیشه کیف پولم خالی بود و حساب های بانکیم تار عنکبوت بسته .

ولی راستش را بخواهید حالم بهتر بود.

احساس بهتری داشتم

حس نمی کردم که دارم خودم را برای چندرغاز می فروشم و زمان به قیمت طلایم را توی اداره و شرکتی هدر می دهم که هیچ دستاوردی برای من ندارد.

می دانم که البته اگر حمایت خانواده و تامین نیازهای اولیه از قبیل سرپناه و خوراک نبود مسلما روش زندگیم نیز پیچیده تر می شد.

ولی خداییش خرج کردن هایم نیز محدود شده بود (است) به خورد و خوراک های هوسانه و یا هدیه هایی برای دوستان.

و صد البته کلاس ها و دانشگاه

سه سال دیگر هم گذشت و اتفاقات پیش بینی نشده باز پرتم کرد توی یک شرکت دیگر با حقوق بالا.

ولی دیگر شش ماه بیشتر دوام نیاوردم.

تاب تحمل آدم ها را به خاطر پول نداشتم.

حس روسپیگری می کردم.

حس خودفروشی برای چندرغاز پولبه کسانی که ارزش و اعتباری نداشتند.

دوباره برگشتم کاری با حقوق کمتر ولی محیط دلچسب تر مطابق با نیاز های درونیم پیدا کردم.

دوستانم همه مرا دیوانه می پندارند ولی راستش را بخواهید به یک چیز معتقدم.

خدا روزی رسان است.

روزی من هرچقدر باشد همان خواهد رسید.

نه کمتر و نه بیشتر

پس چرا باید برای روزی مقسوم در محیطی قرار بگیرم که روحم آسیب ببیند و روانم خدشه بردارد.

این را در طی ماه های بیکاری امتحان کردم.

همیشه پولی که در ماه های بیکاری به بهانه های مختلف به دستم یم رسید برابر بود با اخرین حقوق دریافتی.

یا هدیه بود

یا سود سهامی

یا قرضی از سالها پیش

اما برگردیم سر اول ماجرا.

داستان مورچه و جیرجیرک با کل این فرایند توفیر دارد.

جمع کردن و پس انداز کردندر داستان های عرفانی رزاقیت خدا را زیر سوال می برد.

حکایت پاره نانی که بزرگی برای شبش گذاشته بود و ندا آمد که گمان کردی کسی که به تو نان ظهر را داد فکر شام تو نبود؟!

پس این داستان قدیمی تفسیرش کجاست.

باید چیزی بیشتر از پس انداز و اندوختن برای روز مبادا باشد.

روز مبادا را نباید فراموش کرد ولی به هر قیمت؟

جیرجیرک ساز می زد و به راه دلش رفت.

مورچه ذاتش کار است و اندوختن.

یک جای کار ایراد دارد.

معتقدم در حد استقلال و اینکه سربار خلق نباشم باید در آمد داشته باشم و برای کسب روزی تلاش کنم.

اما در چهارچوب ارزش هایم.

دروغ نگویم و پول هر کسی را قبول نکنم.

روحم و سلامتم بالاتر از نقدینگی است.

راه اعتدال را باید پیش بگیرم.

اما من هم انسانیم که ترس های خودش را دارد.

وقتی می بینم هم سن و سال های من خانه و زندگی اداره می کنند و من هنوز در گیر شش و بش هستم سردرگم می شوم.

شک می کنم

ایا واقعا روزی من همین است؟

نباید کار دیگری انجام دهم؟

تلاشم را می کنم و پولش به دستم نمی رسد.

یا قرارداد بهم می خورد یا کارفرما چپه می شود و .....

می دانم که نمی توانم دوباره ریسک کنم و به خاطر حقوق بالاتر به سرکاری بروم که مجبور به تن دادن به قوانینی شوم که قبول ندارم.

زندگی هرچند ساده هم روز به روز سخت تر می شود و می دانم اگر مشکل خاصی پیش بیاید از عهده هزینه درمان و یا هزینه های غیر مترقبه بر نخواهم آمد.

سردرگمم

 

۱۳٩٤/۸/۱٠ | ۳:٠٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

خانه به طرز وحشتناکی بهم ریخته است.

 ذهنم هم همینطور

همه امیدم این تعطیلات عاشورا و تاسوعا بود که بمانم و هر دویشان را سامان بدهم و که تسلیم شدم و پرکشیدم به امامزاده توی جنگل.

بماند که برکت خودش را داشت و تجربه غریبی بود.

حتی تصادفش و بغضی که فروخورده شد.

ماه و درختان سربه فلک کشیده سپیدارش.

تمشک ها ی درشت.

ولی نتیجه اش این است که خستگی مضاعف سفر های پیاپی خانه درهم ریخته را تاب نمی آورد و جانی هم برای تمیز کردن و مرتب کردنش نیست.

همتی می خواهد.

آشفتگی ذهنی نتیجه اش سرماخوردگی است.

اطرافم را مرتب کنم ذهنم هم مرتب می شود.

عاشورا و تاسوعا زمان بازسازی و باز بینی است.

برای اینکه ببینم چقدر از برنامه ها و هدف هایم فاصله دارم.

ارزیابی چهار بعد جان و روان و خرد و جسم

برنامه ریزی برای زندگی متعادل و هدفمند.

و من چقدر نامتعادل زندگی می کنم.

جسم که کلا تعطیل است و فکر می کنم بیشترین تمرکز را باید برایش بگذارم.

از چکاب و دندان پزشکی گرفته تا ورزش که حتی  نمی دانم به سراغ چه ورزشی بروم که به این بدن خشک و بی تحرک بدتر ضربه نزند و توی این وانفسا اوضاع خرابتر نشود.

و دانش

به خودم قول داده بودم که زبان فرانسه را در مهرماه شزوع کنم که دریغ از یک کلمه

و نه حتی یک مقاله

و نوشتن ها

و ...

هنوز به دیدن دخترک تازه رسیده نرفته ام.

بعد از تصادف به این فکر می کردم اگر بخواهم حسرت کاری را بخورم ندیدن او است.

چند وقتی است که دورهمی خانوادگی نداشته ایم و از خاله و عمه و دایی بی خبرم.

و و دست آخر اینکه هیچ زمانی هم برای خودم ندارم.

خلوتی که خودم باشم و او

از بودن با خودم و خدای خودم لذت ببرم.

ذهن مشوشم مجالی نمی گذارد.

برنامه ریزی می خواهد.

و انبوه کارهای عقب مانده

سدی شده اند

چاره اش نه گفتن است.

نه گفتن به برنامه های غیر مرقبه

و کمی سکوت با چاشنی رهایی

۱۳٩٤/۸/٦ | ۱:٠۳ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir