تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

برگشتم که کفش هایم را بپوشم دیدم که روی هم افتاده اند.

خندیدم و گفتم اگر خرافاتی بودم می گفتم سفری پیش رو است...

چند روز بعد دوباره وقت مرتب کردن خانه کفش های سوار شده را روی هم دیدم.

گفتم چه سفری توی این حال و اوضاع؟

دو روز بعد توی ماشین وقتی داشتم به دوستی می گفتم که بالاخره برایش انجیر نخی پیدا کرده ام و تا هست به دستش برسانم گفت که مگر مشهد نمیایی؟

یکهو قلبم ریخت.

گفتم چرا باید بیام مشهد؟

گفت قرار بود که همه اول محرم مشهد باشیم

ولی من خبری از این قرار نداشتم.

دیگر نفهمیدم چه گفتیم و چه شنیدم.

تمام راه به این فکر می کردم که من باید می رفتم مشهد.

اما بدون پول

بدون بلیط

توی این اوضاع بلبشوی کاری

با وضعیت بهم ریخته خانه

برم مشهد؟

یاد کفش ها افتادم.

باید می رفتم مشهد.

همه برنامه هایشان را ریخته اند و تکلیفشان مشخص است.

جا

بلیط

همراه

 و من بلاتکلیف و مستاصل

اما با لطف دوستی نادیده جا مهیا شد.

بلیط را با آخرین بقایای حساب ها گرفتم.

و در لحظات آخر یار دبستانی دلشکسته همراهم شد.

و اینطوری سفری که فکرش را هم نمی کردم انجام شد.

الان یک هفته از آن روزها گذشته.

نمی دانم دستاورد این سفر چه بود.

چرا رفتم؟

فقط می دانم باید می رفتم.

مثل سفرهای قبلی نبود.

حس و حال و تجربه های ملموسم کم بود.

هر چه بود روزگاری بود که گذشت.

۱۳٩٤/٧/٢٩ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چند وقتی است که عکس های دسته جمعی را که می بینم خودم را توی عکس ها نمی شناسم.

وقتی کسی اشاره ای می کند که به من در عکس مربوط می شود، تازه حواسم جمع می شود که منهم توی عکس حضور دارم و دنبال چهره خودم می گردم و می بینم که کاملا مانند یک غریبه ازش عبور کرده ام.

حتی توی عکس هایی که چهره م کاملا واضح است.

وقتی این اتفاق تکرار شد برایم چالش برانگیز شد که چرا اینقدر با خودم بیگانه ام.

منکه حداقل روزی دو یا سه بار توی آینه خودم را نگاه می کنم.

بعد متوجه شدم که نگاه ها سرسری بوده و یا متمرکز به بخش خاصی از صورتم بوده است.

مثلا چشم ها یا موهایم و هیچ وقت کلیت را در نظر نگرفته ام.

نگاه کلی اخر برای چک کردن و اطمینان خاطر از مرتب بودن همه چیز بوده است.

و یک جورایی گشتالتی رفتار کرده ام.

ولی در عکس ها با فردی روبرو شده ام که با کلیتش به طور دقیق برخورد کرده ام و بی هوا از رویش گذشته ام.

مورد بعدی اینکه عکس ها با تصوری که از خودم دارم کاملا متفاوت است.

هنوز فکر می کنم صورتم کشیده و بیضی است در صورتیکه کاملا گرد است.

هنوز فکر می کنم ابروهای بلند و کمانی دارم درصورتیکه کوتاه و پر است.

تنها چیزی که تغییر نکرده رنگ چشمانم است.

این از خود بیگانگی درد داشت.

راستش را بخواهید اشکال کار اینجاست که آینه که گیر میاورم به نقص ها بیشتر توجه می کنم تا قوت ها.

جوشی که زده ام

مویی که بی جا در آمده است

چربی های اضافه

سپیدی های موها..

و همین ها باعث می شود که کلیت ها فراموش شود.

وقتی توی عکس ها زن آراسته و خندانی را می بینم که شاد است و چشمانش می درخشد بی توجه از کنارش رد می شوم.

او من نیستم.

من ؟

ولی واقعیت همین است که من در کنار دوستان و فامیل شادم و آراسته و پر انرژی

تصور من است که من خسته دل و نامرتب هستم.

و حالا می فهمم که چرا خودم را نشناختم.

۱۳٩٤/٧/٢٠ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

نشسته ام زیر آفتاب...

تکیه بر درخت زده ام...

 در بی مکانی و بی زمانی...

بی مکانم چون دور و برم پر از آدم هایی است که هر کدام به زبانی حرف می زنند که که من نمی فهمم و دیگری نیز...

هر کدام از کشوری و شهری...

کمی آنور تر پدری برای نوزادش لالایی می خواند..

دورترش باد می آید و دریا...

درخت کهنسال است.

بی زمانم...

اینجا زمان ایستاده است انگار...

نه عجله برای روزمرگی ها..

نه دیروزی مانده و نه فردایی...

فقط حال است...

یک حال خوب...

هیچ چیز تکنولوژیکی ندارم که سرم با آن گرم شود.

خودم هستم و آفتاب و باد و درخت و آدم ها...

چشم هایم را می بندم و گوش می سپارم به کلماتی که نمی شناسمشان..

کلماتی که هر کدام مال یک گوشه دنیا هستند...

ژاپنی، آلمانی، ترکی ، عربی ، فرانسوی ، ایتالیایی..

حال عجیبی است.

نمی توانم روی آینده و برنامه هایم تمرکز کنم.

با اینکه همراه بقیه نرفته بودم که به فکرهایم سامان بدهم.

سعی می کنم به هفته پیشش فکر کنم

انگار هیچ وقت وجود نداشته...

چه حس عجیبی ....

لامکانی و لازمانی

رها می شوم

سنگین

و در شهری غریب زیر درخت کهنسال به خوابی عمیق فرو می روم....

۱۳٩٤/٧/۱٤ | ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

چند روز است که به این عکس نگاه می کنم...

نمیتوانم حس بچه ها را تشخیص بدهم...

ترسیده اند؟

متعجبند؟

شادند؟

ذوق کرده اند...

شوکه شده اند؟

پشت دوربین چی هست؟

 این عکس مال کجاست؟

اینها الان چند سالشان است؟

زنده هستند یا مرده؟

الان عکس را ببینند چه حالی می شوند؟

فکر و خیال است دیگر....

برای فرار از دغدغه های خودم به چه چیزهایی پناه می برم....

۱۳٩٤/٧/۱٤ | ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

باز هم دستم در میان دستهای گرم و مهربانی فشرده می شد.

اشک هایم بی اختیار می ریخت و آن دورها صدای اذان می آمد.

بار دیگر عهد بستم او را مقدم بر خود بدانم و حتی از در بهشت وارد نشوم مگر او قبلش وارد شده باشد....

وظیفه دشوار و سنگینی است.

گرچه طی این سالها عهدها شکستم و گرچه آنان که ماندند نزدیکتر از خواهر خونی هستند برایم...

مقارنه لحظه عهد و اذان مغرب برایم خاص بود.

سالها پیش هنگام اذان مغربی دیگر عهدی دیگر بسته بودم و چه بد بر سر پیمانم مانده ام.

بارها میان دل و خواسته هایم و این عهد بر سر دو راهی مانده ام.

بارها دل را انتخاب کرده ام و سوخته ام.

سر افکنده برگشته ام.

و تجدید عهد کرده ام.

و باز هم می دانم که سرگردان خواهم شد اگر پای دل به میان آید....

آن غروب پاییزی سرنوشتم را انتخاب کردم...

پشیمان نیستم.

۱۳٩٤/٧/۱۱ | ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بین قربان و غدیر شش روز است و این شش روز شاید فرصتی باشد برای بازنگری...

حالا که مصادف شده با اعتدال پاییزی....

گفته اند زنان خوبی است برای شروع ...

برای اقدام به انجام تصمیم هایی که مدتهاست توی ذهن ول می خوردند.

برای عملی کردن رویاهایی که در دل مانده ....

برای کارهایی که می دانیم درست است و دودل هستیم..

اما 5 روزش گذشت...

5 روزش بیهوده گذشت

بدون اینکه ذره ای فکر کنم چکار می خواهم بکنم

بدون اینکه به یک لحظه به خودم مجال فکر کردن بدهم...

امروز صبح یکهو یادم افتاد که این شش روز طلایی را از دست دادم...

هیچ کدام از نشانه ها را ندیدم

از کنار فرصت ها بی اعتنا گذشتم

و تنها یک روز باقی است...

۱۳٩٤/٧/۸ | ٧:٥۸ ‎ب.ظ | | نظرات () |

بچگی ها یک کره جغرافیا داشتم و می چرخاندمش و یکهو انگشت می گذاشتم تا بایستد و می رفتم توی فکر و خیال که اینجا کجاست و مردمش چه شکلیند و چه جوری زندگی می کنند و چه می پوشند و چه می خورند و چه می کنند...

چه می دانستم که روزگاری خواهد آمد که جلوی صفحه جادویی می نشینی و با فشار دادن چند تا دکمه هرسوالی داشته باشی جواب خواهی گرفت...

حالا باز هم دلم آن کره جغرافیا را می خواهد که نمی دانم چه برسرش آمد.

بچرخوانمش و یک جا بایستد و این دفعه بار بربندم و برم بین همه آن آدم هایی که هیچ نمی دانم ازشان....

ترس از تغییر مرا دیوانه می کند.

شجاعتش را ندارم.

اما دیگر ادامه این وضعیت هم ممکن نیست.

باید راه های دیگر را هم امتحان کنم.

راه هایی که می دانم درست است ولی می ترسم.

ترس از دست دادن

ترسی عمیق و ریشه دار

مستاصلم

۱۳٩٤/٧/٦ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | | نظرات () |

عادت غریبی پیدا کرده ام. شبها بعداز ساعت ها کار با یک کاسه بستنی رنگی رنگی، می نشینم جلوی تلویزیون و حیات وحش نگاه می کنم. خیره به این صفحه جادویی ... آنقدر کانال ها را بالا و پایین می کنم تا جایی را پیدا کنم که مستندی را نشان دهد از دنیای حیوانات و طبیعت و گیاهان . فرق نمی کند چه باشد و به کدام طبقه بندی زیست شناختی تعلق داشته باشد. پشه های آمازون یا خرسهای نازنین گریزلی. شاید هم کوسه های اقیا نوس و مارهای صحرایی . بستنی ها آب می شوند و من شگفت زده از اینهمه تدبیر و هماهنگی که در عملکرد غریزی حیوانات و گیاهان نهفته است. داستان یک چیز است : بقا ! اما استراتژی و تاکتیک های عجیب شان واقعان مسحور کننده است. . هدف زنده ماندن است و ادامه نسل .اما روش ها تصمیم هایی که اتخاذ می کنند واقعا روی بشر را سفید می کند. به یاد استادی می افتم که می گفت: برای انسان بودن باید به چیزی افتخار کنیم که حیوانات نداشته باشند! نه قدرتی مانند مورچه داریم که باری صد برابر وزن خود حمل می کند و نه هندسه مان مانند عنکبوت منظم و دقیق است. و خیلی از افتخارات ما را حیوانات در خود دارند بی هیچ ادعایی.. شبها مسخ شگفتی های جهان می شوم. تلاششان برای زنده ماندن. انتخاب اصلح برای نسلی بهتر. حمایت و پشتیبانی از قوم و قبیله شان. مهاجرت برای زندگی بهتر. قرارهای نانوشته برای اجتناب از درگیری. و روزها به انسان هایی نگاه می کنم که ادعای اشرف مخلوقات را دارند و مو به مو حیوانی عمل می کنند. هر از چند وقتی به خودم نهیب می زنم که اینجا گربه شدی و یا اینجا کوسه وار عمل کردی ! واقعا تفاوت ما و آنها در چیست ؟ وقتی که ناخود آگاه روح و جان خود را زیر پا می گذاریم و برای بدست آوردن دستاوردهای پیش فرض جامعه بدتر از حیوانات عمل می کنیم؟
۱۳٩٤/٧/٤ | ٦:٠٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

عید قربان است پشت صف نماز گذاران در حیاطی با صفا نشسته ام. بلبلی آن دوردست می خواند. خوشحالم که تنبلی نکردم و این راه طولانی را تا خارج از شهر آمدم تا به نماز عید این جمع کوچک برسم. هرچند که خودم همراهشان نیستم. فکر می کنم خدا سیستم بدن مرا با ایام مذهبی تنظیم کرده که کلا نه شب احیا و نه اعیاد و روزهای خاص نمی توانم اعمال را بجا بیاورم. البته ناراضی نیستم. چون برایم عادت ماهانه نشانه سلامت وجودم است و برکت زنانگی . صدای رودخانه و مرغ و خروس ها .... صدای بادی که توی سپیدارهای قدافراشته می پیچد .... هم نوا می شود با تکبیر های پنجگانه ... پیش نماز بلند مرتبه خاضع در خطبه های کوتاهش از نماز می گوید و کارهایی که باعث می شود تا نماز مقبول افتاد و از تغییر سبک زندگی می گوید که باید از رضای خلق به سوی رضای خالق رفت. به خودم و عملکردم نمره می دهم بر اساس گفتارش. تا مرز مردودی پیش می روم. باید ارفاق کنم هر چند نیت هایم خالص نیست اما عملکردم نتیجه بدی نداشته است. نماز که تمام می شود وقت عید دیدنی و روبوسی است. بعضا رد و بدل شدن هدایا. بعضی هایش قربانی هایی هستند که به دوستانمان می بخشیم. هدایایی که مال خودمان بود و دلبسته شان بودیم و دل کندن ازشان برای خودمان هم سخت است ولی در راه خدا می بخشیمشان به کسی که نیازش دارد و شادش می کند. و بعضی دیگر هدایایی از سر عشق به بهانه عید . بعد از صبحانه/ ناهار مفصل ولو می شویم رو به کوه های البرز و درخت های سر به فلک کشیده ... چه خوب است که سکوت می تواند اینقدر دلنشین باشد و فرح انگیز . عطر گل های رز در هوا جاری است. به سبک دیگر زندگی می اندیشم، به اینکه چگونه باید زندگیم را پاک نگه دارم. راست می گوید که زندگی در شهر های بزرگ مانند جبهه جنگ است. هر روز بجنگیم تا ارزش هایمان را حفظ کنیم . تا همرنگ جماعت نشویم. تا نگوییم همه دروغ می گویند و ربا می خورند و رشوه می گیرند پس خالی بندی من و سود علی الحساب و حق زیرمیزیم به چشم نمیاید. سخت است در آب الوده شنا کردن و پاک ماندن. تبعاتش سنگین است . ابرها بر پهنای آسمان نقش می اندازند. این روزها خوب می دانم گرچه همه جا آسمان همین رنگ است اما ، زیر سقف آسمان جاهایی هست که می توان بی رنگ ماند.
۱۳٩٤/٧/۳ | ٦:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

روز عرفه با استرس ناشی از فشار کار و دیر رسیدن و هزار فکر و خیال واهی که به پشیزی نمی ارزد بعد از کلی چرخیدن توی خیابان هایی که همه شبیه هم هستند و این چند ساله هیچ وقت یادشان نگرفتم به مقصد می رسم . هنوز دعا شروع نشده است . جای همیشگی و هرساله من خالی است. می نشینم. روبروی تابلوی پروانه ها.. و دعا شروع می شود. رخوتی عجیب تمام بدنم را فرا می گیرد. انگار دوباره جنین شده ام و بطن مادر رسیده ام. ارامم. با هر سطر دعا رهاتر و رهاتر می شوم. خوابم می آید. وقتی دعا را به فارسی می خوانند سعی می کنم تمرکز کنم ولی انگار در این فضا نیستم. انگار اینجا در این شهر نیست. چقدر همه ارامند و راحت، امن است اینجا، کتاب را می بندم. چشم هایم را نیز. تن و جان میسپارم به موج آسمانی . می گذارم بشویدم و غرقم کند. غوطه ور می شوم در نوای دعا. کلمات فارسی و عربی می آیند و می روند. به گوش جان می شنومشان انگار. به یاد جبل الرحمه و صحرای عرفات. امروز روز شناخت است. و من چقدر بیگانه شده ام با همه چیز.... ذهنم خالی و خالی تر می شود. باد می آید انگار. الحمدالله الرب العالمین
۱۳٩٤/٧/۳ | ٥:٥٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

راستش یک جورایی سعی می کنم خیلی توی شهر نباشم، قدیم ها یکی از دلخوشی هام این بود که توی شهر بچرخم و با خیابان ها و مردم و محله ها صفا کنم ولی الان حس خوبی نسبت به آن ندارم. یکجورایی برایم بیگانه شده است و ناامن. حوصله ترافیک را ندارم. بزرگراه همت برایم از مسیر تهران تا شمال طولانی تر است و هربار که مجبور می شوم از سر تا به تهش را گذر کنم گریه ام می گیرد در صورتیکه چند سال قبل هفته ای چند بار از رسالت تا چیتگر را می رفتم و میامدم و ککم هم نمی گزید. هنوز قابل تحمل ترین قسمت ، نیمه شب ها هستند . خلوتی و آرامش شهر را در سکوت شبانه دوست دارم ولی روزها برایم غیرقابل تحمل است.راهکارم این است که یا مسیرهایم را نزدیک انتخاب می کنم که پیاده بروم و یا مترو که خیلی در گیر ترافیک نباشم ولی بیشتر از همه سعی می کنم کار هایم تداخلی با اوج ترافیک نداشته باشد که البته این شهر همیشه شلوغ است. احساس خوبی از زندگی در تهران ندارم دیگر . شهری که اینهمه دوستش داشتم . حس می کنم یک جورایی زیر زمین زندگی می کنیم که البته بی ربط نیست. همه چیز بلند است دیوار ها و ساختمان ها بلند هستند ، درختان بلند هستند و حتی دو طرف بزرگراه ها هم دیواره های بلند است و آن دورها هم کوه های سر به فلک کشیده . راستش را بخواهید وقتی در خیابان ها راه می روم و یا می رانم احساس سوسک و موشی را می کنم که در جوی اب می دوند و این حس خوشایندی نیست. دیدن طلوع و غروب خورشید به اسانی میسر نیست و دیدن آسمان شب که کلا محال است. چرا مانده ام یک جواب ساده دارد . از سر ترس . آنقدر شجاع نیستم که مهاجرت کنم . و این یعنی مرگ تدریجی . ماندن در شهری که تو را تحلیل می برد و جسم و روحت را ویران می کند . اعتراف دردناکی است ولی واقعیتی است
۱۳٩٤/٧/٢ | ٦:٥۱ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir