تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

سه روز است که سعی دارم یک مطلبی را بنویسم و هر بار یا اشتباها صفحه را می بندم و یا صفحه خود به خود بسته می شود!

۱۳٩٤/٧/۱ | ۱:٠٦ ‎ق.ظ | | نظرات () |

حدود یک ساعت و نیم است که ماشینی با دزدگیرش امانم را بریده است.

و من هنوز شرکتم تا مالی شش ماه گذشته را ببندم.

کار مالی برای من زجر آور است و هر بار از زیرش در می روم و به همین خاطر هم الان این وقت شب گیر افتادم .

به ارواح پدر جد مخترع دزدگیر و صاحب ماشین درود می فرستم و اکسل نازنین را ستایش می کنم که اینقدر کار راه انداز است .

دلم خلوتی می خواهد برای نوشتن

خواندن

مغزم اما انگار خشک شده است.

تمام خلاقیتش خشکیده...

اثرات تابستان است؟

گرمای تموز ؟

نمی دانم ....

خبر از دلم ندارم این روزها

کجاست و چه می کند.

لابد خوش است به باران های پاییزی نورسیده...

۱۳٩٤/٦/۳٠ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

فکر می کنم یک ماهی هست که درست و حسابی خانه نبوده ام، از وقتی برگشته ام برنامه های شرکت یک طرف و برنامه های بازارچه از سوی دیگر منجر به این شده که فقط برای خواب به خانه بیایم. امروز ، اما نه روحی و نه جسمی تاب و توان بیرون رفتن را نداشتم . برای انسان درون گرایی مثل من مواجهه با اینهمه آدم توی این چند روز یعنی تخلیه کامل انرژی. بنابراین باید امروز را در سکوت و خلوت خانه می ماندم تا دوباره تجدید قوا کنم برای حجم کارهای پیش رو . هفته گذشته روزی بیش از ١٨ ساعت کار کردم و استرس داشتم که با باران دیروز و آبی که توی بازارچه را افتاد به حد اعلای خود رسید . می دانم که اگر امروز به داد خودم نمی رسیدم و در خلوت نمی ماندم به طور یقیین می شکستم. حضور در بازارچه برایم نشان دهنده این است که هنوز نظر لطفی به من هست و اجازه ورود و خدمت در جاهایی را دارم که ملک اوست. و سودی برای من ندارد . این روزها بحران کاری در شرکت داریم ولی باز هم سعی می کنم حتی یکی دوساعت در بازارچه حضور داشته باشم. نمی دانم از مهرماه شرایط کارم چگونه خواهد بود ، شاید باید هجرت هاجر را تجربه کنم و من هیچ وقت هاجر بودن در توانم نبوده است ، اینهمه صبر و تسلیم با روحیه سرکش من نمی خواند . مسیر پیش رویم مبهم و مه آلود است.
۱۳٩٤/٦/٢٩ | ٤:۱۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

۱۳٩٤/٦/٢٥ | ۱:۳٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

چه جالب ! آمارگیر سایت نشان می دهد در طول چند روز گذشته فقط دو یا سه نفر به اینجا سر زده اند.

قبلا بیشتر نبود؟

۱۳٩٤/٦/٢٤ | ٢:۳٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

 

فکر می کنم هر از چند گاهی ما هم باید مثل دیکشنری ها معنی لغات را در ذهنمان به روز رسانی کنیم چون با گذر زمان و تغییرات روحیه و دیدگاه ها و زیاد شدن تجربه معنی خیلی چیزها در ذهنمان عوض می شود و نباید به قبلی ها بسنده کرد.

این روزها به معنی موفقیت می اندیشم.

شاید قبلا موفقیت برای من کار خوب و پول در آوردن بود

یک جایی هم شاید اشتهار و رهبری...

یک زمانی هم استقلال...

ولی الان به این نتیجه رسیدم موفقیت برای من یعنی استفاده تمام و کمال از استعداد ها و توانایی هایم در راستای رسیدن به اهدافم.

یعنی باید در شرایطی قرار بگیرم که بتوانم از 100 در صد نیرو و توانایی هایم در کار و برنامه هایم استفاده کنم و در غیر این صورت احساس موفقیت نمی کنم چون حس می کنم آن کار ظرفیت کمی داشته و برای من کم بوده است.

حتی اگر دستاوردهای مالی زیادی داشته باشد. به خاطر همین است که خیلی  خلقیاتم با کار کارمندی جور درنمیاید. اینکه در طول ماه روزی یکی دو ساعت کار کنم و آخر ماه حقوق خوبی بگیرم برایم عذاب آور است چون احساس پوسیده شدن و تباهی می کنم .

اما اینکه کجاها می توانم از توانایی هایم استفاده کنم هم خود مساله ای است.

 اینکه اشراف به استعداد ها و توانایی ها داشته باشم و اینکه محدودیت هایم را بشناسم بسیار مهم است و زمان بر.

و صد البته از انها در راستای اهداف مورد علاقه ام استفاده کنم تا رضایت درونی را در مورد موفقیت بدست بیاورم.

احساس عدم موفقیت همیشه با من بوده

علی رغم اینکه شاید دیگران مرا انسان موفقی بدانند ، هیچ وقت خودم این حس را نداشتم و فکر می کردم باید کار دیگری بکنم تا به این حس دست پیدا کنم.

حالا به این نتیجه رسیدم که تعریفم از موفقیت در زمان های گوناگون تعریف آدم های دیگر بوده و بر اساس دیدگاه های انها بنا شده است.

اما حالا با این تعریف جدید شاید به این حس نارضایتی غلبه کنم.

۱۳٩٤/٦/٢٢ | ٧:٢٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

رابطه ما با ادم ها بر اساس کارکردشان شکل می گیرد، کارکردی که برای پاسخ به نیازهای خودآگاه و ناخودآگاه ما بوجود آمده است. این به خودی خود ایرادی ندارد ولی مشکل از زمانی آغاز می شود که ما انسان ها را با آن کارکردها یکی ببینیم ، یعنی آنها را در قالب نقشی که بر اساس نیازمان برایشان تعریف کردیم بشناسیم و خارج از آن نقش انتظار هیچ رفتار و کنشی از آنها نداشته باشیم و این دور از واقعیت است برای اینکه انسانی موجودی مختار و غیر قابل پیش بینی است و هر لحظه می تواند رفتار و تصمیمش را عوض کند. خیلی وقت ها دوستی های ما بر اساس نیازهای ما شکل می گیرد و وقتی نیاز مرتفع شد ، دوستی هم کمرنگ شده و از بین می روددیروز متوجه شدم در حالیکه این روزها فارغ از همه حال و اوضاع هستم به محض اینکه با سپید صحبت می کنم از قسمت های تلخ ماجراها می گویم و قسمت های خوب و تجربه های جالب را فاکتور می گیرم ، انگار که او وظیفه دارد تلخی ها و دردهای من را نیوشا باشد و سنگ صبور همیشگیم. تمام روز ذهنم درگیر این بود که چرا از قسمت های خوب نگفتم و فقط آن نقطه تاریک را برایش گفتم و متوجه شدم که توی ناخودآگاهم نقش او به عنوان گوش شنوا و سنگ صبور تعریف شده و خوشی هایی از ایندست توی مکالمات ما جای ندارند مگر اینکه روزگاری بعدتر حرف پیش بیاید و تعریفشان کنم. این اتفاقی نبود که انتظارش را داشتم ، دوستی از نظر من یعنی شریک شادی و غم ، متوجه شدم این اتفاق برای خیلی دیگر از رابطه هایم هم می افتد، رابطه هایی که اساسشان محبت بوده و بعدتر نیاز و کارکرد جایش راگرفته و کمرنگ و کمرنگ تر شده است. اما سپید برای من از جنس محبت است، عادت کرده ام برای غم و درد به سراغش بروم بسکه این مدت گوش شنوایی نبود ، ، عادت به غر زدن و شکوه ....این شد که دوبارهبه رابطه هایم دقیق شدم ، کدام ها از جنس عاطفه اند و کدام ها از جنس کارکود. گرچه عاطفه هم پاسخ به نیاز مهرجویی است ولی باز از سنخی دیگر است ادم هایی که تو را برای اینکه تو هستی می خواهند و ادم هایی که تو را برای اینکه تو به کارشان میایی می خواهند. مهم این است که آگاهانه وارد رابطه شوی و به اندازه انرژی صرف آن رابطه کنی
۱۳٩٤/٦/۱٩ | ٩:٠٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک روز خوب روزی است که خودم از خواب بیدار بشوم و نه اینکه بیدارم کنند! یک روز خوب روزی است که وقتی از رختخواب بیرون میام بتونم روی پاهایم راه بروم و نه مثل دو ماه گذشته با هزار مصیبت و چپ و راست شدن و سلام و صلوات قدم بردارم که پیچ و مهره های کمرم شل و سفت نشود! یک روز خوب روزی است که بعد از بیدار شدن کلیه ها و روده ها و مثانه کار خودشون را به خوبی انجام بدهند و سموم بدن دفع شود! یک روز خوب روزی است که بتونی به اولین کسی که می بینی لبخند بزنی! خلاصه که یک روز توی همون نیم ساعت اولش می تونه مشخص کنه روز خوبی هست یا باید برای اینکه روز خوبی بشه دست بکار بشی...
۱۳٩٤/٦/۱٥ | ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

از وقتی یادم است اتاق های من توی محل کارم محل تجمع همکاران بوده است.

ادمی نبودم که خیلی توی اتاق های دیگران سرک بکشم . از این اتاق به آن اتاق بروم ولی همیشه اتاق من پاتوق همه رقم همکار بوده ، از مدیر عامل و مدیران ارشد گرفته تا نیروهای خدماتی و نگهبانی که به بهانه یک نامه میامدند و چند دقیقه ای بیشتر می ماندند.

اولش فکر می کردم به خاطر خوراکی های رنگ و وارنگ و متنوع همیشگی روی میزم است. یادم هست که همیشه مدیر شرکتی از طبقه هفتم تا اول میامد تا از چاییش را با توت های روی میز من بخورد و من متعجب که چرا یک کیلو توت برای خودش نمی خرد؟

و یا رییس انبار که از آن سر شهر میامد حتما سری به اتاق من می زد و می گفت می خواهم حالم عوض شود بسکه با راننده و کارگر  سرو کله می زنم اتاق شما انگار یک دنیای دیگر است.

بعد به این نتیجه رسیدم که به خاطر منظره اتاق است و گلدانهای پشت پنجره

جای دیگر گلهای تازه روی میز را بهانه کردم.

امروز که همکارانم همه توی اتاق فسقلی من جمع شده بودند و در حالیکه نظافتچی داشت زیرپایمان را جارو می زد یکشون از روی میز من تلفن جواب می داد و آن یکی مریض احوال و ناخوش سرش را روی انبوه کاغذ ها گذاشته بود و چرت می زد و دیگری داشت روی مخ من راه می رفت که فلان مشکل را چکار کنیم به این موضوع فکر می کردم که باز چرا اینها همه اینجا جمع هستند و صدو هفتاد متر جا را ول کردند و 5 نفری تپیده اند تو 6 متر جا ی شلوغ و بهم ریخته....

نه خوراکی در کار بود و نه منظره خوشایندی و گلدانی هم روی میز نبود و نظافتچی کم مانده بود ما را لابلای سیم و کابل های بهم ریخته خفه کند.

راستش یاد مامان ها میفتم.

این خصلت مامان بودنم را باید بپذیرم.

هرچند خیلی دوستش ندارم.

هرچند انرژی بر است ولی نقطه تمرکز است.

اینکه همه مرا برای درد دل بخواهند و سنگ صبورشان باشم.

اینکه سرویس بدهم و کمک کنم

هم نکته مثبت است

و هم خطرناک است.

من مامان نیستم

برای مامان بودن باید قلب بزرگی داشت

باید عشق بدون قید و شرط داشت

من کم میاورم

من خودم نیاز دارم ظرف عشقم را کسی پر کند

هنوز به قدرت عشق لایزال الهی وصل نیستم.

عشق مادرانه از درون می جوشد

این خصلت من ناشی از خصوصیات درونی نهادیته شده در ناخودآگاه من است .

باید کنترل شود تا کم نیاورم.

تا یکهو نزنم زیر کاسه کوزه همه شون و یا یکهو غیبم بزند...

اتفاقی که توی تمام زندگیم بارها تکرار شده است...

با آدم هایی که مرا با مادرشان اشتباه گرفته اند.

 

 

 

۱۳٩٤/٦/۱۱ | ۸:۳٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

امروز بعد از 5 سال رفتم یک شرکتی که سالها پیش مدت طولانی کار می کردم.

بالطبع خیلی گسترش پیدا کرده و حال و هوایش عوض شده است و تقریبا 80 درصد پرسنل عوض شده اند و با آنها هم که مانده اند دورادور رابطه دارم.

اما حضور در آن مکان و دیدن کسانی که یک درجه عقب دورتر بودند مثل بچه های خدمات و یا راننده ها و پرسنل انبار برایم دلنشین بود.

و حس عجیبی بود.

حس کسانی که از خارج بر می گردند را درک می کردم انگار.

من رفته بودم و دنیاهای نویی را تجربه کرده بودم و آنها مانده بودند و دنیای خودشان را تغییر داده بودند.

اتاقی را که تویش روزهای عاشقیت را گذراندم

راهروهایی را که بارها بالا و پایین می کردم...

حتی دستشویی واحد ها

و درخت کاج وسط حیاط

همه و همه را دوباره مرور کردم.

چقدر آن حس ها دور بودند.

چقدر هم بی معنا و بی رنگ

به این روزهایم نگاه کردم.

چندسال دیگر دغدغه های این روزهایم نیز رنگ می بازند.

آدم های مهم این روزهایم نیز از اهمیت می افتند.

زندگیم رنگ و بوی دیگری خواهدیافت.

رود زندگی جاریست.

و من بر قایقی سوارم ...

۱۳٩٤/٦/٩ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

تابستان را دوست ندارم...

گرمایش را تاب نمیاورم

مجبورم می کند خانه نشین باشم و توی فضای دربسته...

شهریور که می رسد نفس راحتی می کشم که تمام شد...

هر چند که تمام شدنش به معنی دو نیم شدن روزهای سال است.

اما پاییز می آید.

زمستان هست.

تابستان مرا زندانی می کند.

خفه ام می کند.

فقط طالبی ها و هندوانه هایش است که از سختیش کم می کند وگرنه که توی تابستان کمترین تحرک و تردد را دارم.

بچه که بودم تابستان ها پدرم مجبورم می کرد توی آب یخ رودخانه ها و یا صبح های زود دریا و استخر شنا کنم تا به قول خودش سرما در تنم بماند تا هم گرمای تابستان را تحمل کنم و هم سرمای زمستان را و عجیب هم تحملم در قبال گرما و سرما بالا بود.

 الان اما گرما را که اصلا و سرما را بهتر می توانم تحمل کنم.

ولی هر چه هست بی صبرانه منتظر پاییزم.

 

۱۳٩٤/٦/٦ | ٢:٠٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

سالهای زیادی بود که با رفتن آدم ها مواجه بودم ، حالا به هر نوعی یا بعد مسافتی می گرفتند و یا بعد روحی ..... نمی شود گفت به رفتن ها عادت کردیم ولی دیگر پذیرفته ایم که رفتن ها هم جزیی از زندگی هستند . ولی امروز " آمدن " را تجربه کردم بعد از سالها! شاید شانزده سال . دقیقا شانزده سال از آخرین اتفاق نویی که توی خانواده ما افتاده بود می گذرد و امروز نورسیده ای به میان ما آمد.... تجربه آمدن تجربه جالبی بود. مثل رفتن نیست که جای خالی داشته باشد و تاریکی هولناک، دقیقا برعکس است، حالا او آمده است و فضایی را پر کرده . آمده وهمه چیز و همه کس را حول محور خودش تغییر می دهد. نو و ظریف بود. هر چه بود بعد از اینهمه رفتن تجربه دلچسبی بود
۱۳٩٤/٦/٥ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دیروز ظهر باید میرفتم دکتر ، کار ها را جمع و جور کردم و رفتم.

بعدش هم اون سر شهر جلسه داشتم.

بعدش هم همکارم را باید می رساندم به جلسه دومش.

ولی...

یکهو دیدم ساعت هفت و نیم شب است.

نماز نخوانده بودم.

یادم افتاد که دیگه غروب آفتاب نه شب نیست.

هشت شب اذان است.

بعد با خودم فکر کردم که قضا می شود امروز هم...

مثل چند روز پیش که تو سر شلوغی کاری صدای اذان مغرب و شنیدم و اه از نهادم در امد...

بعد یادم افتاد چند سال پیش هیچ وقت اینجوری نمی شد.

دیر که می شد و نمازم می خواست قضا بشود کنار خیابان و توی باغچه و پیاده رو  می ایستادم به نماز

هر چند که نماز هایم نه حال دارد و نه عمق

ولی استمرار داشت

اما چرا اینقدر بی خیال و بی قید شده بودم؟

همکارم را رساندم

باید جایی را برای شرکت می دید.

صاحب خانه نیامده بود

ما بودیم و آشنایی از شرکتی دیگر

آرایشم را پاک کردم

خواستم تیمم کنم ولی یادم افتاد آبی که برای رادیاتور ماشین هست توی صندوق عقب است.

وضو گرفتم

آفتابگیر ماشین را توی پیاده رو پشت شمشاد ها پهن کردم و زیر آسمان نماز خواندم

نماز خوبی بود.

آسمان زیبایی بود.

خیلی وقت بود زیر اسمان نماز نخوانده بودم.

نه

مشهد که بودم توی باغ

بغل گل شب بو

لب جوی آب

نرسیده به گل رز سفید

زیر درخت گردو

نماز خوانده بودم..

پس خیلی وقت نبود....

نماز زیر اسمان خیلی متفاوت است...

حتی آگر کنار خیابان باشد

حتی اگر روی سایبان ماشین و جلوی همکار های رودربایستی دارت باشد

۱۳٩٤/٦/٤ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | | نظرات () |

می دانستم هوش موسیقیایی من زیر خط فقر است ولی نه اینقدر که تازه دیشب توی کنسرت بفهمم که گروه دنگ شو دو تا خواننده اصلی دارد .....

۱۳٩٤/٦/۳ | ٩:٠٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

آقای محترم با چهل و خورده ای سال بعد از چند ساعت صحبت به نظر معقول رسید.

قرار شد همدیگر را ببینیم و حضوری یکدیگر را ارزیابی کنیم.

ولی باز هم معضل همیشگی پیش آمد!

کجا بریم؟

توی کلان شهری مثل تهران کجا بریم احمقانه ترین سوالی است که ممکن است پیش بیاید.

شهری که انواع و اقسام رستوران ها و کافی شاپ ها و هتل های جور واجور دارد برای انواع و اقسام قرار ها...

بعد هم برای قراری از این سنخ که نوع و جنسش مشخص است جایش هم مشخص است و اگر مردی واقعا نتواند در سن 40 و خورده ای سال یک فضای رسمی برای گفتگوی نیمه رسمی مشخص کند باید در توانایی هایش شک کرد.

بهانه میاورد که اهل بیرون رفتن و گشت و گذار نیست.

بهانه اش قابل قبول نیست.

چون این یعنی پاک کردن صورت مساله.

خیلی از کارها هست که من تا به حال انجام ندادم ولی در مواقع اضطراری مجبور به انجامشان می شوم و این یعنی مساله ای مقابلم است که باید حلش کنم و باید برای حل این مساله راهکار پیدا کنم و مردی که نتواند راهکار برای حل مساله پیدا کند مرد قابل اتکایی از نظر من نیست.

راهکارش ساده است.

حداقل چهار نفر را می شناسد که چهار تا رستوران و کافی شاپ بشناسند؟ یا نه کلا هیچ بنی بشری هم دور و برش نیست و از آدم بدور است؟ پس باید در خیلی چیزها شک کرد!

یک زنگ به یکی بزند و چند تا جا بپرسد.

خجالت می کشد؟ بگوید قرار کاری است. دلیل ندارد با جزئیات اعلام کند !

هیچ وقت هیچ جایی نرفته است که حس خوبی و خاطره خوبی داشته باشد؟

اینکه کجا برویم را طرف مقابل من تعیین کند همیشه برای من شاخص مهمی در ارزیابی او بوده است.

جایی که مشخص می کند نشان دهنده خیلی چیزها است.

اینکه آیا آداب معاشرت می داند؟

اینکه سبک زندگیش چگونه است؟

اینکه بیشتر تصمیم گیرنده است یا منفعل...

و.....

برای من خیلی راحت است که جا انتخاب کنم . رستوران و کافی شپ رفتن از تفریحات من است و در این مورد منبع موثقی برای دوستان محسوب می شوم اما وقتی چنین قراری است ترجیح می دهم سکوت کنم و انتخاب را به طرف مقابل واگذار کنم.

در حقیقت این جزو اولین ازمون های من به شمار می رود.

۱۳٩٤/٦/۱ | ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir