تجرد بعد از سی سالگی

دل نوشت های یک دختر سی و چند ساله

یک آدم هایی هستند توی این شهر که وقتی گذارم به حجره شون میفته ناخودآگاه ساعاتی را همنشین و همکلامشان می شوم.

آدم هایی مثل آقای مغازه دارینوش و یا آقای کتابخانه باغ نگارستان ...

کسانی که حرف هایی برای گفتن دارند و سخن هایی برای شنیدن...

در حقیقت میشود با آنها حرف زد.

نه غر می زنند و نه گله می کنند و نه از بدبختی هایی که گریبانگیر همه مان است می گویند.

گرچه همه خوب می دانیم هر دویشان چقدر گرفتارند و چقدر دردمند بروکراسی ...

از کتاب ها می گویند و از هنر و نوشته ها و داستان ها ...

دقایقی که کنارشان هستم انرژی جاریست.

۱۳٩٤/٦/۱ | ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

جملات را برای همکار سایت دیکته می کنم...

یکی در میان می پرسد یعنی چی؟

اشتهار یعنی چی؟

ساری و جاری است یعنی چی؟

بادی امر یعنی چی؟

شاکله یعنی چی؟

شک می کنم من فارسی حرف می زنم یا نه...

متن خبرنامه تبلیغاتی را برای واحد تبلیغات دیکته می کنم ....

باز هم همین بساط است.

رطب و یابس یعنی چی

بته جقه یعنی چی؟؟؟؟؟؟

ذی ربط یعنی چی؟

جهاز علمی چیه؟

ابتیاع؟

نوابغ را نوابق می نویسد

راجع به را راجب می نویسد

نسل فک می کنن هستند دیگر

۱۳٩٤/٥/٢۸ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

این روزها دوست قدیمی برای سفر به ایران برگشته است.

دغدغه اش بیماری های مقاربتی و ج نسی است و سالهاست که می کوشد تا آگاهی را در زنان و جوانان ایرانی بالا ببرد.

همه دوستان سعی داریم با روابط و امکاناتی که داریم راه را برایش هموار کنیم و تسهیلاتی در اختیارش بگذاریم تا بتواند بیشتر کمکمان کند.

سعی می کنم با مدارس صحبت کنم تا همایش هایی برگذار کنیم و رازهای مگو را بگوییم.

سوالهایی که سالها در ذهن همه نهفته است.

البته به قول خانم دکتری که در یکی از نشست ها با او اشنا شدم در دبیرستانها دختران دبیرستانی مشکلات ما را حل می کنند و در راهنمایی ها کمی راهنمایی می کنیم و در دبستان ها آگاهی می دهیم وگرنه که همه استاد هستند.

همه جز نسل پرت و پلای ما!!!

دختران دبیرستانی ما بیماری زنان ف احشه افریقایی را دارند.

سالن های اپیلاسیون از مراکز ناقل بیماری های مقاربتی هستند.

 استخرها و دستشویی های عمومی همه و همه می توانند فضا های خطرناکی باشند اگر حواسمان نباشند.

سرطان دهانه رحم، نازایی ، زگیل های تناسلی و .....

می دانستید که چه رابطه داشته باشید و چه نداشته باشید باید واکسن گارداسیل را تزریق کنید؟

کمیته‌ی ملی مشاوره در امور ایمنی و واکسیناسیون توصیه می‌کند دختران و پسران در یازده و دوازده سالگی به‌طور مداوم واکسن اچ پی وی را تزریق کنند. در غیر این صورت، واکسیناسیون در دختران و زنان تا ۲۶ سالگی و در پسران و آقایان تا ۲۱ سالگی توصیه می‌شود. واکسن‌زدن مردان تا ۲۶ سالگی نیز مفید است. این واکسن‌ها زمانی بیش‌ترین اثر را دارند که پیش از فعال‌شدن در امور جنسی تزریق شوند.

به هر حال بیماری های عجیب و غریبی که توی این مدت باهاشون آشنا شدم که ایدز و هپاتیت در مقابلشون مثل سرماخوردگی است. و توی کشور ما کم هم نیستند.

سایت  ctrlstd.com سایت خوبی است.

به سوالات شما خوب پاسخ می دهد و اطلاعات خوبی هم می دهد.

 بچه ها آماده اند هر جا شد سمینار بگذارند و اطلاعات پاسخ گو باشند.

برای سازمان ها و مراکز آموزشی...

یک گروه دانشجویی و پزشکی هستند.

بی دریغ و بی مزد و مواجب

فقط چون دغدغه شان است.

یعنی این روزها دیگر دغدغه همه ماست.

راستش خیلی خجالت کشیدم وقتی دیدم اینقدر در مورد خودم کم می دانم.

اینقدر خودم را کتمان می کنم.

و اینقدر بیماری به خاطر حجب و حیای احمقانه ....

پ.ن:اگر کسی امکان برگذاری سمینارهای ولو کوچک را برای گروه زنان یا دختران جوان داشت می تواند اطلاع دهد تا برایش یک سری جلسات تدارک ببینیم.

 

۱۳٩٤/٥/٢٢ | ٥:۳۱ ‎ق.ظ | | نظرات () |

دلم برای جسمم می سوزد.

بدن خوبی دارم.

همه چیزش درست و به جا است خدا را شکر و من به بدترین نحو از آن استفاده می کنم.

کمترین زمان را برایش می گذارم .

چون همه چیزش به جا و درست است حواسم کمتر بهش است و همیشه وقتی یکهو دستم را توی پوست گردو می گذارد می فهمم که ایوای من جسمی هم هست که باید از آن مراقبت کنم.

چند وقت پیش صحبت از انواع کرم ضد افتاب بود و من با تعجب به بقیه نگاه می کردم و همه هم من را با تعجب نگاه می کردند که چطور تا به حال هیچ کرمی استفاده نکرده ام.

خیلی بخواهم به خودم برسم به دندانپزشکی می روم!

و یا چکاب سالیانه دکتر غدد.

اما می دانم که جسم یکی از چهار بعد اصلی وجود انسان است. مراقبت و رسیدگی به آن وظیفه اصلی و واجب است.

ولی نمی دانم چه باید بکنم.

به خصوص الان که کج دار و مریز برایم  زنگ خطر هایی را به صدا در آورده است.

تحرک ندارم.

ورزش نمی کنم و بدن سفت و عضلانی خدادادم کم کم شل شده است و چربی ها جا به جا انبار شده اند.

با کوچکترین فعالیتی به نفس نفس میفتم و خسته می شوم.

کمر درد دارم و همین بهانه ای شده است برای پشت گوش انداختن ورزش

بهانه خوبی نیست ولی توجیه پذیر است.

اما باید راهکارش را پیدا کنم.

تا سال پیش روزی یک ساعت پیاده روی در برنامه ام بود ولی این مدت قطع شده است.

و عجیب خو کرده ام به این انفعال.

خستگی و رخوت تمام وجودم را گرفته .

و ضعف بدنم و ناتوانیش ازارم می دهد.

از بیماری و ازکارافتادگی هراس دارم.

پیشگیری بهتر از درمان است.

سالها این را توی گوشمان خوانده اند.

این روزها کتاب " وقتی از دو حرف می زنیم" مورکامی را می خوانم.

در باره جسمش می گوید و فعالیت هایش.

او هم بعد از سی سالگی شروع کرده است.

همش فکر می کنم که در سن و سال من دیر است برای شروع کردن هرگونه فعالیت ورزشی و هرکاری بکنم بدتر به جسمم آسیب می زنم.

کلاس های شلوغ و مربی های سربه هوا هرکدام دنیای خودشان را دارند و می دانم که باید جایی را پیدا کنم که بیشتر از این آسیب به بدنم نزنم.

امروز وقتی به خاطر کمردرد نتوانستم لب تاپم را جابجا کنم حس خیلی بدی داشتم.

از استخر ها و  جاهایی هم که هزار جور بیماری دیگر هست می ترسم.

راستی این صفحه را حتما ببینید تا سر فرصت درباره اش صحبت کنم.

خلاصه که دلم برای بدنم خیلی می سوزد.

عجیب مهجور واقع شده است.

نیازهایش برآورده نمی شود .

نادیده گرفته می شود.

به حکم اینکه خوب و کارامد بوده و صدایش در نمی آمده است.

 



۱۳٩٤/٥/٢٠ | ٥:٢٥ ‎ق.ظ | | نظرات () |

توی یک بانکی که چک های شرکت معمولا از آن است حساب باز کردم تا راحت تر باشم.

طبق عادت مالوف هم شروع کردم به جابجایی حساب و کتاب ها از طریق اینترنت و وقتی پرینت ها را چک کردم آه از نهادم برامد که 500 هزار تومان ناقابل اشتباه ریخته شده و من به علت عدم اشراف به صفحه و محیط جدید متوجه نشدم که نام فرد صاحب حساب متفاوت است.

جالب اینجاست که توی این چند روز با هرکس حرف می زنم می گوید که باید فاتحه این پول را بخوانم.

کمی دردم می آید.

نه فقط به خاطر پول که به خاطر ذهنیت بدی که نسبت بهم داریم.

یعنی تمام این آدم ها که به من می گویند باید از این پول بگذرم و طرف مقابل پول را پس نخواهد داد، خودشان اگر پول اشتباهی به حسابشان ریخته شود پس نمی دهند؟

یعنی ما اینقدر بهم بدبین هستیم؟

یعنی اینقدر بهم بی اعتماد هستیم؟

یعنی اینقدر گوشت هم را می خوریم و همدیگر را پاره می کنیم که ندیده و نشناخته حکم می دهیم که این پول از دست رفته است؟

از صبح شاید با 50 نفر در این مورد صحبت کردم و همه با پوزخندی اول می گویند ای بابا حواست کجا بود و بعد هم می گویند اگر بدهد...

نمی دانم که او کیست و چه کاره است.

فقط می دانم حساب متعلق به زنی در شعبه جیرفت است.

ولی قضاوت آدم ها سخت آزارم می دهد.

اینکه شک ندارند که این پول را نمی دهد.

چرا نباید بدهد؟

من بودم نمی دادم؟

شما بودید  پس نمی دادید؟

البته خیلی ها از پول باد آورده خوشحال می شوند.

کسانی که وجدان نداشته باشند و همان ها که دزدی های میلیاردی و ... را انجام می دهند.

این پانصد تومان هم پول حقوق کسی بود.

از جیب من می رود.

حقوق من است و مزد زحمات من.

بدهد حقی را ضایع نکرده و ندهد خودش می داند و وجدانش.

ولی چرا ما باید اینهمه بدبین باشیم نسبت به همدیگر.

نسبت به کسانی که نمی شناسیم؟

از صبح به هر کدام از بانک ها که رفتم بی دریغ کمک کردند.

پیش فرض ذهنیم این بود که متصدیان بانک مرا از سر خود باز خواهند کرد ولی هردویشان خوب و صبورانه کمکم کردند.

اما چرا همه فکر می کنند آن زن پول مرا پس نخواهد داد؟ واقعا زامبی شده ایم؟

۱۳٩٤/٥/۱۸ | ٤:۱٢ ‎ق.ظ | | نظرات () |

یک اتفاق دیگر این سفر برایم کشف او بود نه اینکه زبانم لال تا حالا کشفش نکرده بودم ها نه در این سفر انگاربه ناگاه قسمتی از چیزی که می دانستم برمن آشکار شد. من و خیلی از هم نسلمانم از بچگی یاد گرفته بودیم که هرچیز خوب همراه با رنج و درد بدست می آید در تربیت والد محورمان هیچ لذتی مباح نبود و اگر لذتی هم بود باید به نوعی به دیگری مربوط می شد در تعریف اغراق شده اش این گونه بودکه اگر قرار بود بازی کنیم باید برای تخفیف رنج دیگری از تنهایی بازی می کردیم نه بابت شادی و نشاط یا اگر کوه می رفتیم این باید با تعریفی از خودسازی و انقلابی گری یا زهد همراه می شد وگرنه لذت مباحی نبود و البته همه ی این هادر یک قرارداد نانوشته و محرمانه بین ما جاری بود. این مقدمه طولانی را گفتم تا لذت این کشف را شفاف تر کنم، دراین سفر یکدفعه متوجه این خصوصیت بی نظیرش شدم که چگونه حتی سخت ترین چیزها را تبدیل به لذت می کند، اصلا هر پدیده ای ابتدا به شکلی لذت بخش تعریف می شود و بعد به محضر او می رسد هیچ تعریفی کنار او سخت نمی شود، حتی تنهایی را که به ظاهرخودش دوست ندارد به شکل لذت بخش و منحصربفردی از آن خودش کرده است، بی خوابی، خستگی، بی غذایی ،گرما ، مکان ناراحت همه ابتدا انگار به شکل یک طنز و شوخی کودکانه در می آیند و بعد او یک جورهایی با آنها کنار می آید، این کودک قوی او من را شگفت زده می کند و جالب است که این کودک کاملا او را در اختیار نگرفته و این چنین است که این همه عمیق و طناز به مسائل نگاه می کند . پارسال ماه رمضان با او دوباره لذت بردن و کشف طبیعت را چشیدم و در این سفر زیارت رها و لذت بخش را...ککک نتوانستم آنطور که چشیده بودم بگویم کشف دیدگاه لذت بردن از همه چیز و بالاتر از آن لذت بخش کردن همه چیز... خلاصه اینکه دمت گرم و سرت سبز باد که این سفر را من از تو دارم...پ.ن: این نوشته کوتاه یکی از همراهانم در سفر اخیر بود که در مورد من نوشته بود.
۱۳٩٤/٥/۱٧ | ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ | | نظرات () |

صبح توی تاکسی یک خانم نشست و از تلفنی که بهش شد معلوم بود که برای چای ده صبح و یک دورهمی زنانه به خانه دوستش می رود و من چقدر دلم خواست...

وسط روز یکهو سر وکله ام افتاد به این وبلاگ و چقدر حس خوب گرفتم از نوشته هایش....

بین جلسات و تلفن های کاری میامدم یک خط از نوشته هایش می خواندم و دوباره غرق می شدم توی بازی های محیط کار...

بازی هایی که به نظرم فقط عمر را تلف می کنند و بازدهی ندارند.

و هرچقدر هم تلاش می کنم خودم را از میانشان بیرون بکشم بازهم مثل تار عنکبوت ها یک گوشه ای هستند که بهشون برخورد می کنی...

یک ساعت هایی توی پینترست و اینستاگرام ، کلیک پشت کلیک می روم و در شگفت می مانم از حجم اطلاعاتی که نمی دانم.

یک لغت جستجو می کنی و دریایی اطلاعات برایت میاید.

بعد می بینی مردم کشورت در گیر حرف و حدیث های خاله زنکی هستند و که کی به من چه گفت و چه کرد...

و اطلاعات پشت اطلاعات است که در هر ثانیه در گوشه گوشه دنیا تولید می شود....

و من خلوتی را می خواهم دور از هیاهو...

۱۳٩٤/٥/۱٤ | ٤:٥٤ ‎ق.ظ | | نظرات () |

آن روز بزرگراه ها تمام ناشدنی بود، فاصله صیاد شیرازی تا ستاری به اندازه یک زندگی طول کشید، با اینکه مطمءن بودم دست آخر هواپیما تاخیر خواهد داشت ولی مشکل ته دلم بود که نمی دانستم دست آخر من میهمان خانه اش هستم یا نه که تا گنبد طلایی را نبینم دلم آرام نمی گیرد و چه بسا بارها از توی اتوبوس و پای هواپیما آدم ها برگردانده شده اند منجمله خود من.... دلواپسی از تاخیر و نرسیدن به زیارت دسته جمعی با دوستانی که از سرتا سر ایران و دنیا جمع شده اند. القصه وقتی بعد از کلی نگرانی بعد ٢ ساعت روی صندلی هواپیما جایگیر شدیم ، چشمم افتاد به تیتر روزنامه که از جیب صندلی بیرون زده بود بدین مضمون که هیات سیاسی سویس به مشهد سفر کردند... به رودابه گفتم که اینها آمدند تا مرا با خود ببرند و گرچه خیلی با سیاسیون آبم توی یک جوب نمی رود ولی خوب چه می شود کرد که این سفر سفر خاصی است و باید مطیع باشم. و جواب شنیدم که کنفرانس پزشکان مسلمان هم در مشهد در حال برگزاری است و خیلی از دوستان خودمان از اقصی نقاط جهان برای این کنفرانس در مشهد حضور دارند و علت سفر خود ما هم بی ربط به حضور آنها نیست! اگر سیاسیون سوییس نشد می توان به اطبای آمریکایی امید داشت...... سفر تمام شد و نه هیات سویسی را دیدیم و نه دوستان فرنگیمان ترکیبشان عوض شده بود و به افتتاحیه کنفرانس هم نرسیدم و برگشتم . اما! در فرودگاه متوجه شدم آقای هندی تباری با هزار دردسر سعی دارد به پسرک کافی شاپ چی بفهماند که شکر در قهوه اش نریزد و پسرک هم خیلی جدی به او می گوید چی می گی! بهش گفتم می گوید چقدر خوشتیپی !!!! دیگرno suger و ربطش به شکر را که باید بفهمی ! و این شد که سر صحبت من با آقای خارجی که مهندسی کنیایی تبار و زاده انگلستان بود باز شد. آدم جالبی که یک روز دلش گرفته بوده و تصمیم می گیرد به زیارت امام رضا بیاید و الان هم برای زیارت به قم و جمکران به تهران سفر می کرد. کلا امام رضا اینجوری می طلبد ظرف سه روز طرف را از انگلستان به ایران میاورد و صفا!!! زمان محدودی داشت و هیچ از ایران نمی دانست و هیچ کس را در ایران نمی شناخت . مصداق کامل شبی ناگه هواکردیم و رفتیم بود. خلاصه اینکه در فرودگاه جداشدیم و قرار شد اگر برنامه هایش جور شد یک تهران گردی مختصر داشته باشیم که البته قم پاگیرش کرد و ماند و بعد هم به کشورش باز گشت اما در همین مدت کوتاه کلی پیام داد که چقدر از ایران خوشش آمده و جقدر حال و هوای خوبی دارد و دست آخر هم حرف دلش را زد که حلقه ای دست من ندیده و به خودش اجازه می دهد درخواست کند ارتباطمان ادامه داشته باشد! نگاهی به آسمان کردم و به قول رودابه اجنبی کافر خواستم مسلمان فرستاد ولی این کجا و آن کجا؟! طرف دست کم ۶۵ را داشت و دو پسر ٢۵ و سی ساله داشت. بعد یاد حرف استادی افتادم که می گفت حواستان باشد ابوذر غفاری اگر به خواستگاریتان بیاید شما ردش می کنید جون از روی ظاهر قضاوت می کنید و داشته ها و می روید سراغ ابوسفیان ها. ببینید که انسانیت و رضای خدا در چیست و کجاست. می دانم این سفر سفرخاصی بود. دستاوردش ارزشمند و عظیم. اما چنین موردی بسیار جای اما و اکر دارد. جوابش را دادم که او مهمان ماست و برای ایجاد خاطر خوش در کشورم من و دوستانم همیشه در کنارش هستیم. اما اجازه دهد ارتباطمان در همین حد بماند و من درگیر رابطه عاطفی هستم که البته حقیقت کمرنگی بود. به هر حال آدم جالبی است. پیام هایش و تجربیاتش از این سفر چند روزه در ایران عجیب است و سرشار از نکته و من فهمیدم چقدر توریسم مذهبی ما خلل دارد . و قدر جای کار و فرصت شغلی برای کسانی که زبان انگلیسی بدانند.
۱۳٩٤/٥/٩ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | | نظرات () |

رفتم...

برگشتم...

ولی در حقیقت

بردانده شدم...

برگردانده شدم...

۱۳٩٤/٥/۸ | ٤:٢٠ ‎ق.ظ | | نظرات () |

امروز احساس کردم، احتیاج دارم فعالیت هایی در راستای دوست داشتن خودم انجام دهم. فعالیت هایی که حس بهتری بهم دهد.

فعالیت های زیر پوستی و معمولی مثل خریدن شامپو بدن حاوی مواد خنک کننده...

یا عوض کردن پتوی سرخابی با پتوی سرمه ای...

یا دور ریختن لباس های شندره توی خونه علی رغم علقه زیاد به طرح و رنگشون و خاطره ها...

خریدکردن...

تنها تفریحم این روزها در حریم امن دوستان بودن بوده است.

وگرنه که باقی اوقات را یا سرکار بوده ام و یا توی غار امن تنهایی خزیده ام.

واز همه مهمتر سفر مشهد است که شدیدا بهش نیاز دارم و هنوز هیچ برنامه ای برایش نریختم.

و می دانم که یک شب هم شده باید به مشهد بروم ولی کی و چگونه اش را نمی دانم.

۱۳٩٤/٥/۳ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | | نظرات () |

ماه رمضان ماه سختی است این سالها...

ولی تمام شدنش سخت تر است.

معلقم...

با اینکه ماه رمضان را نه یک خط قران خواندم و نه مثل سالهای پیش شب بیداری هایی خاص داشتم.

شاید به همین خاطر است که انگار باطریم نیمه شارژ از برق بیرون کشیده شده است و هنوز نیمه جان است.

دلم نمی خواهد در گیر خیلی از روزمرگی ها شوم، گرچه اینها هم نباشد کار مفید دیگری انجام نمی دهم.

اما در پی محیط امنی هستم از جنسی دیگر.

امنیتی از جنس رمضان شاید.

یکجور کرختی گریبانگیرم شده است.

دیروز 24 ساعت خوابیدم و امروز همچنان بی انرژی و لخت بودم.

آدم ها را نمی فهمم و حوصله سر و کله زدن با انها را ندارم.

دغدغه هایشان برایم بی معنی است.

دغدغه های من هم برای آنها معنا ندارد.

سعی می کنم با آدم هایی از جنس خودم معاشرت کنم تا کمترین انرژی صرف فهماندن منظورم به دیگران شود.

 

۱۳٩٤/٥/٢ | ۱:٤۸ ‎ق.ظ | | نظرات () |

www . night Skin . ir